_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۷۵ ـ جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴

  No. 775 - Friday 05 February 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمد شمس لنگرودی

سه شعر

 

۱

دل‌تنگی

          خوشه ی انگور سیاه است

لگد کوب‌اش کن

لگد کوب‌اش کن

بگذار سر بسته بماند

مستات می کند

                این اندوه.       

 

 

۲

تو خواهی آمد

 

امشب

     دریاها سیاه اند

باد زمزمه گر

             سیاه است

پرنده و گیلاس ها

                      سیاه اند

دل من روشن است

                     تو خواهی آمد.

 

 

۳

حتما سراسر شب صدامان می‌کردی

اما عزیز دل‌ام

زنده‌گان که قادر نیستند

صدای تو را بشنوند.

 

حتما‌ً سراسر شب

بر دریچه‌ی سنگین‌ات کوفتی

و ما

صدای بم باران را می‌شنیدیم

که بر گل نامریی می‌بارید

و بویی غریب

از گل‌های ناشناخته در شب می‌پیچید.

با دست بسته نمی‌شود کاری کرد

شب چسبنده دست و دهان‌مان را فرو می‌بندد

و آن‌چه که می‌بینی رویاهای ماست

که مثل مهی بر می‌خیزد

بر سنگ‌ات فرو می‌ریزد

با دست بسته نمی‌شود کاری کرد.

 

اما هیچ‌کس را، توان بستن رویاهای ما نیست

رویاهایی که نیمه‌شبان به خیابان قدم می‌گذارند

در تلألؤ پنهان خویش یکدیگر را می‌شناسند

از راه‌پیمایی ی فردا سخن می‌گویند.

 

۵ تیر ۱۳۸۸


 

فرزانه قوامی

دو شعر

 

۱

چاه بزرگی کنده اند

تنها هستم با یک اسب و دو استر

بر دهانه ی چاه می آویزم

زنان سرخ مو

زنان سرخ مو

سُم بر سینه ام بکوبید

با چشم هاتان سرخ از گِردبادهای دوره گرد

با پاهای من برقصید

با لب های من ببوسید

گم‌راه که می شوم

گریبانم را به خودم بسپار!

این سطرهایی است از یک کتاب مقدس

در چهگونهگی‌ی پیدایش غریبهیی که اسب نداشت

بیژن جلالی

[۱۳۷۸ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۱۹۹۹ ـ  ۱۹۲۷]

سه شعر

  

۱

می‌پنداشتم

که بر بالای کوهی ایستاده‌ام

و مسیح‌وار روز را می‌نگریستم

و نگاه من بنده‌گان خوب خدا را

جست و جو می‌کرد

و چون کسی را نیافتم

بازپس نگریستم

و سایه‌ی تیره‌ی خود را

دیدم

 

۲

هر کس به بازی‌ی خود مشغول است

افسوس که من مدت‌هاست

جهان و مردم‌اش را

به شوخی نگرفته‌ام

 

۳

من خاموش هستم

همچون کسی

که از راه دوری دوان

آمده‌ است

و قبل از گفتن راز خود،

با جهان

و هر چه در اوست

ناآشناست


 

فرزانه قوامی

دو شعر

 

۲

پله‌های اضطراری

 

زخم‌های‌ات را باز کرده‌ام

سه قطره آفتاب چکانده‌ام در گلوی‌ات

صبح     ظهر    شب

هوا از گرم و گریه گذشته است

و بوسه‌ها از راه مرداب به انزلی می‌رسند

در لاهیجان درخت‌ها تنهاترت می‌کنند

برهنه روی سینه‌ات می‌خوابند

تو را در هوای آزاد بستری کرده‌ام

سه قطره چای سبز چکانده‌ام در گلوی‌ات

صبح      ظهر      شب

صورتی و رنگ آسایشگاه به تو نمی‌آید

پله‌های اضطراری به مرگ نزدیک‌ترند

از راه خودسوزی در شمع و کلیشه‌های شب

که عشق تصاحب یک تن نیست

سوختن در چه می‌دانم تن‌هایی که با ما می‌خوابند

کنار آتش و فاصله

دریاچه و انزلی

و سکوتی که هرز می‌رود

دلم خوش بود

به هرزویل و دخیلی که بسته بودم به باد

 























       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۷۵ ـ جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴

  No. 775 - Friday 05 February 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شبستری‌

شیخ سعدالدین محمود شبستری‌ی تبریزی

[سده‌ی هشتم هجری قمری / سیزدهم میلادی]

 

