_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۷۰ ـ جمعه ۱۱ دی ۱۳۹۴

  No. 770 - Friday 1 January 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

    سال 2016 بر شما خجسته باد  

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


بیژن نجدی

        [۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

سه شعر

 

۱

همیشه هرگز من بود

 

بیست و چهارم پاییز. . . همین دیروز بود که زاده شدم

و همان دیروز بود که عاشق شدم و دیروز بود که من مُردم

بیست و پنجم پاییز. . . امروز زاده شدم

و همین امروز باز عاشق شده خواهم ماند

و تا غروب، نخواهم مُرد.

بیست و ششم . . .کاش که در من زاده شوی

با تو هستم . . . های! 

عشق نا پاییز و رفته با پاییز و  هرگزت پاییز

نه!

هرگز دوباره زاده نخواهم شد.

 

 

۲

رویا

 

تنگ شده بر ساقه های گیاه

پیراهن پاییز

تنگ شده بر استخوانم

پوست

تنگ شده بر مرده‌گان،

کتان و کفن

مچ پاهای‌ام چونان اسب

از زمین شنیده بسیاری رویا.

 

 

۳

غار

 

غاری پر از تاريک و صدای بوسه‌های ما

و قرن‌های بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت

آن‌قدر که در خيال‌‌ بافی‌ی آن همه عشق

تو در سفينه‌یی نزديک من

من در سفينه‌یی ديگر، بسيار نزديک‌تر از خودم با تو

دست می‌کشيم به گونه‌های هم

بر صفحه‌ی تلويزيون.


مانا آقایی

دو شعر

 

۱

من و گنجشک‌ها

 

انگشتانم شاخه‌هایی نازک و بی‌برگ اند    

که همیشه گنجشکی کوچک

آماده‌ی فرود آمدن بر آن‌هاست

فقط گنجشک‌ها می‌دانند

چرا مشت من پیش باد باز است

فقط من می ‌دانم

گنجشک‌ها غمگین‌ترین آوازشان را کجا می‌خوانند.






حسین شرنگ

سه شعر

 

۱

به نیلوفر صدر و آسیه ـ سلمه سلمان

 

این‌ها همه

جامه هایِ تواند

درمی آورم یکی یکی

از یخدانِ سرخ

مرده ریگِ خاموشان

می تکانم

وا می‌کنم تاهایشان را

در بادِ گیج از

گل های روزگاری که

تو گم شدی

و از تو تنها

بویی ماند

در همین جامه ها

 

۲

یاد روح انگیز مهیمی (ابراهیم پور)

 

کنارِ چشمه یی که تو

نشسته ای پشت به ما

پیداست فاخته یی که

نشسته بر شستِ چپ ات

با تمامِ تن می خواند

رو به چهره یی که

در آینه ی همه گم شد

 

۳

یاد ابراهیم و معصومه و حسن شریفی واعظ

 

زبانِ مرا

غسلِ لغت ده

دفن

در دهان کن

 

این‌جا تا ابد

زیرِ خاکِ قو

خارشِ گلو

خنده ی سخن


 

مانا آقایی

دو شعر

 

۲

مردان

 

مردان همه در تاریکی

به خانه‌ی من آمدند

و بی‌آن‌که در بزنند

وارد شدند

آنان هر کدام

یک تکه از قلب‌ام

که آفتاب را در آن پنهان‌کرده‌بودم

ربودند

و بی‌صدا رفتند

آهسته و پاورچین

مانند دزدان نیمه‌شب

هر یک

با چراغی در دست.

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۷۰ ـ جمعه ۱۱ دی ۱۳۹۴

  No. 770 - Friday 1 January 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

سال 2016 بر شما خجسته باد

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



کمال خجندی

شیخ کمال الدین مسعود خجندی

(معروف به شیخ کمال)

