_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شمارهی ۷۶۳ ـ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۴

  No. 763 - Friday 13 November 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


رضا براهنی

دو شعر

 

 

۱

آخر چه فایده ؟

 

حرمت‌گذاری بیگانگان چه فایده دارد ؟

گیرم خدای خویش به پای‌ام فدا کنند !

آخر چه فایده ؟

می‌مُردم

می‌خواستم تو ببینی چه می‌کنم

انگار میکروفونی مخفی    

در روح من    

نام تو را مدام نجوا می‌کرد

می‌خواستم که روحم ،

از این قطارها و هواپیماها و کشتی‌ها پایین بیاید

بر دوش من بنشیند

مرا در زادگاه تو پنهان کند

بی تو تمام مردم را می‌دیدم    

اما کسی مرا نمی‌دید

در ایستگاه‌های عالم تنها بودم

در بادها، کتاب‌های جهان باز و بسته می‌شدند    

یک نفر آنها را می‌خواند

من هیچ‌چیز نمی‌خواندم    

و هیچ کس مرا نمی‌خواند

در متروها همه می‌خواندند،

می‌رفتند، می‌آمدند وَ می‌خواندند

من در میان این‌ها تنها می‌ماندم

و میکروفون می‌گفت نام تو را در روحم

و هیچ‌چیز جهان از آن من نبود

حرمت گذاری بیگانگان چه فایده دارد ؟

گیرم خدای خویش به پایم فدا کنند !

آخر چه فایده ؟

وقتی تو خواب باشی، وقتی توها خوابیده باشند !

                                                                               

 

۲

تو چه دوست‌داشتنی هستی ای زن !

 

تو چه دوست‌داشتنی هستی ای زن !

علی‌الخصوص

زمانی که در فاصله دو شکنجه به خوابم می‌آیی

قلبم البته تندتر می‌زند

اما نمی‌دانم

آیا به ‌دلیل این رویای سبز شکوفان است ؟

یا به دلیل شکنجه‌یی که در انتظار شانه‌های لرزان ؟

همیشه از خود می‌پرسم :

چرا لحظاتی را که با تو نبودم با تو نبودم ؟

و در فاصله دو شکنجه

این پرسش پیوسته در برابرم مثل نگاه مرموزی می‌ایستد :

آیا زمانی خواهد رسید

که من باز به اختیار خود در کنار تو باشم

یا در کنار تو نباشم ؟

آن‌گاه چه گونه ممکن است فکر کنم که نخواهم

که حتی لحظه‌یی در کنار تو نباشم ؟
























 

شعری از

نازنین نظام شهیدی

[۱۳۸۳ ـ ۱۳۳۳ خورشیدی / ۲۰۰۴ ـ ۱۹۵۴ میلادی]

 

شعاع های گرسنه

از منشا دیگری که دیده نمی شود

به سمت پاهای کسی

هجوم خواهند برد.

دری که غبارها را فرو می ریزد

و ظلمتی که تکه تکه خواهد شد.

شعاع های گرسنه ی نور

وچکه چکه ی این ساعت

که شبی مخصوص را تکه تکه می کند.

این آیینه چقدر غریبه است.

نه

دیگر از الهه ی معهود خبری نیست .

جنگجویی کوتاه قامت‌ام

با جامی که در سینه یخ زده است.

و هیچکس از آن نمی نوشد.

از ظلمات که عبور می کردم

باید به فکر یخ زدن این جام بوده باشم

امانبوده ام

فقط دندانه های دره پیدا بود

و پشته های خمیده‌یی که بیشه‌یی دور دست بودند

چنگال هایی از تاریکی

خنده ی خشکی در پشت سر .

در من ظلمت چنین گسترده است

یا فقط شبی کوتاه‌ام

با قلبی که هم اکنون پاره خواهد شد.

چقدر طناب این کلمات طولانی است

مخمل ها و اطلس ها

وتورهای بریده بریده

داستان دیگری گفته خواهد شد.

آینه را نگاه کنید!


