_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۶۴ ـ  جمعه ۲۹ آبان ۱۳۹۴

  No. 764 - Friday 20 November 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


 

اسماعیل خویی

غزلواره

 

 

 

ببین، ببین چه شتابی دارد ماه!

ببین که با چه تلاشی

ابرهای فروباریده را

از سرِ راه‌ اش پس می زند!

 

 

گمان کنم

که باز وعده ی دیداری دارد

با برکه ای زلال،

که در همین نزدیکی ست

و در هوای شُسته ی این شامگاه نفس می زند.

 

 

ببین:

افق دچارِ آتش سوزی ست؟

یا که،

نه،

با رشته های سرخ اش،

 باز هم شفق

بر پرده های ابر گرمِ حاشیه دوزی ست؟

 

 

به به!

این آسمان

از پُشتِ شیشه های پنجره ی بسته هم تماشایی ست.

امّا،

حیف!

این خانه باز دوزخِ تنهایی ست.

 

 

چه قدر،

آه،

چه قدر باز من دل ام هوای تو کرده ست!

پای ام نمی کشد،

 ورنه

از این ملالخانه گریزان می شدم.

دست ام نمی رسد،

ورنه، به ماه آویزان می شدم،

و بی درنگ  سوی تو می آمدم.

 

 

هیچ آشنا ندارم

چندین دلآشنا که تویی.

ای دوست!

شب خوش:

در هر کجا که تویی!

 

هشتم مهرماه۱۳۹۴، بیدرکجای لندن






















 

         منصور خاکسار

       [۱۳۸۸ ـ  ۱۳۱۷ خورشیدی / ۲۰۱۰ ـ ۱۹۳۸ میلادی]

هنوز عادت نكرده ام

 

 

 

تلخ و

ترك خورده

پاي‌ام را

مثل حلزون با خود مي كشم

از زاويه ي پله‌یي قديمي

كه تا بالا را

روزانه

پشت سر بگذارد

نام و نفسم را مي گيرد

هنوز عادت نكرده ام

تشييع هيچ جنازه‌یي را

و اين‌كه از عبادت ها

تفكيك اش كنم

مي دانم

نخلي كه

از ضربه ي توفان افتاده است

تسليت حاشيه‌یي آفتاب را

نمي پذيرد


 

مهرنوش قربانعلی

آن قصر که برچرخ پهلو می زد!

 

کو،کو،کو،کو...

رفته‌گی‌ی روزهای‌ام را لمس می‌کنم

کو،کو،کو،کو...

بی انعکاسی صدایی آزارم می دهد

زخمی دراز می کشد در تنم و باج خواهی می کند

چاهی گریه‌های‌اش را فرو می ریزد و

[حلقه حلقه بند می کشد بر نفس های‌ام

اوهام نگاری ترس پشت دستم را داغ گذاشته است!

صورت شطرنجی عشق

از اخبار پخش می شود و شایعه ها دهانشان را می گیرند و

سر تکان می دهند

به آن ها هشدار داده بودم عبرت را بگیرند!

 

 باد برهم می کوبد برگ ها را و می گریزد

صدای سوت صاعقه‌یی تعقیب اش می کند

تعادل سیرک را چوبی بر بندهای‌اش حفظ می کند

بر کنگره ی خاطره های‌ام

آوازی می پیچد،کو،کو ...

 

 روزهای ابری فرصت هایی تار به بار می آورند

تعادل سیرک را نخی جا به جا می کند

که رفت و آمدش به یک جا ختم می شود

به چوبی که وبال دست‌اش باشد

 

 از قصری که پهلو می زد بر چرخ

فاخته‌یی در گلوی‌ام می خواند

عشق گیج تر از کلاغی به خانه اش نرسید آخر

بی عبرتی که گرفته باشد

 

 کو،کو،کو،کو ...

چوبی تعادل بازی را بر بندهای‌ام حفظ می کند

کلاه‌اش را سیرک بالاتر بیاندازد

کو،کو،کو،کو...

رویایی دور گرفته و دور می شود!

 

 ------

* عنوان،اشاره به رباعی یی از خیام دارد

 

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۶۴ ـ  جمعه ۲۹ آبان ۱۳۹۴

  No. 764 - Friday 20 November 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هفتم قمری / سیزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



بَجه‌یی

ناصرالدین بَجه‌یی‌ی شیرازی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / ۱۳ تا ۱۴ میلادی]

 

