_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۷۷ ـ جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۹۴

  No. 777 - Friday 19 February 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

تماس با صفحه‌‌ی شعر


صمصام کشفی

شاعر که می میرد

 

شاعر که می میرد

شعر از پا نمی افتد

واژه اما

می شود سوگوار

و وقتی از راه می رسد و

جای خالی ی شاعر را می بیند

دل اش می گیرد،

سرش گیج می رود،

تلوتلو می خورد،

تاقت نمی آورد،

راه می افتد دور کوچه ها که:

ای ره گذران

شما رفیق مرا ندیده اید امروز؟

واژه ی عاصی

هنگامی که عابران رو برمی گردانند و

بی خیال به راه شان ادامه می دهند

فریاد بر می آورد که:

شاعری پرکشیده از دیار شما

" ای عجب دل تان بنگرفت و نشد جان تان ملول۱"

من آمده بودم تا

از قلم اش سر برآرم و ولوله در عالم اندازم

 

ما، واژه گان

کارمان هش دار است و ولوله و بیداری

بی خبری و سکوت و خواب نمی دانیم

رسیده که شدیم

پر درمی آوریم و می گردیم گردِ شهر

شاعری اگر دیدیم بی قرار است و آماده ی سرودن

می نشینیم بر شانه اش آرام

می بریم سر در گوش اش رام

و خود را گره می زنیم به عاطفه اش

حل می شویم در خیال اش

جاری می شویم بر زبان اش

و در کلام اش

می رسانیم به گوش شما خود را

حالا که پرکشیده شاعر و

از اهل خیال شده یک تن کم

ما سر کژان،

غمین و سوگوار

راه خود را کج می کنیم و

جا می دهیم خود را

             در متن آگهی ی یادمانِ او

و زمزمه می کنیم:

در یادمان شاعر،

سوگوار می شود شعر

غمگین می شود واژه

دل تنگ می شود واج.

ای خیل سرخوشان !

خیال شما راحت،

مرگ شاعر

مثل مرگ پرنده

                   که نیست آخر پرواز،

                                     نیست مرگ شعر

 

"بشکست اگر دل من، به فدای چشم مست ات

سر خُمّ ِ می سلامت، شکند اگر سبویی۲"

سرِ واژه گان سلامت !

سرِ

    وا

       ژه گان

               سلا

                     مت !

 

۲۹ دسامبر ۲۰۱۵


۱. مصرعی از کمال اسماعیل:  ای عجب، دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول / زین هواهای عَفَن، زین آب‌های ناگوار// عرصه‌ یی نادلگشا و بقعه یی نادل پسند / قرصه‌ یی ناسودمند و شربتی ناسازگار

 

۲.  فصیحالزمان شیرازی ( رضوانی): بیتی از غزلی با این مطلع  : همه هست آرزوی ام که ببینم از تو رویی / چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

الهام اسلامی

می خواهم . . .

 

می خواهم پارچه‌ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب های اش

وقت بوسیدن ضربه می زنند

و نگاه اش

وقت دیدن احاطه می کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه یی نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویای ام به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

افسرده گی ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود

نمی دانم اگر مرگ بیاید

اول گلوی ام را می فشارد

یا دلم را

آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می خواهم آن قدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می خواهم شعرم چون شایعه‌یی در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند

امشب تمام نمی شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه ی زاویه ها را فرسوده ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید 

و شاخ های اش را در دلم فرو کند  


 

فرهاد عابدینی

پرنده و شعر

 

می نشینی در شعر

چون پرنده یی

و می پری

از این شاخه

به آن شاخه

برگ ها را می نوازی

و گلبرگ ها را

نُک می زنی

و آوازت را

رها می کنی در باد

بال های ات را به هم می زنی

به افق خیره می شوی

پر می کشی

و روی شاخه یی دیگر

می نشینی

 































       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۷۷ ـ جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۹۴

  No. 777 - Friday 19 February 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

جلال طیب

مولانا جلال‌الدین احمد طیب خوافی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

  