 

هیوا مسیح

سرود آب

 

از آن خورشید های همیشه در کودکی

از آن روزهای شکوفه تا سیب

و آن مشق های تا کتاب

که تو نبودی

تا همین یک بار دیگر که در سفرم

مادرم باز

به امام‌زاده های کنار راه سلام می کند

و نگاه‌اش در انتهای دشت های چه دور

محو می شود

می دانم

دعا می کند وقتی امتداد جاده مرا به دورهای ناپیدا برد

تمام آب‌های عالم

پشت سرم سرود بخوانند

حالا تمام آب های نه تنها پشت سرم

که آب همین کاسه ی آفتاب خورده هم سرود می خواند

و هر روز

بچه های تمام دنیا

با اولین قطار

با اولین هواپیمای آشنا

به خانه ام می ایند

 تا نه تنها برای دعاهای پشت سرم

 که برای تمام مسافران راه‌های ناپیدا

 دعا کنیم

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شمارهی ۷۶۳ ـ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۴

  No. 763 - Friday 13 November 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



مولوی‌

مولانا جلال الدین محمد بلخی‌ی رومی

[سده‌ی هفتم قمری / ۱۳ میلادی]

۱

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت :

آمدم، نعره مزن، جامه مدر هیچ مگو .

گفتم: ای عشق، من از چیزِ دگر می‌ترسم.

گفت: آن چیز دگر نیست دگر، هیچ مگو .

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو .

قَمَری، جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است، سفر! هیچ مگو.

گفتم: ای دل، چه مه‌ست این؟ دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه‌ی توست این، بگذر، هیچ مگو .

گفتم: این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است؟

گفت: این غیر فرشته‌ست و بشر، هیچ مگو

گفتم: این چیست ؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد.

گفت  : می‌باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه‌ی پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو.

گفتم: ای دل، پدری کن، نه که این وصف خداست ؟

گفت: این هست، ولی جانِ پدر، هیچ مگو.

۲

دگرباره بشوریدم، بدان سان‌ام، به جانِ تو  

که هر بندی که بربندی، بدّرانم، به جانِ تو 

من آن دیوانه‌ی بندم که دیوان را همی‌بندم  

زبانِ مرغ می‌دانم، سلیمان‌ام به جان تو 

نخواهم عمر فانی را، توای عمر عزیز من  

نخواهم جانِ پُرغم را، تویی جانم، به جانِ تو 

چو تو پنهان شوی از من، همه تاریکی و کفرم  

چو تو پیدا شوی بر من، مسلمانم، به جانِ تو 

گر آبی خوردم از کوزه، خیالِ تو در او دیدم  

و گر یک دم زدم بی‌تو، پشیمان‌ام، به جانِ تو 

اگر بی‌تو بر افلاک‌ام، چو ابر تیره غمناک‌ام  

وگر بی‌تو به گلزارم، به زندان‌ام، به جانِ تو 

سماعِ گوش من نام ات، سماعِ هوشِ من جام ات  

عمارت کن مرا، آخر، که ویران‌ام، به جانِ تو 

درون صومعه وْ مَسجد توای مقصودم ای مرشد  

به هر سو رو بگردانی، بگردانم، به جانِ تو 

سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهوی‌ام  

چه آهوی‌ام که شیران را نگهبان‌‌ام، به جانِ تو 

ایا منکر، درون جان مکن انکارها پنهان  

که سِرّ سَرنبِشت ات را فروخوانم، به جانِ تو 

ز عشقِ شمسِ تبریزی، ز بیداریّ و شب‌خیزی  

مثال ذرّه‌یی گردان پریشان‌ام، به جانِ تو 

۳

مستی‌ی امروز من نیست چو مستی‌ی دوش  

می‌نکنی باورم؟ کاسه بگیر و بنوش 

غرق شدم در شراب، عقل مرا برد آب  

گفت خرد: الوداع بازنیایم به هوش. 

عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون  

چون‌که ز سر رفت دیگ، چون‌که ز حد رفت جوش 

این دل مجنونِ مست بند بدرید و جَست  

با سرمستان مپیچ، هیچ مگو، رو خموش! 

صبح‌دم از نردبان گفت مرا پاسبان  

کـ‌ ز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش. 

گفت زحل زهره را: زخمه‌ی آهسته زن  

وی اسد، آن ثور را شاخ بگیر و بدوش. 

خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور  

شیر فلک را نگر، گشته ز هیبت چو موش 

گرم کن، ای شیر، تک، چند گریزی چو سگ؟  

جلوه کن ای ماه‌رو، چند کنی روی پوش 

چشم گشا، شش جهت شعشعه‌ی نور بین  

گوش گشا سوی چرخ، ای شده چشم تو گوش 

بشنو از جان سلام، تا برهی از کلام  

بنگر در نقش‌گر، تا برهی از نقوش 

گفتم اش: ای خواجه رو هر چه شود گو بشو  

صاف‌ام و آزاد نو، بنده‌ی دُردی فروش. 

