_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌‌ی ۷۶۹ ـ جمعه ۴ دی ۱۳۹۴

  No. 769 - Friday 25 December 2015

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


علی باباچاهی

دو شعر

 

۱

نوری

 

با آفتاب به گردش می‌رود و     قایق‌سواری می‌کند

نگاهی به دریا می‌اندازد

به خانه برمی‌گردد

چه نوری دارد آدم در غروب!

 

آدمِ از نور    با تاریکی قهر نیست

به گردش می‌رود و     دور می‌زند اطراف را

ماه را به رسمیّت می‌شناسد و

به خانه برمی‌گردد

شخص زریّن    اکتساب نورانیّت

به خواب می‌روم و از مناظر نورانی     جسمیّت پیدا می‌کنم و

به خانه برمی‌گردم

اختراع قلاب    سیب را چرا به دلهره انداخت

و آدم را به سراندیب؟

دویست‌سال گریه کردم و ۱       تیغِ ماهی از گلویم

بیرون نجست

با چشم‌های حوّا به تضرع افتادم    به دنده‌ی چپ

به چه کنم

به فکرِ یکی از پسرانم هستم که فاقد نورانیّت بود ــ

به خانه برمی‌گردم

 

این شمع‌های پراکنده را برای چه کسانی

روشن کرده‌‌اند؟

در    این هوا؟

برای چه کسانی

در این هوا؟

 

خردادماه ۱۳۹۱

 

۱. با قصص‌الانبیاء.

۲

اگر گلِ كامل

 

از ممنوعیت هایی كه درچاه ریخته اند

گلی سرزده كه دست زدن به آن ممنوع است

چرای‌اش را خدایی می داند كه خوردن زهر و تف كردن

عسل را قدغن كرده

و برای میتِ گل سرخ هم حرمت خاصی قایل است

پس آزادی سر در آوردن از عمق چاه هم نیست

حتا اگر اسم تو را گل كامل گذاشته باشند

به دست های من هم ضربدری كوبیده اند كه

دست درازی به دامنِ خدا   ممنوع

تضرع ِ به درگاه گل   ممنوع

و بوییدن گلی كه فقط برای من از چاه سردرآورده    ممنوع

و دراز كشیدن وسط ممنوعیت گل   ممنوع

كاش ممنوع نبودیم ِما ممنوع نبود .

تیر ماه ١٣٨٥

جهانگیر صداقت فر

کن فیکون

 

می ترسم عاقبت ای خاک

آن قدرش جان بفرساید از این پرسههای بی هُده

و آن قدرش بپوسد چرخ

ز بی درنگی ی چرخشِ بی مقصود

و آن قدرش دل بگیرد از این هم تکرارِ بود و نبود

که لخته لخته خون قی کند روزی به دامن آفاق

و لنگان لنگان

ــ بیم ار و سر خورده و بستوه ــ

                   از این مدارِ گِردِ

                               ناگهانه

                                     قصد سفر کند

یا اصلا

       برود

            بمیرد :

                    رو  در نقابکِ خاکی دگر کند

 

۲۰ دسامبر ۹۹ ـ تیبوران


 

گراناز موسوی

دو شعر

 

۱

عاشقانه

 تمام این سال‌ها که سیگارم تمام می‌شد

با من درد نیل بود و لحن تازی‌ی فرار

دم به دم

لا به لای نیمه کاره‌های مدام و

تن بنفش اتفاق از افتادن

دام به دام...

ناگهان غسل واجب می‌شود

وقت ریخت و پاش تمشک

در لفافه‌ام قرمز سرعت می‌گیرد

از حادثه های تو بالا می افتم

با فلفل‌ها تند می‌دوم

و لا به لای تکه‌های اتفاق

از رو نمی‌روم.

 

 ۲

در این دیر و دار

 در قیر و قار کوچه و کلاغ

کفش‌های تهران به جمعه می‌چسبد

فردا در استخوان‌اش رقص بندر می‌کند

دل می‌زند به دریا به سرش که در طواف تن‌های در به در بند نمی‌شود روی پایتخت

تن به تن

دست روی دست بند نگذاشته‌ایم

شنبه‌ها را پیاده نیامده‌ایم

تا این همه دست‌انداز باز دستمان بیاندازد

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌‌ی ۷۶۹ ـ جمعه ۴ دی ۱۳۹۴

  No. 769 - Friday 25 December 2015

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



خواجوی کرمانی

ابوالعطا کمال الدین محمود مرشدی‌ی خواجویکرمانی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / ۱۳ تا ۱۴ میلادی]

 

۱

گوییا عزم ندارد که شود روز امشب

یا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب

گر بمیرم به جز از شمع کسی نیست که او

برمن خسته بگرید ز سر سوز امشب

مرغ شب خوان که دم از پرده‌ی عشاق زند

گو نوا از من شب‌خیز بیاموز امشب

چون شدم کشته‌ی پیکان خدنک غم عشق

بردلم چند زنی ناوک دل‌دوز امشب

همچو زنگی بچه‌ی خال تو گردم مقبل

گرشوم بر لب یاقوت تو پیروز امشب

هر که در شب رخ چون ماه تو بیند گوید

روز عید است مگر یا شب نوروز امشب

بی لب لعل و رخ‌ات خادم خلوتگه انس

گو صراحی منه و شمع میافروز امشب

تا که آموخت‌ات از کوی وفا برگشتن

خیز و باز آی علی‌رغم بداموز امشب

بنشان شمع جگر سوخته را گر چه کسی

منشیناد به روز من بد روز امشب

اگر آن عهدشکن با تو نسازد خواجو

خون دل می‌خور و جان می‌ده و می‌سوز امشب

تا مگر صبح تو سر برزند از مطلع مهر

دیده بر چرخ چو مسمار فرو دوز امشب

 

