_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شمارهی ۷۷۳ ـ جمعه  ۲ بهمن ۱۳۹۴

  No. 773 - Friday 22 January 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

   


محمد مختاری

[ ۱۳۷۷ ـ  ۱۳۲۱ خورشیدی /  ۱۹۹۸ـ ۱۹۴۲ میلادی]

دو شعر

 

۱

سپید

 

در آفتاب پشت پنجره می نشینم صدای ات را می خواهم

آزادی اما تنهای ام گذاشته است

نوری می تابد کـ از سر ما گذشته است

و پشت شیشه خیابانی ست که هیچ خاطره یی را بر نمی انگیزد

 

از برف و سوز فاصله دارم

دنیا سپید بود که لغزیدی به رویای ام

و همچنان سپید می زند

چشمم فرو می لغزد با زنگ ساعت کلیسای رو به رو

که یک روند فرود می آید بی اعتنا از برج سنگین اش

 

این جا عدالت آن رای کبود است که کم کم سیاه شده ست

سنگ سپید اما مضاعف شده ست در چشم انداز

شاید که باز آمرانه وزیدن گیرد برف

باید روانه ی شبی بود تا آن بالا که قطب را بر واژه می دمد و می سراندش تا عمق خاموشی

 

پس چشم های ام را باز نگه می دارم

هرچند صحنه همچنان خالی ماند

              یا ردی بر این سپیدی ی سرد و پهن نمایان نباشد

 

شیکاگو ـ ۱۹ آذر ۱۳۷۴

 

 

۲

تا شام آخر

 

نزدیک شو اگر چه نگاهات ممنوع است.

زنجیره‌ی اشاره همچنان از هم پاشیده است

که حلقه‌های نگاه

در هم قرار نمی‌گیرد.

دنیا نشانه‌های ما را

در حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است.

نزدیک شو اگر چه حضورت ممنوع است.

وقت صدای ترس

خاموش شد در گلوی هوا

و ارتعاشی دوید در زبان

که حنجره به صفت‌های اش بدگمان شد.

تا این که یک شب از خم طاقی صدای ات

لرزید و ریخت در ته ظلمت

و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.

یک یک درآمدیم در هندسهی انتظار

و هر کدام روی نیمکتی یا زیر طاقی

و گوشهی میدانی خلوت کردیم:

سیمای تابخورده که خاک را چون شیارهای اش

آراسته است.

و خیره مانده است در نفرتی قدیمی

که عشق را همواره آواره خواسته است

تنها تو بودی انگار که حتا روی نیمکتی نمی‌بایست بنشینی

و در طراوت خاموشی و فراموشی بنگری.

مهدی فلاحتی

دو شعر

 

۱

عاشق

 

عاشق که می شوم،

غرق می شوم.

هرگز شناگر خوبی‌ نبوده ام.

واشینگتن، ۲۴ خرداد ۹۴

 

 

۲

فریاد کشته گان

 

هنوز گیجم از تب و درد.

پرنده ی آزادِ باغچه هم که سال ها می خواند،

به محضِ دیدنِ من 

  سر درونِ بال اش کرد.

 

هنوز نمی دانم از پسِ تیرباران مان این بار

چرا کسی نماند که برخیزد 

و زخمهای اش را به پایِ تماشاگران ریزد؟

 

همیشه کسی می ماند

و این پرنده برای او می خواند.

 

هنوز گیجم و خوابگرد.

نگو که تیرها یکی ش گلوی پرنده را پر کرد.

واشینگتن ، ۲۸ تیر ۹۴

 

 

 

فریبا صدیقیم

دو شعر

 

۱

دو روی سکهای و نمیدانی از کدام جهت زمین را نشانه بگیری

 مثل مرکبی که آرام آرام

 در گلوی کاغذم گیر کند

 بغض می شوی گاهی

 و گاه دیگر

 از گلوی کاغذم می سری پایین و

 آرام آرام از معده اش حذف می شوی

 چه گونه یک دل ات کنم

 شیر بمانی نشسته توی سینه ام یا

 یا خط بزنم تو را از جغرافیای سلول های ام

 مرکبی باید روی شیر یا خط ات بریزم

 که ندانی زمین زیر کدام روی پرت شدنت گیج می خورد

 

۲

زمستان چه عاشق میشود

 

چند روزی است آسمان

نفس تنگیاش را

از یاد برده است،

تو باد میشوی

به پیراهنم روی طناب، میوزی

شعرهای عاشقانهام را

از توی جیبهای ام

فوت میکنی توی هوا

زمستان چه عاشق میشود وقتی

             شالم را به باد میدهی.