۱

نگر کز چشم شاهد چیست پیدا

رعایت کن لوازم را بدین‌جا

ز چشم‌ اش خاست بیماری و مستی

ز لعل اش گشت پیدا عین هستی

ز چشم اوست دل ها مست و مخمور

ز لعل اوست جان ها جمله مستور

ز چشم او همه د ل ها جگرخوار

لب لعل اش شفای جان بیمار

به چشم اش گرچه عالم در نیاید

لب اش هر ساعتی لطفی نماید

دمی از مردمی دل ها نوازد

دمی بیچاره گان را چاره سازد

به شوخی جان دمد در آب و در خاک

به دم دادن زند آتش بر افلاک

از او هر غمزه دام و دانه‌یی شد

وز او هر گوشه‌یی میخانه‌‌یی شد

ز غمزه می‌دهد هستی به غارت

به بوسه می‌کند بازش عمارت

ز چشم اش خون ما در جوش دایم

ز لعل اش جان ما مدهوش دایم

به غمزه چشم او دل می‌رباید

به عشوه لعل او جان می‌فزاید

چو از چشم و لب اش جویی کناری

مر این گوید که نه آن گوید آری

ز غمزه عالمی را کار سازد

به بوسه هر زمان جان می‌نوازد

از او یک غمزه و جان دادن از ما

وز او یک بوسه و استادن از ما

ز لمح بالبصر شد حشر عالم

ز نفخ روح پیدا گشت آدم

چو از چشم و لب اش اندیشه کردند

جهانی می‌  پرستی پیشه کردند

نیاید در دو چشم اش جمله هستی

در او چون آید آخر خواب و مستی

وجود ما همه مستی است یا خواب

چه نسبت خاک را با رب ارباب

خرد دارد از این صد گونه اشگفت

که ولتصنع علی عینی چرا گفت

 

۲

حدیث زلف جانان بس دراز است

چه می‌پرسی از او کان جای راز است

مپرس از من حدیث زلف پرچین

مجنبانید زنجیر مجانین

ز قدش راستی گفتم سخن دوش

سر زلف اش مرا گفتا فروپوش

کژی بر راستی زو گشت غالب

وز او در پیچش آمد راه طالب

همه دل ها از او گشته مسلسل

همه جان ها از او بوده مقلقل

معلق صد هزاران دل ز هر سو

نشد یک دل برون از حلقه‌ی او

گر او زلفین مشکین برفشاند

به عالم در یکی کافر نماند

وگر بگذاردش پیوسته ساکن

نماند در جهان یک نفس مؤمن

چو دام فتنه می‌شد چنبر او

به شوخی باز کرد از تن سر او

اگر ببریده شد زلف اش چه غم بود

که گر شب کم شد اندر روز افزود

چو او بر کاروان عقل ره زد

به دست خویشتن بر وی گره زد

نیابد زلف او یک لحظه آرام

گهی بام آورد گاهی کند شام

ز روی و زلف خود صد روز و شب کرد

بسی بازیچه‌های بوالعجب کرد

گل آدم در آن دم شد مخمر

که دادش بوی آن زلف معطر

دل ما دارد از زلف اش نشانی

که خود ساکن نمی‌گردد زمانی

از او هر لحظه کار از سر گرفتم

ز جان خویشتن دل برگرفتم

از آن گردد دل از زلف اش مشوش

که از روی اش دلی دارد بر آتش 





۳

رخ این جا مظهر حسن خدایی است

مراد از خط جناب کبریایی است

رخ اش خطی کشید اندر نکویی

که از ما نیست بیرون خوب رویی

خط آمد سبزه‌زار عالم جان

از آن کردند نام اش دار حیوان

ز تاریکی زلف اش روز شب کن

ز خط اش چشمه‌ی حیوان طلب کن

خضروار از مقام بی‌نشانی

بخور چون خط اش آب زندگانی

اگر روی و خط اش بینی تو بی‌شک

بدانی کثرت از وحدت یکایک

ز زلف اش باز دانی کار عالم

ز خط اش باز خوانی سر مبهم

کسی گر خط اش از روی نکو دید

دل من روی او در خط او دید

مگر رخسار او سبع المثانی است

که هر حرفی از او بحر معانی است

نهفته زیر هر مویی از او باز

هزاران بحر علم از عالم راز

ببین بر آب قلب ات عرش رحمان

ز خط عارض زیبای جانان

 

 

۴

بر آن رخ نقطه‌ی خال اش بسیط است

که اصل مرکز دور محیط است

از او شد خط دور هر دو عالم

وز او شد خط نفس و قلب آدم

از آن حال دل پرخون تباه است

که عکس نقطه‌ی خال سیاه است

ز خال اش حال دل جز خون شدن نیست

کز آن منزل ره بیرون شدن نیست

به وحدت در نباشد هیچ کثرت

دو نقطه نبود اندر اصل وحدت

ندانم خال او عکس دل ماست

و یا دل عکس خال روی زیباست

ز عکس خال او دل گشت پیدا

و یا عکس دل آن جا شد هویدا

دل اندر روی او یا اوست در دل

به من پوشیده شد این راز مشکل

اگر هست این دل ما عکس آن خال

چرا می‌باشد آخر مختلف حال

گهی چون چشم مخمورش خراب است

گهی چون زلف او در اضطراب است

گهی روشن چو آن روی چو ماه است

گهی تاریک چون خال سیاه است

گهی مسجد بود گاهی کنشت است

گهی دوزخ بود گاهی بهشت است

گهی برتر شود از هفتم افلاک

گهی افتد به زیر توده‌ی خاک

پس از زهد و ورع گردد دگر بار

شراب و شمع و شاهد را طلبکار







































         
       

بالای صفحه