_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۶۱ ـ جمعه ۸ آبان ۱۳۹۴

  No. 761 - Friday 31 October 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

دو شعر

 

۱

باور نمی‌کنم

 

باور نمی‌کنم که تو می‌گویی:

در زیر آفتاب زمان‌تاب       

یک روز تازه نیست

اندیشه‌ی کهن

پیری‌ست ژنده

اینک، با جامه‌ی نو آیین!

و این دیر دور را

هر سال، پیراری‌ست

هر روز تازه‌وارش

              چون روزهای‌دیگر . . .                       

 

باور نمی‌کنم که تو می‌گویی:

هر روز تازه‌وار

در زیر آفتاب زمان‌تاب

با رنگ‌واژه‌های نو آیین‌تر

نقش خورنقی‌ست

اندیشه‌ی کهن را . . .

 

و روشنان که می‌تابند

در آسمان دوشین

هنگام آفتاب نمی‌تابند!

 

باور نمی‌کنم

              من

                  هرگز

                       باور نمی‌کنم

 

 

 

۲

فرهاد گم ـ‌ فرياد

 

در شب بي‌داد من فرهاد می‌گريد

و چه بی فرياد

جهان پيراست و بی بنياد

می گريد

در شب بي‌داد

در فروبستم

و فروماندم در آن خاموش گم‌ ـ فرياد

تا نگريد در شب بي‌داد من فرهاد

نشنوم ديگر

های های زاری خاموشوارش را

و سکوت سوگوارش را

باز می گريد

در شب بي‌داد من فرهاد و چه بی فرياد

 



























کامران بزرگ نیا

تعليق

 

 

جز نرمه‌گَردي

چه به كف مي‌ماند

كه به انگشت بسايي و در مشت بسايي و ...

 

گاهي فقط صدايي هستي

از گنجه‌یي سرمي‌زني

و بيدار مي‌كني روز را

ونقش هايي بي‌معنا مي‌زني

حاشيه‌هايِ تاريكِ هنوز را

 

گاهي خيالي هستي

خاكستريْ معلق

بر آسماني كه ...

                      ــ گاهي چه كوتاه است آسمان ــ

معلق

ميانِ ماندن و باريدن

 

حالا بگذار هِي سر بَرزَنَد خورشيد

هي نور بپاشد غروب

هي سياه شود‌، ‌شب شود‌،‌ستاره شود

وقتي كه نيست و نمي‌مانَد

جز نرمه‌گردي به‌كف

تا بسايي به انگشت و بسايي به مشت و

بماني

معلق

ميانِ ماندن و باريدن

 

پاییز ۱۳۷۴


 

ناهید عرجونی

دوشعر

 

۱

روی پاهای خودت بایست !

پوتین های ات را به جنگ پس بده

و رویاهای ات را باز پس بگیر

در را برای آمدن ات باز گذاشته ام

دست های ام را که می شمرم

به عادت اولین دستپاچه گی

باز کم می آید

دو دستی که بچسبم زنده گی ات را!

 

۲

باید پیر شده باشی حالا

بزرگ تر بودی که عاشقم شدی

و در کتاب هایی که می خواندی

غرق می شدم

 

زنی که فنجانم را دیده بود گفت

یا غیاث المستغیثین

و من فکر کردم

بی چاره مریم ها

که حرف نمی زنند

و مردهایی که می ترسیدند

 

بزرگ تر بودی

و قهوه ات را تلخ می خواستی

وقتی زن از فنجان من

رم می کرد

 

عاشقم که شدی

هنوز دریا را برنگشته بودم

و ماهی سیاه کوچکی دوستم داشت.

           
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۶۱ ـ جمعه ۸ آبان ۱۳۹۴

  No. 761 - Friday 31 October 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نجم‌الدين رازی

شیخ ابوبکرعبداﷲ نجم الدین دایه‌ی‌ رازی

[ سده‌ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی]

 

۱

عشق را گوهر برون از کون، کاني ديگر است

کشته‌گان عشق را از وصل جاني ديگراست

عشق بي عين است و بي شين است وبي قاف اي پسر

عاشق عشق چنين هم، از جهاني ديگر است

دانه‌ی عشق جمال‌اش چينه‌ی هر مرغ نيست

مرغ آن دانه پريده ز آشياني ديگراست

بر سر هر کوچه هر کس داستاني مي زند

داستان عاشقان، خود داستاني ديگر است

بي زبانان را که با وي در سحر گويند راز

خود زجسماني و روحاني زباني ديگر است

طالع عشّاق او بس بوالعجب افتاده است

کوکب مسعودشان از آسماني ديگر است

آن گداياني که دم از عشق روي‌اش مي زنند

هر يکي چون بنگري صاحب قراني ديگر است

لاف عشق روي جانان از گزافي رو مزن

عاشقان روي او را خود نشاني ديگر است

 

