_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شمارهی ۷۶۸ ـ جمعه ۲۷ آذر ۱۳۹۴

  No. 768 - Friday 18 December 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


فرخ تمیمی

[ ۱۳۸۱ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۲ ـ ۱۹۳۳ میلادی ]

دو شعر

 

۱

طرح ۲۳

 

آشنایی با

خواب رنگین فراموشیست

سرخ و زرد و سیز . . .

بی نم یک قطره باران

ابر های سرخ

سرزمین خاطرم را، سایه میریزد

با

سترون ها، درنگ مرگ

رنگ های آشنای خواب:

سرخ و زرد و سبز . . .

 

 

۲

فال

 

مرد  از کنار  کلبه  گذر کرد

و دشنه‌ی  بلندش  را

در ماهتاب شست

مهتاب سرد نیمه‌ی پاییز

رنگ  رناس  حاشیه‌ی  جویبار شد

دل̊‌خسته  بی شکیب  اما

خون‌جوش  از انتقام

با خویش̊تن  به زمزمه  می‌گفت :

در نقش  فال  قهوه ، نه ، دیگر

آن ناشناس ِ مسافر

مهمان نمی‌شود .

هی. ها.  چه خوب

طوطی زن عزیزم

دیگر

 از طعنه‌های  مردم بدگوی  رودبار

 آسوده می‌شود .

 

 

اما

سگ‌های  گله‌بان  ده بالا

هشیارند

هشیارتر

از کدخدای  ساده دلِ ما .

 زنهار

فردا که آفتاب  برآید.

 





























 

فرامرز سلیمانی

آوای خارایی‌ی موج

 

پس از من جهان شمایل بی شکلی ست

که در نگاه سنگی‌ی من جان می گیرد

 دستان‌ات را می گشایی

 تا به جرعه‌یی آب و دل‌تنگی

دعوتم کنی

 می خواستم پاسخی فرا خور باشم

 اما صخره‌های رویاروی

 تپش های‌ام را در نمی یابند

 می خواستم از حادثه بگویم

 حادثه را

 نگاه شبانه‌ام آفرید

 در بستر سرخ افرایی

 به دیدارم بیا

 آن جا که نیلوفران

 در آب‌های آرام خفته اند

 گاهی در خیال نسیم

 پرنده‌یی سنگین بال می آید

 دمی کنار ما که می نشیند

 بال‌هاش را فرو می گذارد

 گفتی گریز از کجا آغاز شد

 ما وعده گاه‌مان را

 در جانب قله‌ها

 بر پا کردیم

 مشتاق جرعه‌یی آب و اندکی دل‌تنگی‌ست

 تندیس سنگی‌ی من

 گشوده می‌آیی

 به آغوش آب

 خاموش‌ام اگر

 در دگردیسی‌ی خزان

 آواز خارایی‌ی موج را باز می خواهم

 


 

 

مه ناز طالبی طاری

دو شعر

۱

سو.نا.می  ۱

 

از روی درختی که دیگر نیست

هزار کلاغ‌ با هم ‌پریدند

به آن‌سو که بهار هرگز شد

 

 

 

۲

روز آب می‌شود آرام

 

روز آب می‌شود آرام

در دستان ِ وِلَرم ِ فراموشی

گُم می‌شوم باز

با نفس‌های بلند ِ بعدازظهرهای بی‌انتهای تبعید

در یادهای بی‌آرزو ... 

در خانه‌یی

که دیگر نیست

در زمینی

که جادوی کودکی‌های‌ام در آن بی‌اَثَر شد

در هوایی مسموم

که خود را در نام ِ خالی‌ی "وطن" تکرارمی‌کند

...

 

۲۴ آگست ۲۰۱۱

 

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شمارهی ۷۶۸ ـ جمعه ۲۷ آذر ۱۳۹۴

  No. 768 - Friday 18 December 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



حافظ شیراز

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

[سده‌ی هشتم ‌قمری ـ ۱۴ میلادی]

 

 

 

۱

تا سر زلف تو در دست نسيم افتاد است

دل سودازده از غصه دو نيم افتاد است

چشم جادوی تو خود عين سواد سحر است

ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتاد است

در خم زلف تو آن خال سيه دانی چيست

نقطه‌ی دوده که در حلقه‌ی جيم افتاد است

زلف مشکين تو در گلشن فردوس عذار

چيست طاووس که در باغ نعيم افتاد است

دل من در هوس روی تو ای مونس جان

خاک راهي‌ست که در دست نسيم افتاد است

همچو گرد اين تن خاکی نتواند برخاست

از سر کوی تو زان رو که عظيم افتاد است

سايه‌ی قد تو بر قالبم ای عيسی دم

عکس روحي‌ست که بر عظم رميم افتاد است

آن که جز کعبه مقام‌اش نبد از ياد لب‌ات

بر در ميکده ديدم که مقيم افتاد است

حافظ گمشده را با غم‌ات ای يار عزيز

اتحادي‌ست که در عهد قديم افتاد است

 

 

 

۲

المنه لله که در ميکده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نياز است

خم‌ها همه در جوش و خروش‌اند ز مستی

وان می که در آن جاست حقيقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر

وز ما همه بيچارهگی و عجز و نياز است

رازی که بر غير نگفتيم و نگوييم

با دوست بگوييم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که اين قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره ليلی

رخساره‌ی محمود و کف پای اياز است

بردوخته‌ام ديده چو باز از همه عالم

تا ديده‌ی من بر رخ زيبای تو باز است

در کعبه‌ی کوی تو هر آن کس که بيايد

از قبله‌ی ابروی تو در عين نماز است

ای مجلسيان سوز دل حافظ مسکين

از شمع بپرسيد که در سوز و گداز است

 ۳

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

گوهر هر کس از اين لعل توانی دانست

قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده

بجز از عشق تو باقی همه فانی دانست

آن شد اکنون که ز ابنای عوام انديشم

محتسب نيز در اين عيش نهانی دانست

دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد

ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست

سنگ و گل را کند از يمن نظر لعل و عقيق

هر که قدر نفس باد يمانی دانست

ای که از دفتر عقل آيت عشق آموزی

ترسم اين نکته به تحقيق ندانی دانست

می بياور که ننازد به گل باغ جهان

هر که غارتگری باد خزانی دانست

حافظ اين گوهر منظوم که از طبع انگيخت

ز اثر تربيت آصف ثانی دانست

 

۴

آن سيه چرده که شيرينی‌ی عالم با اوست

چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست

گر چه شيرين دهنان پادشهان اند ولی

او سليمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک

لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکين که بدان عارض گندمگون است

سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را ياران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل

کشت ما را و دم عيسی مريم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارش

زان که بخشايش بس روح مکرم با اوست

 

۵

خواب آن نرگس فتان تو بی چيزی نيست

تاب آن زلف پريشان تو بی چيزی نيست

از لبت شير روان بود که من می‌گفتم

اين شکر گرد نمکدان تو بی چيزی نيست

جان درازی تو بادا که يقين می‌دانم

در کمان ناوک مژگان تو بی چيزی نيست

مبتلايی به غم محنت و اندوه فراق

ای دل اين ناله و افغان تو بی چيزی نيست

دوش باد از سر کوي اش به گلستان بگذشت

ای گل اين چاک گريبان تو بی چيزی نيست

درد عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد

حافظ اين ديده گريان تو بی چيزی نيست 

         
       

بالای صفحه