ترس و امید تو را هست حواله به عقل  

دانه و دام تو را هست شکاری وحوش 

دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت  

با من از این‌ها مگو، کار تو است آن، بکوش








۴

نَبوَد چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو  

از جنگ می‌ترسانیم؟ گر جنگ شد گو جنگ شو 

ماایم مست ایزدی زان باده‌های سرمدی  

تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو 

رفتیم سوی شاه دین با جامه‌های کاغذین  

تو عاشق نقش آمدی، هم‌چون قلم در رنگ شو 

در عشق جانان جان بده، بی‌عشق نگشاید گره 

ای روح، این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو 

شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او  

خواهی به سوی روم رو، خواهی به سوی زنگ شو 

در دوغ او افتاده‌ای خود تو ز عشق اش زاده‌ای  

زین بت خلاصی نیست ات، خواهی به صد فرسنگ شو 

گر کافری، می‌جویدت؛ ور مومنی، می‌شویدت  

این گو برو صدّیق شو، و آن گو برو افرنگ شو 

چشم تو وقف باغ او، گوش تو وقف لاغ او  

از دخل او چون نخل شو، وز نخل او آونگ شو 

هم چرخ قوس تیر او، هم آب در تدبیر او  

گر راستی رو تیر شو؛ ور کژروی خرچنگ شو 

ملکی است او را زَفت و خوش، هر گونه‌یی می‌بایدش  

خواهی عقیق و لعل شو، خواهی کلوخ و سنگ شو 

گر لعل و گر سنگی، هلا، می‌غلت در سیل بلا  

با سیل سوی بحر رو، مهمان عشق شنگ شو 

بحری است چون آب خَضِر، گر پر خوری نبود مُضِر  

گر آب دریا کم شود، آن گه برو دل‌تنگ شو 

می‌باش هم‌چون ماهیان در بحر آیان و روان  

گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو 

گه بر لب ات لب می‌نهد، گه بر کنارت می‌نهد  

چون آن کند، رو نای شو؛ چون این کند، رو چنگ شو 

هر چند دشمن نیست  اش هر سو یکی مستی‌ست ا‌ش  

مستان او را جام شو، بر دشمنان سرهنگ شو 

سودای تنهایی‌ی مپز، در خانه‌ی خلوت مخز  

شد روز عرض عاشقان، پیش آ و پیش آهنگ شو 

آن کس بود محتاج می، کو غافل است از باغ وی  

باغ پرانگور وی‌ای، گه باده شو گه بنگ شو 

خاموش همچون مریمی، تا دم زند عیسا دمی  

کِه ت گفت کـ اندر مشغله یار خران عنگ شو؟

۵

تا تو حريف من شدی، ای مه دل ستان من

هم چو چراغ می جهد نور ِ دل از دهان من

ذرّه به ذرّه، چون گهر، از تـَفِ آفتاب ِ تو

دل شده است سر به سر  آب و گِل ِ گران ِ من

پيش تر آ، دمی ، بنه آن برو سينه بر برم

گرچه که در يگانه گی جان ِ تو َاسْتْ جان ِ من

در عجبی فتم که اين سايه ی کیست بر سرم ؟

فصل تـُواَمْ ندا زند ک انِ من است، آن ِ من.

از تو، جهان ِ پر بلا، هم چو بهشت شد مرا

تا چه شود ز لطفِ تو صورت آن جهان ِ من

تاج ِ من است دست ِ تو چون بنهيش بر سرم

طُرّه ی تو ست چون کمر بسته بر اين ميان ِ من

عشق بُريد کيسه ام ، گفتم : هیَ، چه می کنی؟

گفت : تورا نه بس بود نعمت بی کرانِ من ؟

برگ نداشتم دلم ، می لرزيد برگ وَش

گفت : مترس ، کآمدی در حرم امان ِ من.

در برت آن چنان کشم کز برو برگ وارهی

تا همه شب نظر کنی پيش طرب کنان من

بر تو زنم يگانه يی، مست ابد کنم تورا

تا که يقين شود تورا عشرت جاودان من

سينه چو بوستان کند دمدمه ی بهار ِ من

روی چو گل ستان کُند، خمر چو ارغوان ِ من
















         
       

بالای صفحه