۲

در عشق یار بین که چو عیّار می‌رویم

سر زیر پا نهاده چو شطّار می‌رویم

در نقطه ی مراد بدین دور ما رسیم

زیرا به سر همیشه چو پرگار می‌رویم

جان‌را فدای یار گران‌مایه کرده‌ایم

ور حکم می‌کند به سر دار می رویم

مرگ ار کسی به جان بفروشد همی خریم

عیّاروار ز آن که بَرِ یار می رویم

ما را چه غم ز دوزخ و با خلدمان چه کار

دل‌داده‌ایم ما بَرِ دلدار می‌رویم

 

۳

دعوي عشق جانان در هر دهان نگنجد

وصف جمال روي اش در هر زبان نگنجد

نور كمال حسن اش در هر نظر نيايد

شرح صفات ذات اش در هر بيان نگنجد

عز جلال وصل اش جبريل در نيابد

منجوق كبرياي اش در لامكان نگنجد

عكسي ز تاب نورش آفاق برندارد

فيضي ز فضل جودش در بحر و كان نگنجد

سيمرغ قاف عشق اش از بيضه چون برآيد

مرغي ست كـ اشيان اش در جسم و جان نگنجد

يك ذره بار حكم اش كونين برنتابد

يك نكته راز عشق اش در دو جهان نگنجد

يك شعله نار قهرش هفتم سقر بسوزد

يك لمعه نور لطف اش در هشت جنان نگنجد

خوناب عاشقان اش روي زمين بگيرد

وافغان بي‌دلان اش در آسمان نگنجد

آن را كه بار يابد در بارگاه وصل اش

در هر مكان نيابي، در هر زمان نگنجد

شكرانه چون گزارم كـ امروز يار با من

زان سان شده كه مويي اندر ميان نگنجد

گويند راز وصل اش پنهان چرا نداري

پنهان چه گونه دارم كـ اندر نهان نگنجد

گفتي ز وصل روي اش با ما بده نشاني

اين خود محال باشد كـ اندر نشان نگنجد

نجما حديث وصل‌اش زنهار تا نگويي

كـ آن عقل درنيايد و اندر دهان نگنجد

از گفت و گو نيابد وصل اش كسي محال است

بحر محيط هرگز در ناودان نگنجد 





 

۴

عشق آمد و کرد عقل غارت

ای دل تو به جان بر این بشارت

تُرک عجبی‌ست عشق، دانی؟

از ترک عجب نی است غارت

می‌خواست که در عبارت آرد

وصف رخ او به استعارت

نور رخ او زبانه‌یی زد

هم عقل بسوخت هم عبارت

 

 

۵

دوشم سحر گهي نداي حق بجان رسيد

کـ اي روح پاک مرتع حيوان چه مي کني

تو نازنين عالم عصمت بدي کنون

با خواري و مذلّت عصيان چه مي کني

پرورده ی حظایر قدسي بناز وصل

اينجا اسير محنت هجران چه مي کني

خو کرده به رقه‌ی الطاف حضرتي

سرگشته در تصرّف دوران چه مي کني

تو صافي الست بر يک چشيده اي

با دردي وساوس شيطان چه مي کني

زندان روح تن بود از هيچ عاقلي

غافل چنين نشسته به زندان چه مي کني

تو انس با جمال و جلالم گرفته اي

وحشت سراي عالم انسان چه مي کني

در وسعت هواي هويت پريده اي

در تنگناي عرصهی دو جهان چه مي کني

بر پر سوي نشيمن اول چو باز شاره

چون بوم خس نه اي تو به ويران چه مي کني

 

 

۶

عشق‌ات که دوای جان هر دل ریش است
زَاندازه‌ی هر هوس پرستی بیش است
چیزی‌ست که از ازل مرا در دل بود
کاری است که تا ابد مرا در پیش است .

 

۷

هر سبزه كه در كنار جویي رسته است

گویي ز خط بنفشه مویي رسته است

تـا بـر سر لالـه پـا بـه خـواري ننـهي

كان لاله ز خاك لاله رویي رسته است

 

۸

آن را که دل از عشق پر آتش باشد

هر قصه که گوید همه دلکش باشد

تو قصه ی عاشقان همی کم شنوی

بشنو بشنو که قصه‌شان خوش باشد

 

۹

دشمن ما را سـعادت يار باد

در جهان از عمر برخوردار باد

هر كه خاري مي‌نهد در راه ما

خـار ما در راه او گلزار بـاد


         
       

بالای صفحه