_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شمارهی ۷۶۷ ـ جمعه ۲۰ آذر ۱۳۹۴

  No. 767 - Friday 11 December 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


اسماعیل شاهرودی

 (الف. آینده)

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

شاعر بی‌نشان

 

دیری‌ست مرده‌ام من و دستی نیست،

تا پلک‌های باز مرا ببندد،

بگذاردم به سینه‌کش تابوت،

بر های و هوی پیشترم خندد.

هر کس که او کلون دهانم بود؛

حرف مرا برای رقیبان برد.

از پیش من پرنده شد و پر زد،

نام مرا به خاطر خود نسپرد.

 

هر سو که آب بود دویدم؛ لیک ...

بگریخت آب و آبله زد پای‌ام.

یک آشنا نبود که بگذارد؛

لب را بروی بالش لب‌های‌ام.

 

در لابه لای پنجه‌ی عمر من،

مردی دچار جست‌وجوی خود بود.

روزی پناه برد به یک آغوش،

بر درد خویش، دردی دگر افزود!

 

آن سردخانه گشت مرا، اینک،

این مرد پیکری‌ست که بی‌جان است.

دیری‌ست مرده‌ام من و دستی نیست،

این نغمه نیز؛ تق تق دندان است!

 

قطعه‌ی مرگ تهران۱۳۳۳

 

گرداب ها!

 

زندگی دریاست

این دریاها را

من بس دیده ام

و چشم هایی که

دریا بوده اند

        با رنگ هاشان

               با موج هاشان

                       با گرداب هاشان

گذشته وداعی بود

گذشته ها را من

به دریا ریختم

دریاها

      (رنگین

               رنگین)

                        رفتند

موج ها

      (سنگین

              سنگین)

                      خفتند

گرداب ها...


عباس صفاری

من خطوط کشیده‌ی اندام‌ات را از برم

 

 

ساعاتی پس از صبحانه

در این صبح سراسر تعطیل

چه فرق می‌کند تن

به آن ساتن لغزان و خنک بسپاری

یا به تکه‌یی از آفتاب پاییزی که دارد

در به در و پنجره به پنجره

دنبال ات می‌گردد

از طرز نگاهم باید حدس می‌زدی

که من ظاهرن فراموش‌کار و سر به هوا

خطوط کشیده‌ی اندام‌ات را دقیق

تا مرز نامریی‌شدن هرچه پیراهن

از بَر کرده‌ام

اگر می‌دانستی جای‌ات

سر میز صبحانه چقدر خالی است

و قهوه منهای شیرین‌زبانیِ‌ی تو

چقدر تلخ،

من و این آفتاب بی‌پروا را

آن‌قدر چشم‌انتظار نمی‌گذاشتی

قهوه‌ات دارد سرد می‌شود

و تاقت آفتاب نشسته بر صندلی‌ات تاق

مگر چقدر طول می‌کشد

انتخاب پیراهنی که ساعتی دیگر

باید از تن درآوری؟


 

مهتاب کرانشه

انتظار ظهور زنگ‌ها

 

شايد اين تقلای بی‌حوصله

که از ورای لحظه‌های صورتی

به بيرون می‌ريزد

و جذب جريان

باغچه می‌شود

رويش نگاهی مرطوب

درحريم نيلوفر است

پاها را جمع می‌کنم

و در عبور روز

به انتظار ظهور زنگ‌ها می‌نشينم

آيا من جانب تجسم سیب خواهم بود؟

آیا باز هم اين زيبای تکرار

مرا با آبی‌ی آسمان قسمت خواهد کرد؟

شايد نبايد گفت

که آن شهر کوچک

دوباره دارد از من عبور می‌کند

و آن تقلای سبز

رابطه یی است

در نوری واهی

برای لحظه‌ی رسيدن

و يا شايد...

شايد ما همان ديروز

در هم تنيده بوديم





       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شمارهی ۷۶۷ ـ جمعه ۲۰ آذر ۱۳۹۴

  No. 767 - Friday 11 December 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



جهان خاتون

جهان ملک خاتون اینجو

دختر جلال‌الدین مسعود شاه اینجو

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

رخی داشتم چون گل اندر چمن

قدی داشتم راست چون سرو ناز

دو ابرو که بودی چو محراب دل

که جان ها ببستند در وی نماز

دو چشمم به نوعی که نرگس به باغ

يقينش به ديدار بودی نياز

دو گيسو که بودی به سان کمند

به دستان دو راهم بُدی جمله ساز

صبا گر گذشتی به راهم دمی

به گوشم سخن نرم گفتی به راز

دو لب همچو شکر، دو رخ همچو گل

به درد دل عاشقان چاره ساز

 

