_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۷۶ ـ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴

  No. 776 - Friday 12 February 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


حافظ موسوی

سه شعر

 

۱

صندلی

 

آرزوهای‌ات بلند بود

دست‌های من کوتاه

تو نردبان خواسته بودی

من صندلی بودم

با این همه

فراموشم مکن

وقتی بر صندلی‌ی فرسوده‌ات نشسته‌ای

و به ماه فکر می کنی.

۲۰ دی ۱۳۸۳

 

۲

[. . . .]

 

تمام اين مسافرخانه‌

از عطر دست‌هاي تو

پر خواهد شد

 

دهان اگر باز كند

اين چمدان

۱۳۸۴

 

 

۳

فرصتها

 

برای من کمی از دست های‌ات را بفرست

 

حالم بد است

دیوار ها

تعادل شان را

از دست داده اند

 

همیشه فرصت افتادن هست

همیشه فرصت در خاک غلتزدن

همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن

همیشه فرصت مردن

 

همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من

چقدر کم است

 


 

علی رضا بهنام

دو شعر

 

۱

جاده ، همان جاده!

 

ناگهان جاده هاي جديد آفريديم

و خروسي جديد كه به جنگ مي گفت جاده

و تَرَك هاي زمين رفت تا زياد

ناگهان ناگهان بي معنا شد

خروس هزار بار خروس تر

و ما ديگر ما نبود.

 فاطمه شمس

خس خس درون سینه‌ام  . . .

 

خس خس درون سینه‌ام یاد تو می‌میرد

دل بی‌نهایت نیست، گاهی سخت می‌گیرد

خس خس درون سرفه‌های کهنه‌ام، هر شب

 همبسترم: کابوس یا هذیان بعد از تب

هر شب شبیه سایه‌یی بر سقف یا دیوار

می‌بینم ات، در خواب و بیداری، به استمرار

دست از سرم، دست از وجودم برنمی‌داری

هر شب فقط در خواب‌هایم درد می‌کاری

یک مشت خاکی، دور و زخمی و زمستانی

دل‌تنگ آن یک مشت خاک ام، تو نمی‌دانی!

یک بی کران دریای خاموشی پر از ماهی

یک مشت بغض ناگهان، یک آسمان آهی

مثل کلاس درس و یاران دبستانی

یا این پرستوهای وقت کوچ می‌مانی

تو باند پروازی که بال ات را درو کردند

بعد از سقوط ات، لاشخورها، بال، نو کردند

یک مشت کاغذ، پشت جلدت سرخ عنابی

 با تو سفر کردن پر از ترس است و بی‌تابی

هر بار اسمی را لب مرزی صدا کردن

 هر بار عشقی را لب مرزی، رها کردن

تو دست‌ها و چشم‌های مادرم هستی

 تو رنگ بغض لحظه‌های آخرم هستی

وقت پریدن، بال‌های آهنی داری

وقت نشستن، ابر داری، یا که می‌باری

تو نه خراسانی، نه تهرانی، نه استانبول

یک سرزمین مبهمی، جا مانده پشت پل

تو هیچ جا و هر کجا که می‌روم هستی

در هوشیاری، خواب، در دیوانه‌گی‌، مستی

هی نخ به نخ، در ریه‌هایم زندگی کردی

حالا فقط یا سرفه‌ای، یا توده‌ی دردی

هر روز هر جا می‌روم زیر همین باران

 ده بار می‌گویم: ولیای کاش در ایران


علی رضا بهنام

دو شعر

 

۲

تعبير

 

آن سوي دريچه ها ايستاده اند

و رويا هامان را

با خود مي برند

دريچه‌یي مي گشايند

به خلوت خواب هامان

سيب را

و حوا را

مي چينند

در گنجه مي گذارند

و خواب هامان

ديگر تعبير نمي شوند

 






 

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۷۶ ـ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴

  No. 776 - Friday 12 February 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

جنید شیرازی

شیخ‌الاسلام معین‌الدین ابوالقاسم جنید عُمَری‌ی شیرازی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

ملک کونین  به آوازه ی عالم نرسد

کام عالم به بر آوردن کامی نرسد

گر تو صد بادیه هردم  به ریا قطع کنی

در ره کعبه ی اخلاص به گامی نرسد

تا گدایی نکنی در ره خم‌خانه ی عشق

اندر این بزم تو را دست به جامی نرسد

تا سر کوی تو پر زحمت اغیار بود

به تو پنهان ز بر یار پیامی نرسد

طالب زاویه مجذوب نگردد هیهات

سالک از نام مجرد به مقامی نرسد

گر نه استاد خرد مرشد راه تو شود

دل ات از منزل آن ره به مرامی نرسد

لاف آزادی و مردی ز تو چون آید راست

که ز خون تو گدایی به نظامی نرسد

تا دل ات ز آتش اندیشه نسوزد چون عود

هرگز از عطر تو بویی به مشامی نرسد

چون جنید ار سخن ات شامل حکمت باشد

مدعی را به حدیث تو کلامی نرسد

 

 

