_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره ی ۷۷۲ ـ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴

  No. 772 - Friday 15 January 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


ضیا موحد

سه شعر

  

۱

پرنده‌گان

 

پرندهگانی هستند
که آشيانه ی خود را ترک می کنند
به جای ديگر می روند
و
خواب آشيانه ی خود را می بينند.

بهارها به خواب زمستان می روند
وخواب می بينند
که در
بهارند.

 

پرندهگانی هستند
که روز وشب تنهامان می گذارند
و خواب می بينند
که روز و شب باما هستند

تواين پرندگان را ديده يی
وخواب می بينی
که با تو هستند.

 

۲

صبحانه

 

چشم که باز می کنی

اجاق هستی

از دود

کلمه های گزنده

پراکنده

در هوا

بی هیچ جمله‌یی

می شنوی؟

دود است که آه می کشد

به شتاب از بستر برخیز

با مشتی نور سرد

دهان زخم ها را ببند

 

۳

پاییزی

 

پر های‌هو

به جایی پر می کشند

خیل پرنده‌گان هراسان.

بر شاخه ها سپیده و شبنم

نشسته است

و این صدا

باید صدای برگی باشد

بر پله های سنگی ایوان.
























محمد حسین مدل

دو شعر

 

۱

سمت حرف (۷۳)

 

خانه‌مان دایره‌‌یی‌ست

از دایره

به راه که می‌افتیم

چرخ دایره‌یی را می‌بلعیم

و حرف‌هامان به خواب دایره‌‌یی خراب می‌رسد

آن‌قدر که

از خودمان و حرف‌هامان خسته شویم

سکوت می‌کنیم

تا

به دایره‌یی در سمتی که بوده‌ایم بیافتیم

و قدم در راه دایره‌‌یی بگذاریم که در آن نبوده‌ایم

و بپیچیم به طول و پیدای‌مان شود

رو به‌روی هم.

 

۲

سلام می کنم

 

سلام می کنم

به صبح

به نور

به عشق

و اوج می گیرم

و از آسمانی که به رنگ تو است

می بارم

تا با تو

در جهانی دیگر شروع شوم


 

روجا چمنکار

ورودی

 

 

لگد می زنم به ورودی‌ی این در

قفلی که بسته‌ای به خودت

باز می شود و

غریبه ها به راه می افتند

 

قهوه که می خورم دل‌شوره می گیرم

دل‌شوره که می گیرم

زمین زلزله خیزت

شباهتی به کلیجای من دارد و مدام

رگ به رگ می شوی در من

حرکت کن !

 

لگد می زنم به هر چیز بسته‌یی

 

یا ماهی هلال توی قلب زمین !

یا قلبی که می زند توی گوش من !

یا کوه !

که یک روز دهان باز می کند

قهوه که می خورم

دل‌شوره می گیرم

غریبه ها به راه می افتند توی رگ هایم

حرکت کن !

 

یا رگ !

که گاهی راهروی قدم های تو می شود

گاهی محل کسب و کار

توقف بی جای من

به قیمت تمام زندهگی ام بود .

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره ی ۷۷۲ ـ جمعه ۲۵ دی ۱۳۹۴

  No. 772 - Friday 15 January 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سلمان ساوجى

ملک‌الشعرا خواجه جمال‌الدین  سلمان ساوجی 

 [ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

در ازل عكسِ مى لعل تو در جام افتاد

عاشق سوخته‏دل در طمع خام افتاد

جام را از شِكَر لعلِ لب‌ات نقلى كرد

راز سر بسته‌ی خم در دهن عام افتاد

خال مشكين تو در عارض گندمگون ديد

آدم آمد ز پى‌ی دانه و در دام افتاد

باد زُنّارِ سر زلف تو از هم بگشود

صد شكست از طرف كفر بر اسلام افتاد

عشق بر كشتن عشاق تفاؤل مى‏كرد

اولين قرعه كه زد بر من بدنام افتاد

عشقم از روى طمع پرده‌ی تقوا برداشت

طبل پنهان چه زنم، تشت من از بام افتاد

دوش سلمان به قلم شرح غم دل مى‏داد

آتش اندر ورق و دود در اقلام افتاد

 

 

۲

من هر چه ديده‏ام ز دل و ديده ديده‏ام

گاهى بود ز دل گله گاهى ز ديده‏ام

من هرچه ديده‏ام ز دل و ديده تاكنون

از دل نديده‏ام همه از ديده ديده‏ام

اول كسى كه ريخت به خاك آبروى من

اشك است كه اش به خون جگر پروريده‏ام

آه دهن‏دريده مرا راز فاش كرد

او را گناه نيست من‌اش بركشيده‏ام

عمرى بدان اميد كه روزى رسم به كام

سوداى خام مى‏پزم و نارسيده‏ام

گويند بوى زلف تو جان تازه مى‏كند

سلمان قبول كن كه من از جان شنيده‏ام

 