۲

گلبن روضه ی دل، سرو گلستان روان

غنچه‌ی باغ طرب، ميوه‌ی شايسته‌ی جان

طفل محروم ِ شکسته دل بي‌چاره‌ی من

کام ناديده به ناکام برون شد ز جهان

گر کنم گريه مکن عيب که بی يوسف مصر

چشم يعقوب بود روز و شب از غم گريان

اين چه زخمی است که جز گريه ندارد مرهم؟

اين چه دردی است که جز ناله ندارد درمان؟

 

۳

پيش روی تو دلم از سر جان برخيزد

جان چه باشد؟ ز سر هر دو جهان برخيزد

گر گذاری قدمی بر سر خاک عاشق،

از دل خاک سيه رقص کنان بر خيزد

چند در خواب رود بخت من شوريده

وقت آن است که از خواب گران برخيزد

فتنه برخيزد و آن گل‌بن نو بنشيند

سرو بنشيند و آن سرو روان بر خيزد

در ميان من و تو پيرهنی مانده حجاب،

با کنار آی .... که آن هم ز ميان برخيزد

گر کنم شرح پريشانی احوال جهان

ای بسا نعره که از پير و جوان بر خيزد

 

۴

حال دلم چه پرسی سرگشته در جهان است

حیران کار عشق است فارغ ز این و آن است

تا قد آن صنوبر از پیش ما روان شد

خون در دل از فراق‌اش از چشم ما روان است

سرو روان به قدش نسبت نمی‌توانم

کردن، چرا که ما را هم روح و هم روان است

ارزان ببرد از ما دل را به چشم و ابرو

آخر چه شد که با ما دل‌دار سرگران است

دل را نماند طاقت کـ آهی کشد ز جورت

جان هم ز هستی‌ی خود بی‌چاره در گمان است

ای دل حذر بباید کردن ز غمزه ی او

کـ آن تیر چشم مست‌اش پیوسته در کمان‌است

آخر ز روی رحمت فریاد خسته‌گان رس

کز دست دادخواهان در کوی تو فغان است







۵

به کنج مدرسه‌یی کـ ا‌ز دلم خراب تر است،

نشسته‌ام من مسکين و بی‌کس و درويش

هنوز از سخن خلق رستگار نی‌ام،

به بحر فکر فرو رفته‌ام ز طالع خويش

دلم هميشه از آن روی پر ز خون‌آب است،

که می رسد نمک جور بر جراحت ريش

مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال

گرفته‌ام به ارادت قناعتی در پيش

ندانم از من ِخسته جگر چه می خواهند

چو نيست با کم و بيش‌ام ، حکايت از کم و بيش

 

۶

بشکست چشم مست تو جانا خمار ما

بربود زلف شست تو از دل قرار ما

از آه بي دلان که برآرند صبحدم

آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما

دايم خيال قدٌ تو در ديده‌ی من است

زيرا که جاي سرو بود در کنار ما

از پا در آمدم ز غم روي آن صنم

نگرفت دست دل، شبکي آن نگار ما

ديدم بسي جهان و بگشتم به عشق او

کس نيست در جهان وفا همچو يار ما

گفتم شکار زلف تو گشتم ستمگرا

گفتا که هست خلق جهاني شکار ما

گفتم وفا و مهر نداري چرا، بگو !

مست فراغتي تو ز احوال زار ما

کارم خراب از غم و بارم بدل زعشق

روزي نظر فکن تو در اين کار و بار ما

۷

دردا و حسرتا که مرا کام ِ جان برفت

وان جان نازنين جوان، از جهان برفت

بلبل بگو که باز نخواند ميان باغ

کـ آن روی همچو گل ز در ِ بوستان برفت

ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی؟

کـ آرام جان من ز پی‌ی کاروان برفت

سلطان بخت ِ من به سر تخت وصل بود

آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت؟

 

۸

بی نسق شد جهان ز مردم دون

خاک در چشم مردم دون باد!

خاک ِ تون است او، نه خاتون است

خاک ِ تون در دو چشم خاتون باد!

وانکه از غصه جان من خون کرد،

دلاش از جور چرخ پر خون باد!

اخترش تيره باد و طالع نحس

عشرتاش تلخ و بخت وارون باد!








         
       

بالای صفحه