۲

گر من ز سر عشق تو رمزی بیان کنم

سیلاب خون ز دیده ی مردم روان کنم

عارف هزار نعره برآرد ز بی خودی

گر شمه یی ز شرح جمال ات بیان کنم

گر بر درت مجال گدایی بود مرا

حاشا که التفات به ملک جهان کنم

گر تاج و تخت کسری و خاقان مرا دهند

در یوزه نیم شب هم از این آستان کنم

یارب نشان ز محمل یارم که می دهد

تا چان خویش در قدم ساربان کنم

گشتم در آرزوی  کنار تو همچو موی

باشد که دست با کمرت در میان کنم

مشکین شود مشام دل از بوی زلف او

 چون یاد آن کلاله ی عنبر فشان کنم

آب حیات رشک برد بر حدیث من

گر من روایت سخنی ز آن دهان کنم

تا در جهان به عشق تو نامی بر آورم

همچون جنید نام تو ورد زبان کنم

 

 

۳

به حقارت منگر در من مسکین فقیر

که غنی را نبود چاره ز درویش حقیر

سلطنت را چه تفاخر که متاعی ست قلیل

حبذا مملکت فقر که ملکی ست کثیر

گر چه خاک است مرا بستر و خشت‌ام بالین

به چنین ملک ندارم هوس جاه و سریر

تا به صحرای فراغت زده ام خیمه ی انس

عار دارم ز سرا پرده ی سلطان و وزیر

بیت احزان من و دود چراغ و شب فقر

صدر ایوان تو و مجمره ی عود و عبیر

تو و دیبای منقش، من و این کهنه گلیم

که مرا دوخت پلاس آن که تو را دوخت حریر

بر جنید ار نکنی چشم عنایت چه عجب

پادشاهان جهان را چه غم از حال فقیر

۴

شوریده حال را خبر عاقلان مپرس

آن را که غرق گشت، خبر از کران مپرس

از ما بپرس هرچه توانی ز نیک و بد

الّا حدیث توبه و تقوا کـ از آن مپرس

روی اش ببین و از مه تابان مکن حدیث

لعل‌اش ببوس و از شکرستان نشان مپرس

با زلف او حکایت مشک ختن مگوی

با لطف او روایت آب روان مپرس

عقل از درون پرده چه داند حدیث عشق

حال حریم پادشه از پاسبان مپرس

اسرار عشق او که ندانند هرکسی

گر اهل دانشی ز سَرِ امتحان مپرس

می‌پرسی‌ام که چیست تمنای تو ز من

چون واقفی چه حاجت شرح و بیان مپرس

پیر ستم کشیده شناسد حدیث من

شرح جفا و جور جهان از جوان مپرس

آن بود آه سینه که راه نفس گرفت

در دل غمی که می‌گذرانم نهان مپرس

بگذار خویش را چو به وصل‌اش رسی جنید

ره یافتی به کوی یقین از گمان مپرس

 

۵

من نه امروز خراباتی‌ام و عاشق و مست

که چنین عاشق و مست آمدم از روز الست

آن حریف‌ام که گَرَم سر برود در ره عشق

پای بفشارم و بر عشق نیافشانم دست

روزی از خانه به بازار روم با دف و چنگ

تا همه خلق بدانند که قلّاش۱ام و مست

نام من زشت شد ای خواجه هم از اوّل کار

چه توان کرد که این شیشه در افتاد و شکست

دلقِ سالوس که یک بار ز دوش افگندم

به دو صد رشته دگر بار به من نتوان بست

تا زمستان تو غوغای صبوحی برخاست

زاهد از صومعه در کوی خرابات نشست

زاهد دون ز کجا صحبت مستان ز کجا

لایق منصب عالی نبود همّت پست

در پی‌ی صومعه و بند ریا بود جدید

ساکن کوی مغان گشت و از آن بند بجست

 

۱.   قلاش : زیرک حیله گر. این کلمه فارسی است زیرا در کلام عرب شین پس از لام وجود ندارد.

 

۶

روز ازل که از تن خاکی اثر نبود

جان را به جز هوای تو کار دگر نبود

خاص از برای عشق تو در عالم آمدم

ورنه مرا ز کوی تو عزم سفر نبود

اوّل توام ز خویش خبر دادی ار نه من

بودم به حالتی که ز خویش ام خبر نبود

در کاینات اگر چه نظر کردم از هوس

حقا که جز جمال توام در نظر نبود

گفتم در این طریق به جایی رسم ولی

هر جانبی که رفتم از او ره به در نبود

در کار عشق او دل و جانم ز دست رفت

دل خود نداشت قدری و جان را خطر نبود

در چارسوی عشق دویدم به هیچ وجه

آن‌جا رواج تقوی و علم و هنر نبود

دل خواست تا به حضرت او تحفه‌یی برد

با او جز  آب دیده و سوز جگر نبود

پنداشت جان که ناله‌ی او کارگر شود

واحسرتا که ناله‌ی او کارگر نبود

کی محرم حریم وصال اش شود کسی

کـ او را بر آستانه مجال گذر نبود

از سر بدار دست که در بارگاه عشق

آن‌کس نهاد پای که در بندِ سر نبود

از دولت وصال تو محروم شد جنید

بی‌چاره را ز بخت نصیبی دگر نبود

         
       

بالای صفحه