_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۷۴ ـ جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴

  No. 774 - Friday 29 January 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


سید علی صالحی

دو شعر

 

۱

به هر حال


من وظيفه دارم اين واژه‌گان برهنه را

به خانه برگردانم.

در ضمن . . . خوب هم می دانم

بل‌که فروردينی از خواب آن فرشته ی بزرگ

به باغ بی شکوفه ی ما بازآيد

ورنه . . . هی خود بسته ی قفس نشين

خواب خشت کجا و

علاقه ی آينه کجا . . .!؟

 

 

۲

جهان

 

جهان

تفاله ی چای بعد از یک عصر بارانی است

مزه‌ی قند را فراموش نکن!

پیراهنِ من و شما

همان پیراهنِ من و شماست،

دُکمه ها

هر روز

یکی یکی بسته می شوند به وقتِ صبح،

هر شب

باز

یکی یکی گشوده می شوند به تکرارِ زنده‌گی.

من در حیرتم که پنجره

برای عده‌یی مهم است هنوز.

و پَرده

گاهی

اتفاقِ پنهان کردنِ کلماتِ ماست.

ما دنیا را

خیلی جدی گرفته ایم.

ما

این جا

فقط مراقبِ همین حروفِ بی‌هوده،

هی پیر می شویم و باز خیال می‌کنیم

مشکلِ بعضی امورِ معمولی

جای دیگری ست.

نه او که از پُشتِ سر می آید

دشمنِ من است،

و نه او که از روبرو...،

خیالِ خاصی دارد.

من در صحبت قبل از این حادثه گفتم

او که از خانه با خود سنگ می آورد،

نخست پیشانیِ خود را خواهد شکست.

مراقب باش برادرِ من!

نانی که به خانه می‌بَری

از دعای باران به گندم رسیده است!

زنهار

دنیا دشمنِ دانایان است.

حالا پیراهن‌ات را عوض کن

دست های ات را بشوی

زیر باران بیا،

جهان و هر چه در او هست

تفاله چای بعد از یک عصرِ آسوده است

مزه ی قند را فراموش نکن!

























عباس عارف

مادرِ زمين ...

 

من

    در

       گيسوانِ گـُلْ بسته ی تو

           ـ ابريشمِ سراب ـ

ريشه هاي مقدسِ خود را مي‌جويم ، اَناهيتا !

من

    در

       بازوانِ مهرْ‎ْ خسته‌ی تو

                ـ چشمم به خواب و چشمم پُراب ـ

غبار از چهره ی سرزمينِ اهوراييَم ، پاك

مي شُويم ، اَناهيتا !

من كه مرگ از برابرم مي گريخت ،

                  اكنون افتادهْ سر نهاده به خاك

در برابرِ چشمان ات آن دو معبدِ سبزينهْ‏سوز

صفاي برباد رفته ی انسان را مي مويم ،

                                               اَناهيتا !

 

من در تنِ تو وطنِ محبوبم را مي بويم ،

                                              اَناهيتا !

با رشتهْ دانه هایِ گلگونم به گردنِ چشم

هقْ‎ْ هقْ‏ دعاي مادرِ زمين را

                     وا مي گويم ، اَناهيتا !

 

 

آه ، اي الهه ی آب هاي كنون خون‌آلود

رو به باتلاقِ زمين‌خواره‌ی فراگير

وا گردانيدهْ مسير،

من بي تَنْ‌لَرزه‌ی آن صخره هاي بي پايان

كه دور از حضورِ تو

                      برده ام بر دوش،

رقصان و سرود خوان

                  از هر شكوفهْ بوسه ی تو

جنگلْ جنگلْ

                 مي رُويَم ، اَناهيتا ! ...

 

۲۷ امرداد ۶۹ ـ ۳۰ فروردين ۷۵ ـ تهران


 

حسنا صدقی

خدا حافظ

 

کنون که قلب من

ژرفی ی غم نبودن ات را درنوردیده

و در دورترین لحظه های حضور

دل به خیال و خاطره ی شیرین ات می سپارد

کنون که ابتدای شکوفه است

دیگر نه از درد فراق می سوزم

نه رویای وصال را در سر می پرورانم

 

تو نیستی

و با تمام تلخی ی این واژه

من به پایان شب تار امید بستم

 

روزی آمده بودی

و شبی،

نیمه شبی هراسناک

برای رفتن ات مجال بهانه یی یافتی

و رفتی

تا قصّه تمام شود

 

کنون که قلب من

گاهی،

بی دلیل به یادت می تپد

کنون که چشمانم

انعکاس نبودن ات را در دانه های اشک می شکنند

 

کنون که شاید

به انتهای راه رسیده ایم

بگذار مرور لبخندت جاودان بماند

و دلیل رفتن ات در دل نهان

خداحافظ . . . .

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۷۴ ـ جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴

  No. 774 - Friday 29 January 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



امیرخسرو دهلوی

امیر ناصرالدین ابوالحسن خسرو دهلوی

(از شاعران پارسی‌گوی هند)

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / ۱۳ تا ۱۴ میلادی]

 

۱

قدری بخند و ازرخ قمری نمای ما را!