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شمارهی ۷۷۳ ـ جمعه  ۲ بهمن ۱۳۹۴

  No. 773 - Friday 22 January 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد فرغانی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / ۱۳ تا ۱۴ میلادی]

 

۱

شبی از مجلس مستان برآمد ناله‌ی چنگ اش

رسید از غایت تیزی به گوش زهره آهنگ اش

چو بشنودم سماع او، نگردد کم، نخواهد شد

ز چشمم ژاله‌ی اشک و ز گوشم ناله‌ی چنگ اش

چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی را

که گل با رنگ و بوی خود نموداری است از رنگ اش

لب شیرین آن دلبر در آغشته است پنداری

به آب چشمه‌ی حیوان شکر در پسته‌ی تنگ اش

کفی از خاک پای او به دست پادشا ندهم

وگر چون من گدایی را دهد گوهر به همسنگ اش

مشهر کردمی خود را چو شعر خویش در عالم

بنام عاشقی او گر از من نامدی ننگ اش

فغان از سیف فرغانی برآمد ناگهان گویی

به گوش عاشقان آمد سحرگه ناله‌ی چنگ اش

 

۲

ای گشته نهان از من، پیدات همی جویم

 جای تو نمی‌دانم هرجات همی جویم

بر من چو شوی پیدا من در تو شوم پنهان

 از من چو شوی پنهان پیدات همی جویم

اندر سر هر مویی از تو طلبم رویی

 هر چند نی ام زیبا زیبات همی جویم

چون تو به دلی نزدیک از چه ز تو من دورم

 هر جا که رود این دل آن‌جات همی جویم

ز آن پای تو می‌بوسم کـ آن‌جاست سر زلف ات

 یعنی سر زلف ات را در پات همی جویم

هر چند تو پیدایی چون روز مرا در دل

 من شمع به دست دل شب‌هات همی جویم

با دنیی و با عقبی وصل تو نیابد سیف

 دل از همه برکندم یکتات همی  جویم

 

 

۳

دل ز غم ات زنده شد  ای غم تو جان دل

نام تو آرام جان درد تو درمان دل 

من به تو اولی که تو آن منی آن من

دل به تو لایق که تو آن دلی آن دل 

عشق ستمکار تو رفته به پیکار جان

شوق جگر خوار تو آمده مهمان دل 

تر کنم از آب چشم روی چو نان خشک را

چون جگری بیش نیست سوخته بر خوان دل 

بنده ز پیوند جان حبل تعلق برید

تا سر زلف تو شد سلسله جنبان دل 

انده دنیا نداد دامن جانم ز دست

تا غم تو برنکرد سر ز گریبان دل 

عشق تو چون چتر خویش بر سر جان باز کرد

سر به فلک برکشید سنجق سلطان دل 

روی ز چشمم مپوش تا نتواند فگند

کفر سر زلف تو رخنه در ایمان دل 

تا برهاند مرا ز انده من سالهاست

تا غم تو می‌کشد تنگی زندان دل 

از صدف لفظ خویش معنی چون در دهد

گوهر شعرم که یافت پرورش از کان دل 

 

۴

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد

هم رونق زمان شما نيز بگذرد

وين بوم محنت از پي آن تا كند خراب

بر دولت آشيان شما نيز بگذرد

باد خزان نكبت ايام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد

آب اجل كه هست گلوگير خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نكرد

بيداد ظالمان شما نيز بگذرد

در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت

اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد

بادي كه در زمانه بسي شمع‌ها بكشت

هم بر چراغ‌دان شما نيز بگذرد

زين كاروان‌سراي بسي كاروان گذشت

ناچار كاروان شما نيز بگذرد

اي مفتخر به طالع مسعود خويش‌تن

تأثير اختران شما نيز بگذرد

اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد

نوبت ز ناكسان شما نيز بگذرد

بر تير جورتان ز تحمل سپر كنيم

تا سختي كمان شما نيز بگذرد

آبي‌ست ايستاده درين خانه مال و جاه

اين آب ناروان شما نيز بگذرد

اي نور مه سپرده به چوپان گرگ طبع

اين گرگي‌ی شبان شما نيز بگذرد

پيل فنا كه شاه بقا، مات حكم اوست

هم بر پياده‌گان شما نيز بگذرد

 

۵

دی یکی گفت، که از عشق خبرها دارد،

سر خود گیر که این کار خطرها دارد

دگری گفت قدم در نه و اندیشه مکن

اندرین بحر که این بحر گهرها دارد

ای گرو برده ز خوبان، به جز از شیرینی

قصب السبق کمال تو شکرها دارد

آنچه از حسن تو دیدم ز کبوتر طوقی‌ست

وه که طاوس جمال تو چه پرها دارد

آمدم بر در تو تا مگر از صحبت تو

چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد

همه دانند ز درویش و توانگر در شهر

کاین گدا از پی دریوزه چه درها دارد

گر چه در صف غلامان تو دارم کاری

شاخ دولت به جز این میوه ثمرها دارد

کیسه پر کرده‌ام از نقد امید و املم

بر میان از پی این کیسه کمرها دارد

هفت عضوم ز غم عشق تو خون می‌گریند

اشک خونین به جز از چشم ممرها دارد

از غم اندیشه ندارم که درین کار دلم

از پی خون شدن ای دوست جگرها دارد

گر به تیغم بزنی کشته نگردم که چو شمع

گردنم از پی شمشیر تو سرها دارد

انده عشق تو امروز در آویخت چو فقر

به گدایان که توانگر غم زرها دارد

سیف فرغانی اگر مرد بود بنشیند

پس هر پرده که در پیش سقرها دارد

         
       

بالای صفحه