[سده‌ی هشتم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

 ۱

يار گفت از غير ما پوشان نظر، گفتم: به چشم

وانگهي دزديده در ما مي‌نگر ، گفتم: به چشم

گفت اگر يابي نشان پاي ما بر خاك راه

برفشان آن جا به دامن ها گهر ، گفتم: به چشم

گفت اگر سر در بيابان غم خواهي نهاد

تشنه‌گان را مژده‌ یي از ما ببر ، گفتم: به چشم

گفت اگر گردد لب ات خشك ازدم سوزان ما

بازمي‌سازش چو شمع از ديده‌تر ، گفتم: به چشم

گفت اگر برآستانم آب خواهي زد ز اشك

هم به مژگان ات بروب آن خاك در ، گفتم: به چشم

گفت اگر گردي شبي از روي چون ماه‌ام جدا

تا سحرگاهان ستاره مي‌شمر ، گفتم: به چشم

گفت اگر داري خيال در وصل ما كمال

قعر اين دريا بپيما سر به سر ، گفتم: به چشم

 

۲

عرفات عشق‌بازان سر کوی یار باشد 

به طواف کعبه زین درنروم که عار باشد

چو سری بر آستان اش ز سر صفا نهادی 

به صفا و مروه  ‌ای دل دگرت چه کار باشد

قدمی ز خود برون نِه به ریاض عشق، کـ این جا 

نه صداع نفحه ی گل نه جفای خار باشد

به معارج اناالحق نرسی ز پای منبر 

که سری شناسد این سِرّ که سزای دار باشد

ز میِ ی شبانه ساقی قدحی بیار پیش ام 

نه از آن می یی که او را به سحر خمار باشد

نکند کمال دیگر طلب حضور باطن 

که قرارگاه زلف اش دل بی‌قرار باشد

۳

در صحبت دوست جان نگنجد

شادي و غم جهان نگنجد

در خلوت قرب و خانه‌ی انس

اين راه نيابد آن نگنجد

ما خانه خراب كرده‌گان را

در دل غم خان و مان نگنجد

اي خواجه تو مرد خودفروشي

رخت تو در اين دكان نگنجد

پر شد در و بام يار از يار

اغيار در آن ميان نگنجد

تن را چه محل كه در حريم اش

سر نيز بر آستان نگنجد

يا دوست گزين كمال يا جان

يك خانه و دو ميهمان نگنجد

 







۴

زاهدان کمتر شناسند آن‌چه مار ا در سر است

فکر زاهد دیگر و سودای عاشق دیگر است

زاهدا دعوت مکن ما را به فردوس  برین

کـ آستانِ همّتِ صاحب‌دلان ز آن برتر است

گر براند از خانقاه ام پیر خلوت باک نیست

دیگران را طاعت و ما را عنایت رهبر است

می به روی گل‌رخان خوردن خوش است امّا چه سود

این سعادت زاهدانِ شهر مارا کمتر است

ما به رندی در بساطِ قرب رفتیم و هنوز

هم‌چنان پیر ملامتگر به پای منبر است

چون قلم انگشت بر حرفم منه صوفی که من

خرقه کردم رهنِ مستان و سخن در دفتر است

داشت آن سودا که سر در پای ات اندازد کمال

سر نهاد و هم‌چنان اش این تمنّا در سر است

 

۵

تو را چون چشم خود دیگر به مردم دید نتوانم

دو چشم دیگری خواهم که از غیرت بپوشانم

ز رشک از دیده خون ریزم گَرَم در دل فرود آیی

ز دل فریاد برخیزد گَرَت در دیده بنشانم

چو از رخ زلف ببریدی گسستی رشته ی عمرم

چو بر لب خال بنهادی نهادی داغ بر جانم

به تاق ابروان خوانم تو را پیوسته پیش خود

بپا ای آیت رحمت به محراب‌ات چو می‌خوانم

به خاک پای تو خود چون رسد گلگونِ اشکِ من

که در ره می‌فتد هر دم، من‌اش چندان‌که می‌رانم

کمال از دوری‌ام گفتی چها بگذشت بر چشم‌ات

چو تو رفتی دُرِ سیراب رفت از چشم گریانم

 

۶

مگیر ترک جفا و بکن جفای دگر

که باشد از تو جفای دگر وفای دگر

بلام فرستی و من باز بسته دل به امید

که از تو رسد بر سرم بلای دگر

سری که داشتم انداختم به‌پای تو حیف

که نیستم سر دیگر برای پای دگر

دعای مردن من می‌کنی چه حاجت آن

بقای هجر تو باشد مکن دعای دگر

اگرچه نسبت رویت به آفتاب کنند

تو جای دیگری و آفتاب جای دگر

کمال حسن طبیعت همین که مرا

برون ز دیدن روی تو نیست رای دگر

         
       

بالای صفحه