سخنی بگوی و از لب شکری نمای مارا

سخنی چو گوهر تر صدف لب تو دارد

سخن صدف رها کن گهری نمای مارا

من ام اندر این تمنا که بینم ازتو مویی

چو صبا خرامشی کن کمری نمای مارا

ز خیال طره‌ی تو چو شب ! ست روز عمرم

به کر شمه خنده‌یی زن سحری نمای مارا

به زبان خویش گفتی که گذر کنم به کوی ات

مگذر ز گفته‌ی خود گذری نمای ما را

چو من ات هزار عاشق ، بود  ای صنم ولیکن

به همه جان چو خسرو دگری نمای مارا

۲

من و پیچاک زلف آن بت و بیداری‌ی شب ها  

کجا خسبد کسی که ش می‌خلد در سینه عقرب ها؟

گهی غم می‌خورم گه خون و می‌سوزم به صد زاری

چو پرهیزی ندارم جان نخواهم برد ازین تب ها

چه بودی گر در آن کافر، جوی بودی مسلمانی

چنین کـ از یاربَم می‌خیزد از هر خانه یا رب ها

دعای دوستی از خون نویسند اهل درد و من

به خون دیده دشنامی که بشنیدم از آن لب ها

ز خون دل وضو سازم چو آرم سجده سوی او

بود عشاق را آری بسی زین‌گونه مذهب ها

به ناله آن نوای باربد برمی‌کشد خسرو

که جان ها پای‌کوبان می‌جهد بیرون ز قالب ها

 

۳

برقع برافکن ای پری حسن بلاانگیز را  

تا کلک صورت بشکند این عقل رنگ آمیز را 

شب خوش نخفتم هیچ‌گه ز آن دم که بهر خون من  

شد آشنایی با صبا آن زلف عنبر بیز را 

دانم قیاس بخت خود کم رانم از زلف ات سخن 

 لیکن تمنا می‌کنم فتراک صید آویز را 

بگذشت کار از زیستن خیز ای طبیب خیره کش 

 بیمار و مسکین را بگو تا بشکند پرهیز را 

پَرّ ِملایک هیزم است آن جا که عشق ات شعله زد 

 شرم ات نیاید سوختن خاشاک دود انگیز را؟ 

چون خاک گشتم در ره ات چون ایستادی نیستم  

باری چو بر ما بگذری آهسته ران شبدیز را 

بوکـ از زکوه حسن خود بینی به خسرو یک نظر  

اینک شفیع آورده‌ام این دیده ی خون ریز را 

 

۴

باز آن سوار مست به نخجیر می‌رود

دستم ز کار و کار ز تدبیر می رود

من بی‌هُشم که می‌دهد از سرو من نشان

این باد مشک بو که به شبگیر می‌رود

هر ساعتی که می گذرد قامت اش به دل

گویا که در درونه‌ی من تیر می‌رود

دیوانه شد دلم ره زلف تو برگرفت

مسکین به پای خویش به زنجیر می‌رود

عشق‌است نه سرسری‌ست که با عشق آدمی

یا جان برآید آن‌گه و یا شیر می‌رود

گشتم در آب دیده چنان غرق کـ این زمان

کـ این باد پای عمر به اشتاب می‌رود

ما را زطاق ابروی جانان گزیر نیست

زاهد اگر به گوشه ی محراب می‌رود

 

۵

برگ زیرآمد و برگ گل و گل‌زار برفت  

سرخ رویی‌ی رخ لاله وگل‌نار برفت 

سرو بشکفت و چمن سبز شد و نرگس خفت  

گو برو از بر من این همه چون یار برفت 

نزد من باد خزان دوش غبار آلوده  

آمد وگفت که سرو تو ز گل‌زار برفت 

خواستم تا بروم در طلب رفته‌ی خویش  

یادم آمد رخ او پای من از کار برفت 

در دوید اشک چو بازآمده از خویش ندید  

دل بیانداخت هم اندوده و خون‌بار برفت 

خون دل گر چه که بسیار برفت اندک ماند  

صبر هر چند که بود اندک و بسیار برفت 

باد خاری ز ره گل‌رخ من می‌آورد  

جانم آویخت در آن خار و گرفتار برفت 

هر چه از عقل فزون شد همه عمرم جوجو  

اندرین غارت غم جمله به یک بار برفت 

 

۶

خبرم شده‌ست کـ امشب سر یار خواهی آمد  

سر من فدای آن ره که سوار خواهی آمد 

غم و غصه‌ی فراق ات بکشم چنان که دانم  

اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد 

من‌ام و دلی و آهی ره تو درون این دل  

مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد 

می‌ی توست خون خلقی و همی‌خوری دمادم  

مخور ا ین قدح که فردا به خمار خواهی آمد 

من‌ام آهوی رمیده زکمند خوب‌رویان  

به امید آن‌که روزی به شکار خواهی آمد 

به یک آمدن ببردی دل و جان صد چو خسرو  

که زید اگر بدین‌سان دو سه بار خواهی آمد؟

         
       

بالای صفحه