۱

بس خوب و زیبا می‌روی ای شاه خوبان تا کجا

دل‌شاد و خندان می‌شوی ای شادی‌ی جان تا کجا

با عارضی آراسته، با طُره‌یی پیراسته

مه را ز غیرت کاسته پر حسن از این سان تا کجا

از چرخ یکران کرده‌ای و از مشک چوگان کرده‌ای

و آهنگ میدان کرده‌ای از طرف میدان تا کجا

بر مه کمند انداخته شمشیر کین را آخته

ز ابرو کمان برساخته با تیر و مژگان تا کجا

ماه‌ات کمین لالا سزد، ترکش کَش‌ات جوزا سزد

قربان‌ت جان ما سزد با کیش و قربان تا کجا

از رخ گلستان کرده‌ای  راح۱ از دو مژگان کرده‌ای

و از زلف ریحان کرده‌ای با راح و ریحان تا کجا

از مشک ابرو  خم زده و از لب چو عیسا دم زده

چون حال من برهم زده، زلف پریشان تا کجا

سروی ولی زرین سَلَب۲ همچون گلی جمله طرب

چون غنچه‌یی پرخنده لب ای ترک خندان تا کجا

بر بسته از عنبر کِلَه۳ بر فرق کژ کرده کُلَه۴

در غل‌غل و یَلَه یَلَه مانند مستان تا کجا

از زیب قدّی دل‌ربا و از نوش لعلی جان‌فزا

تابان چو ماهی از سما ای ماه تابان تاکجا

آسایش جانی به لب یا آب حیوانی به لب

تو کان احسانی به لب ای کان احسان تا کجا

مست و خرامان می‌روی فارغ ز یاران می‌روی

از ما تو پنهان می‌روی پر گو که پنهان تا کجا

ناصر ز غم چون بی‌دلان اندر پی‌ات نعره زنان

تو سروقد دامن کشان خوش خوش خرامان تا کجا

۱. راح: شادمانی

۲. سَلَب: پوشش، بار

۳. کِلَه: کله بستن . نصب کردن خیمه از پارچه ٔ تنک و لطیف

۴. کُلَه: کلاه

۲

جانِ صافی شده‌، ای دوست، ز یاد تو تن‌ام

بس که یاد تو کنم من توام اکنون نه من‌ام

تا بدیدم که حجاب‌اند در این ره تن و جان

دشمن جان خود و خصم تنِ خویشتن‌ام

هر چه آن یک‌دمم از خدمت تو بر شکند

گر همه جان بود ای دوست از آن بر شکنم

چیست مردی، نزدن بی غمِ عشق تو نَفَس ؟

گز زنم من نفسی بی غم عشق تو زن‌ام

حُسنِ خوبان ختا و ختن از پرتو توست

ز آن قِبَل عاشق خوبان ختا و ختن‌ام

زَغَنی چیست؟ دو رنگی و ، حریصی زاغی

شکر یزدان که نه دون طبع، چو زاغ و زغن‌ام

چون ز سیمرغ نشان جستم و از قاف اثر

قاف و سیمرغ نَبُد جز که روان و بدن‌ام

من‌ام آن بلبل عاشق دلِ عالی پرواز

که بَر از حدّ حدوث است فضای چمن‌ام

همه گویند که تن پیرهن نور خداست

من بر آن‌ام که همه نور بود پیرهن‌ام

تا من از خاک جناب تو وطن ساخته‌ام

می‌برد رشک به جان عرش مجید از وطن‌ام

پاک در چیده‌ام از خار طبیعت دامن

ز آن ز گلزار حقیقت گُل اسرار چِنَم

غیر چون نیست کی از غیر فروبندم چشم

پرده چون نیست کجا پرده به یک سو فکنم

ناصرِ خسرو اگر فلسفه دانستی من

ناصر دین حق و خسرو ملک سخن‌ام

جون‌که صاف است چو جان این من چون گویم

ساقیا بر سر جان بار گران است تن‌ام 






۳

آمد نگار ترک من چون صد نگار آراسته

ابرو ز وسمه خم زده چشم از خمار آراسته

رخشان ز شکر کوکب‌اش ریزان گلاب از غبغب‌اش

افزوده خطّ زیب ِ لب‌اش زلف‌اش عِذار آراسته

شیرین نمکدان‌اش نگر و آن لعل چون جان‌اش نگر

روی گل افشان‌اش نگر چون نوبهار آراسته

گر باشدت ره سوی او بینی ز عکس روی او

از هر طرف در کوی او صد لاله‌زار آراسته

خورشید حیران  آمدی با گوی و چوگان آمدی

گر سوی میدان آمدی آن شه‌سوار آراسته

ای کار کارِ حسن تو وَی جان نثار حسن تو

در روزگار حسن تو شد روزگار آراسته

گردند بی تیر و کمان صید تو شیران جهان

هیچ ار کنی دامن کشان عزم شکار آراسته

زلف و رخ‌ات ای گلستان لیل و نهار است از جهان

بازار حسن ات جاودان لیل و نهار آراسته

چون ناصر  شیرین سخن گربتشدت یک ممتحن

با او بگو کو هم‌چو من نظمی بیار آراسته

 

۴

حوروشا! پری‌رخا! طُرفه نگارِ کیستی؟

تازه گُلا! سهی قدا! باغ و بهار کیستی؟

از خطِ سبز عنبری و ز لب لعل شکری

سیم‌بر و سمن بری یارِ کنار کیستی؟

از دو عقیق دُرفشان جان و دل و قوتِ جان

از رخ و زلف دل‌ستان لیل و نهار کیستی؟

ای تو،  به حُسن بی‌قرین  وی، تو چو ناز نازنین

از سر زلف نازنین مشکِ تتار کیستی؟

ای مه خَلّخ و چگل خود زچه آبی و چه گِل

ای ز تو مهر و مه خجل شمع دیار کیستی؟

ای شده بخت یار تو وی دل و جان نثار تو

وی همه‌گان شکار تو خود تو شکار کیستی؟

مایه‌ی نور دیده‌ای، دلبر رزم دیده‌ای

تیر مژه کشیده‌ای تیغِ گُذار کیستی؟

ترکشِ کینه بسته‌ای بر رهِ دل نشسته‌ای

قلب بتان شکسته‌ای شاه‌سوار کیستی؟

بس خوش و خوب و خرمی زینت و زیب عالمی

خَه چه حریف و هم‌دمی مونس و یار کیستی؟

ناصرِ مهربانِ تو هست به جان از آن تو

راست بگو به جان تو تا تو نگارِ کیستی؟


































         
       

بالای صفحه