_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۵۸ ـ جمعه ۱۷ مهر ۱۳۹۴

  No. 758 - Friday 10 October 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


یداله رویایی

دو شعر

 

۱

درخت تنهایی را می داند

 

درخت تنهایی را می داند

و صداها را به نام می خواند

 جنگل جامعه‌یی اسیر است

 و درخت حافظه‌یی مغشوش

حافظه‌یی اسیر

 در جامعه‌یی مغشوش

 چه كند گر زنجیرش را نستاید

 گر خاك را نشناسد ؟

 

 

۲

پاییز سبز

 

زمین فصاحت برگ چنار را

 به باد خسته ی پاییز می سپرد

 هوا ترنم سودایی شكفتن را

 ز نبض بی تپش خاك می گرفت

غروب حرف خودش را

 به گوش جنگل خاموش گفته بود

و شیروانی‌ی لال

 میان دوده ی افشان شب شبح می شد

میان درهم هذیان من دو شعله ی سبز

نشست

 به روی شیشه ی تار

 ملال پرده شكست

 و از حقیقت اشیا بوی شك برخاست

 و با حقیقت اشیا بوی او پیوست

تمام پنجره ی من

 خیال او شده بود

تمام پوستم از عطر آشتی بیمار

تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار

من از رطوبت سبز نگاه او دیدم

 كه در نهایت چشم اش كبوتر دل من

قلمرویی ز برهنه ترین هواها داشت

 و اشتیاق تب آلود بام های بلند

 در آفتاب ز پرواز دور او می سوخت

 ز روی پنجره ی من

 خیال او پر زد

و شب ادامه گرفت

و من ادامه گرفتم

 
















 

خسرو باقرپور

یک شعر آشنا

 

این پرنده را ببین روی شانه ی چپم!

 این شعرِ ساده را به پای او می بندم:

 دیگر هیچ گلی از سینه ام نمی روید؛

 و در حُفره ی خالی ی سینه ام؛

 هیچ دُهُلی نمی کوبد

 چشمانم را ببین!:

 آسمانی واژگون در خاطره ی فیروزه؛

 و یک جفت ستاره ی روشن؛

 که از نیشِ زنبور های سُرخ،

 بی سوسو می سوزد!

 می دانم!

 وقتی ماهِ مات؛

 مبهوتِ خمیازه ی گل هایِ کاغذی ست؛

 پرنده ی پیامبر؛

 رسیده است به دشتِ لاله های واژگون

 و در نم نمِ بارانِ همیشه ی آن جا؛

 از دالانِ پُر کرشمه ی نسیمِ کوهی می گذرد؛

 پرهیبِ پُر هیبتِ شاهین را آرام می پَرد؛

 و کنارِ گریه ی باد؛

 شعرم را می گذارد جایی:

 که قلبم را چال کرده ام.

 

 اسن مرداد ۱٣۹۴


 

فهیمه غنی نژاد

باران سرخ

 

زن

به آینه می گریخت

که باران

سرخ بود

و قصّه ها

در هزارتوی آینه

چراغان می شدند

 

5

 

باران

سرخ بود

و زن

که عمرش

به هزار و یک شب

                             می رسید و

هزار و یک صبح

              در خواب دیده بود

زیر چتر باران

شتابان

از پیله های ابریشم

خانه ای رنگین می ساخت

و از سیاهی ی موی اش

تن پوش می بافت.

 

مهر ۱۳۶۹ ـ تهران

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۵۸ ـ جمعه ۱۷ مهر ۱۳۹۴

  No. 758 - Friday 10 October 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



عطاّر

فریدالدّین ابوحامد محمّد عطّار کَدکنی‌ی نیشابوری

[ پایانه‌ی سده ششم تا آغازه‌ی هفتم قمری /  سیزدهم میلادی]

 