۳

نقشى است هر ساعت ز نو اين دور لعبت باز را

اى لعبت ساقى بيار آن جام جان‏پرداز را

چون تلخ و شورى مى‏چشَم بارى می يى تا دركشم

آن جام نوش انجام را، و آن تلخ شور آغاز را

عودى به رغم زاهدان بنواز يك ره عُود را

مطرب به روى شاهدان بركش دمى آواز را

چنگ است با زارى مگو راز نهفت دل به او

دم ساز عشّاق است نى در گوش او گو راز را

اى روشنايى‌ی بصر چشم از تو دارم يك نظر

بى‏آن‌كه باشد ز آن خبر آن غمزه‌ی غمّاز را

با من كمند زلف تو ز اندازه بيرون مى‏برد

تابى نخواهد دادن آن زلف كمند انداز را

ناز و جفاى دوستان حيف آيدم بر دشمنان

ايشان چه مى‏دانند قدر آن نعمت و آن ساز را

پروانه پيش يار خود مى‏ميرد و خوش مى‏كند

هل تا بميرد در قدم پروانه‌ی جان باز را

ترك هواى خود بگو سلمان رضاى او بجو

نتوان به گنجشكى رها كردن چنين شهباز را

.

۴

ز آفتاب رخ ات ماه تاب می گیرد

ز ماه طلعتِ تو آفتاب می‌گیرد

دلیر در رخ خوب ات نمی‌توان نگریست

همین که می‌نگرم دیده آب می‌گیرد

ز جام باده‌ی حسن است چشم شوخ تو مست

به غایتی که ز مستی‌ش خواب می‌گیرد

چه نازکی که چو یاد تو می‌کنم در دل

رخ ات ز غایت اندیشه تاب می‌گیرد

ز گل کُلاله بر افگن که در چمن لاله

به یاد روی تو جام شراب می‌گیرد

ز چشم مست تو خود را خراب می‌بینم

که گنج عشق تو جا در خراب می‌گیرد

دل از گرفتن روز حساب می‌ترسد

برو دلا که تو را در حساب می‌گیرد

شتاب کردن سلمان به وصل تو زآن است

که عمرم از پی‌ی رفتن شتاب می‌گیرد

 

۵

ره خرابات است و دُردِ سال‌خورده پیرِ ما

کس نمی‌داند به غیر از پیرِ ما تدبیر ما

خاک را خاصیت اکسیر اگر زر می‌کند

ساقیا می ده که ما خاک‌ایم و می اکسیرِ ما

ما که از دور ِ ازل مست‌ایم و عاشق تا کنون

غالبا صورت نبندد بعد از این تغییرِ ما

من غلامِ هندوِ آن سرو آزادم که او

بر سمن بنوشت خطّی از پی‌ی تحریر ما

بر سر زلف‌اش گر  ای باد سَحَر یابی گذر

گو حذر کن زینهار از ناله‌ی شب‌گیر ما

ما به سوز آتش دل عالمی می‌سوختیم

گرنه آب چشم ما می بود دامن‌گیر ما

ای که می‌گویی مشو دیوانه‌ی زلف‌اش بگو

تا نجبناند نسیم صبح‌دم زنجیر ما

خدمتی لایق نمی‌آید ز ما در حضرت‌ات

وای بر ما گر نبخشایی تو بر تقصیر ما

گفته‌ای سلمان که من خود را فدای اش می‌کنم

زودتر، زنهار ، کـ آفات است در تأخیر ما

 

۶

از کوي مغان، نيم شبي، ناله‌ی ني خاست

زاهد به خرابات مغان آمد و مي‌، خواست

ما پيرو آن راهروان‌ايم، که نی را

هر دم بنمايد به انگشت ره راست

من کعبه و بت‌˙خانه نمي‌دانم و دانم

که‌آن‌جا که تويي  قبله‌ی ارباب دل  آن‌جاست

اي آن که به فردا دهي امروز مرا بيم!

رو، بيم کسي ده که اميدي‌ش به فرداست

خواهيم که بر ديده‌ی ما  بگذرد آن سرو

تا خلق بدانند که او  بر طرف ماست

بنشست غم‌ات در دل من تنگ و ندانم

با ماش چنين تنگ نشستن  ز کجا خاست

بسيار مشو غرّه  بدين حسن دل˙آويز

کـ این حسن دل˙آويز تو را عشق من آراست

جمعيت حسني که سر زلف تو دارد

از جانب دل‌هاي پراکنده‌ی شيداست

از عقد سر زلف و رقوم خط مشکين

حاصل غم عشق  آمد و باقي همه سوداست

عشق تو ز سلمان، دل و جان و خرد و هوش

بر بود کنون  مانده و مسکين‌ تن و تنهاست

         
       

بالای صفحه