۲

حديث شمع از پروانه پرسيد

نشان گنج از ويرانه پرسيد

فروغ طلعت از آيينه جوييد

پريشاني ی زلف از شانه پرسيد

اگر آگه نه ايد از صورت خويش

برون آييد و از بيگانه پرسيد

مپرسيد از لگن سوز دل شمع

و گر پرسيد از پروانه پرسيد

محبت دام و محبوب است دانه

به دام آييد و حال دانه پرسيد

چو از جانانه جانم دردمندست

دواي جانم از جانانه پرسيد

من‌ام ديوانه و او سرو قامت

حديث راست از ديوانه پرسيد

حريفان گو به هنگام صبوحي

نشانم از در ميخانه پرسيد

كنون چون شد به رندي نام ما فاش

ز ما از ساغر و پيمانه پرسيد

ز خواجو كو مي و پيمانه داند

همان بهتر كه از پيمانه پرسيد

 

۳

می رود آب رخ از باده‌ی گل رنگ مرا

میزند راه خرد زمزمه‌ی چنگ مرا

دلق ازرق به می لعل گرو خواهم کرد

که می ی لعل برون آورد از رنگ مرا

من که بر سنگ زدم شیشه‌ی تقوا و ورع

محتسب بهر چه بر شیشه زند سنگ مرا

مست‌ام از کوی خرابات به بازار برید

تا همه خلق ببینند بدین رنگ مرا

نام و ننگ ار برود در طلب‌اش باکی نیست

من که بدنام جهان‌ام چه غم از ننگ مرا

ای رخ‌ات آینه‌ی جان می ی چون زنگ بیار

تا ز آیینه‌ی خاطر ببرد زنگ مرا

مطرب آهنگ چنین تیز چه گیری که کند

جان شیرین به لب لعل تو آهنگ مرا

نشد از گوش دلم زمزمه‌ی نغمه‌ی چنگ

تا عنان دل شیدا به شد از چنگ مرا

چون تو در خاطر خواجو بزدی کوس نزول

دو جهان خیمه برون زد ز دل تنگ مرا







۴

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا

چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا

اگرم زار کشی می‌کشی و بیزار مشو

زاری‌ام بین و ازین بیش میازار مرا

چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش

دست من گیر و دل خسته به دست آر مرا

بی گل روی تو بس خار که در پای من‌ است

کیست کز پای برون آورد این خار مرا

برو ای بلبل شوریده که بی گل‌رویی

نکشد گوشه‌ی خاطر سوی گلزار مرا

هر که خواهد که به یک جرعه مرا دریابد

گو طلب کن به در خانه‌ی خمار مرا

تا شوم فاش به دیوانه‌گی و سرمستی

مست وآشفته برآرید به بازار مرا

چند پندم دهی ای زاهد و وعظ‌ام گویی

دلق و تسبیح تو را خرقه و زنار مرا

ز استانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو

خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا

 

 

۵

ای خط سبز تو هم‌چون برگ نیلوفر در آب

قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب

عنبرین خط‌ات که چون مشک سیه بر آتش‌است

می‌نماید گرد آتش گردی از عنبردرآب

بر گل خودروی روی‌ات کـ آبروی حسن از اوست

سبزه‌ی سیراب را بنگر چو نیلوفر در آب

تا بر آب افکند زلف‌ات چنبر از سیلاب چشم

پیکرم بین غرقه در خون‌است چون چنبر در آب

مردم دریا نیاندیشد ز طوفان زآن سبب

مردم چشمم فرو بردست دایم سر در آب

گر چه زر در خاک می‌جویم که از خاک‌است زر

روی زردم بین در آب دیده هم‌چون زر در آب

عیب مجنون گو مکن لیلی که شرط عقل نیست

گر نداند حال دردش گو برو بنگر در آب

کشتی‌یی برخشک می‌رانیم در دریای عشق

وین تن خاکی ز چشم افتاده چون لنگر در آب

چون به ‌نوک خامه خواجو شرح مشتاقی دهد

چشم خون‌بارش دراندازد روان دفتر در آب

 

۶

آب آتش می‌برد خورشید شب‌پوش شما

می‌رود آب حیات از چشمه‌ی نوش شما

شام را تا سایهبان روز روشن دیده‌ام

تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما

در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی

هم‌چو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما

از چه رو هندوی مه پوش شما در تاب شد

گر به مستی دوشم آمد دوش بر دوش شما

ای ز روبه بازی آهوی شما در عین خواب

شیر گیران گشته مست از خواب خرگوش شما

مردم چشم عقیق افشان لعل بار من

گشته در پاش از لب در پوش خاموش شما

حلقه‌ی گوش شما را تا بود مه مشتری

مشتری باشد غلام حلقه در گوش شما

عیب نبود چون بخوان وصل نبود دست‌رس

گر به درویشی رسد بویی ز سر جوش شما

آب حیوان است یا گفتار خواجو یا شکر

ماه تابان است یا گل یا بناگوش شما

 











         
       

بالای صفحه