۱

چه درد است این که درمانی ندارد

چه راه است این که پایانی ندارد

سرم شد در سر سامان پرستی

خوشا آن سر که سامانی ندارد

خرد در دور دل فرمانروا بود

به عهد عشق فرمانی ندارد

به نزد اهل دل وقعی ندارد

هر آن جانی که جانانی ندارد

گدای خیل تو سلطان وقت است

و گر خود در جهان تایی ندارد

به درویشی گذارد زنده گانی

هر آن کو چون تو سلطانی ندارد

اگر چه سِر و سِر بر ماه دارد

به سر بر ماهِ تابانی ندارد

و گر چه ماه دارد صورتی خوش

تنی دارد ولی جانی ندارد

جلال امید در عهدش چه بندی

که چون گل عهد و پیمانی ندارد

 

۲

دوش در خواب ما نیامد خواب

بس که می شد ز چشم ما سیلاب

مردمی کن که مردم چشمم

غرقه در اشک می شود، دریاب

خون دل بر درِ تو می ریزم

اِنّ هَذا اَقلٌ ما فی الباب

آخر ای نور دیده گان ز چه روی

سَرِ مردم گرفته ای در آب

سرو قدان به سایه ی شمشاد

شادمان نوش می کنند شراب

ذرّه وارم ز مهر سرگردان

آفتابا ز ذره روی متاب

ای طبیب این همه سووال مکن

که گدا را نمی دهند جواب

. . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . .

۳

پیام ما که گزارد سلام ما که رساند؟

چو هیچ کس نشناسم که ره به کوی تو داند؟

چو باز می‌نتوانم به کوی دوست رسیدن

حدیث چشم بر آبم به گوش او که رساند؟

گَرَم تو در نگشایی دَرَم که باز گشاید؟

وَرَم تو دوست نباشی ز دشمنم که رهاند؟

به ناز خفته چه داند میان خیمه چو لیلی

که خسته عاشق مجنون چه گونه شب گذراند؟

من آن نی‌ام که سر از خطّ آن نگار بپیچم

گَرَم به روز و شب او چون قلم به سر بدواند

چو سرّ عشق بدانی تو این حدیث بیابی

که سر نماند و در سر هوای دوست بماند

جلال خویشتن‌ام خوان که تا رسم به جلالت

گَرَم تو نام نگویی کَسَم به هیچ نخواند








۴

در خدمت او واقعه‌ی من که بگوید

سوز ِ دلِ این سوخته خرمن که بگوید

زین دیده‌ی غم دیده به آن دوست پیامی

تا کور شود دیده‌ی دشمن که بگوید

با آن‌که طبیب دلِ سودا زده‌گان است

سوزِ دل‌ام و خسته‌گی‌ی تن که بگوید

حالِ دلِ من جز من دل خسته نداند

حال دل من پیش تو جز من که بگوید

شرح تنِ آزرده از خار مَشقَّت

با آن گل سیراب یه گلشن که بگوید

حال دل آشفته‌ی تیره شده‌ی من

جز آب دو چشم ِ به تو روشن که بگوید

تنها نه جلال از صفت بسته زبان است

گشته‌ست زیانِ همه الکن، که بگوید ؟

 

 

۵

ای ز هر موی تو در پای دلم زنجیری

این همه شیفته‌گان را که کند تدبیری

وصف ابروی چو نونِ تو که آرد به قلم

سورت نملِ خط ات را که کند تفسیری

نقش بند است خیال تو که در پرده‌ی چشم

می کند هر نفس از نقش رخ‌ات تصویری

هر که از نقطه ی موهوم سخن خواهد راند

گوش دارد به دهان ات چو کند تقریری

خط به خونم بنوشت اشک و محقق بنوشت

و این مُقله نکند بهتر از این تفسیری

گر بر انی که بیابی و مرا بینی باز

کار خیر است و در این کار مکن تاخیری

نیست ما را به جز از لطف تو دست آویزی

نیست ما را به جز اندوه تو دامن‌گیری

سر به دیوانه‌گی آن روز نهادم که فتاد

از سر زلف تو در پای دلم زنجیری

جان که آن را به بسی نگه داشت طیب

گر تو خواهی به تو بخشد نکند تقصیری

 
































         
       

بالای صفحه