۱

در دلم بنشسته‌ای بیرون میا

نی برون آی از دلم در خون میا

چون ز دل بیرون نمی‌آیی دمی

هر زمان در دیده دیگرگون میا

چون کس ات یک ذره هرگز پی نبرد

تو به یک یک ذره بوقلمون میا

غصهیی باشد که چون تو گوهری

آید از دریا برون بیرون میا

سرنگون غواص خود پیش آیدت

تو ز فقر بحر در هامون میا

گر پدید آیی دو عالم گم شود

بیش از این ای لولو مکنون میا

نی برون آی و دو عالم محو کن

گو برون از تو کسی اکنون، میا

چون تو پیدا می‌شوی گم می‌شوم

لطف کن وز وسع من افزون میا

چون به یک موی ات ندارم دست رس

دست بر نه برتر از گردون میا

چون ز هشیاری به جان آمد دلم

بی‌شرابی پیش این مجنون میا

بدره‌ی موزون شعرت ای فرید

بسته‌ی این بدره‌ی موزون میا

 

 

۲

آتش عشق تو در جان خوشتر است

دل ز عشق ات آتش افشان خوشتر است

هر كه خورد از جام عشق ات قطره‌يي

تا قيامت مست و حيران خوشتر است

تا تو پيدا آمدي پنهان شدم

زان كه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو كه جان مي‌سوزدم

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ريز و درمانم مكن

زان كه درد تو ز درمان خوشتر است

مي نسازي تا نمي‌سوزي مرا

سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصال ات هيچ كس را روي نيست

روي در ديوار هجران خوشتر است

خشك سال وصل تو بينم مدام

لاجرم در ديده توفان خوشتر است

همچو شمعي در فراق ات هر شبي

تا سحر عطار گريان خوشتر است

 

 

۳

از اين كارى كه من دارم نه جان دارم نه تن دارم

چو من من نيستم آخر چرا گويم كه من دارم

همه عالم پرست از من  ولى من در ميان تنها

مگر گنج همه عالم  نهان با خويشتن دارم

اگر خواهى كه اين گنج ات شود معلوم  دم دركش

كه سر اين چنين گنجى نه بهر انجمن دارم

اگر ذرات اين عالم زبان من شود دايم

نيارم گفت ازو يك حرف و چندانى سخن دارم

مرا گویى كه حرفى گوى از اسرار گنج جان

چه گويم چون در اين معرض نه نطق و نه دهن دارم

ميان خيل نااهلان سخن چون در ميان آرم؟

كه من اين جا به يك يك گام صدصد راهزن دارم











۴

عزم آن دارم كه امشب نيم مست
پاي‌كوبان كوزه دردي به دست
سر به بازار قلندر درنهم
پس به يك ساعت ببازم هرچه هست
تا كي از تزوير باشم خودنماي
تا كي از پندار باشم خودپرست؟
پرده‌ی پندار مي بايد دريد
توبه‌ی زهاد مي بايد شكست
وقت آن آمد كه دستي برزنم
چند خواهم بودن آخر پاي بست
ساقيا در ده شرابي دل‌گشاي
هين كه دل برخاست، غم در سر نشست
تو بگردان دور، تا ما مردوار
دور گردون زير پاي آريم، پست
مشتري را خرقه از سر بركشيم
زهره را تا حشر گردانيم مست
پس چو عطار  از جهت بيرون شويم
بي جهت در رقص آييم از الست

 

 

۵

تو بلندی عظیم و من پست ام

چهکنم تا به تو رسد دستم 

تا که سر زیر پای تو ننهم

نرسم بر چنان که خود هستم 

تا چنین هستییی حجابم بود

آن ز من بود رخت بربستم 

چون ز هستیی خویش نیست شدم

لاجرم یا نه نیست یا هستم 

گرچه وصل تو نیست یک نفسم

اشتیاق تو هست پیوستم 

خود تو دانی کز اشتیاق تو بود

در دو عالم به هرچه پیوستم 

دوش عشق ات درآمد از در ِ دل

من ز غیرت ز پای ننشستم 

گفت بنشین و جامِ جم در ده

تا ز جام جم ات کنی مستم 

گفتم اش جام جام به دستم بود

طفل بودم ز جهل بشکستم 

گفت اگر جام جم شکست تورا

دیگری به از آنت بفرستم 

سخت درمانده بودم و عاجز

چون شنیدم من این سخن رستم 

آفتابی برآمد از جانم

من ز هر دو جهان برون جستم 

از بلندی که جان من بر شد

عرش و کرسی به جمله شد پستم 

چون شوم من ورای هر دو جهان

ماه و ماهی فتاد در شستم 

عمر عطار شد هزاران قرن

چند گویی ز پنجه و شستم 

 















         
       

بالای صفحه