_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۷۸  ـ جمعه ۷ اسفند ۱۳۹۴

  No. 778 - Friday 26 February 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


نیما یوشیج

 [۱۳۳۸ـ ۱۲۷۶خورشیدی / ۱۹۶۰ ـ ۱۸۹۷ میلادی]

دو شعر

 

 

 

۱

شب‌پره‌ی ساحل نزدیک

 

چوک و چوک!... گم کرده راه‌اش در شب تاریک

شب‌پره‌ی ساحل نزدیک

دم به دم می‌کوبدم بر پشت شیشه.

 

شب‌پره‌ی ساحل نزدیک!

در تلاش تو چه مقصودی ست؟

از اتااق من چه می‌خواهی؟

 

شب‌پره‌ی ساحل نزدیک با من (روی حرف اش گنگ) می‌گوید:

چه فراوان روشنایی در اتاق توست!

باز کن در بر من

خسته گی آورده شب در من.

 

به خیال‌اش شب‌پره‌ی ساحل نزدیک

هر تنی را می‌تواند بود هر راهی

راه سوی عافیتگاهی

وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.

 

چوک و چوک!... در این دل شب که ازو این رنج می‌زاید

پس چرا هر کس به راه من نمی‌آید...؟  

 

 

۲

تو را من چشم در راه‌ام

 

تو را من چشم در راه‌ام شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ "تلاجن" سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دل خسته گان ات راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راه ام.

 

شباهنگام. در آن‌دم که بر جا دره‌ها چون مرده‌ماران خفته‌گان‌اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرَم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم؛

تو را من چشم در راه‌ام.

زمستان ۱۳۳۶














































































مهناز طالبی طاری

شب نما

 

از  بلندای  فاصله

به تو نزدیک می شوم ...

 

شب از جنسِ آدم هاست

و از جنسِ عَدَم

 

تو از میانِ دو بالِ پنجره  پیدا می شوی

ــ با لبخندی منفرد ــ

و تصور ماهی ها در حوضچه ی خالی

                                        به دنبالِ زمان میگردد

 

از بلندای فاصله  دست ات را می گیرم ...

 

همسایه ها  و  سایه ها  لحظه یی

در پیچِ  کوچه  در هم می لولند  و

در پوچی ی چهارراه ها  گُم می شوند

 

سخن از صمیمیت نیست و امید

و جنازه ها  دیگر عاصی  نیستند ...

 

شب

از جنسِ راز است هنوز و

دانه های  نارسِ غفلت

 

تنها  ناگفته ها

ــ می گفتی می دانند ــ

تنها  نا شنیده ها ...

 

از  بلندای  فاصله

نام ات را می گویم  و شب

با پژواکِ  ترانه یی غمگین

در ترسِ خود  گره  می خورَد

 

ماه

تن می کشد  از برکه ی  یادها ...

 

و بازتابِ  نوری  خام

تا  درزهای  پنهان ترین  پَستوی  شب

از پی ی  خیال های ام  راه می جوید

 

از  بلندای  فاصله

در نگاه ات رها  می شوم ...

 

... و قامتِ لرزانِ شب چه نابهنگام

در نوسانِ سکوت و اضطراب

در هم می شکند ...

 

نمی دانم در باز است ...

 

یا این حُبابِ زندهگی ست

که از کوتاهترین بلندای واقعیت

بر سنگْ‌فرشِ  رویا

متلاشی میشود؟


 

یاشار احد صارمی

ای عشق . . .

 

 

ای عشق،

           کجایی؟

که تباهی ی زیستن

              بر دوش آدمی

                      مرگ را حضوری قاطع

                                            می بخشد.

 

کجایی،عشق؟

که اندوه آدمی

زیستن بی انگیزه،

               شیوه ی همیشه ماندن شده.

 

عشق!

مددی

در دشواریی تلخ

                  گزینش.

 

مددی!

در رهسپاری

کجایی،عشق!

تا همیشه در لحظههای تردید

در لحظههای روشن و تاریک

در لحظههای گم گشته گی

فریادت کنم

عشق

           عشق

               عشق

و آدمیان را

        به توانایی ی پایدار خویشتن شان

                                            یقین بیاورم.

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۷۸  ـ جمعه ۷ اسفند ۱۳۹۴

  No. 778 - Friday 26 February 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



عبید  زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیداله زاکانیی قزوینی

[سده هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

 

۱

مرا دلی‌ست گرفتار خطه‌ی شیراز

ز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز

خوش ایستاده و با لعل دلبران در عشق

طرب گزیده و با جور نیکوان دم‌ساز

گهی به کوی خرابات با مغان همدم

گهی معاشر و گه رند و گاه شاهد باز

همیشه بر در میخانه می‌کند مسکن

مدام بر سر میخانه می‌کند پرواز

به روی لاله رخان اش گمان‌های نکو

به زلف سرو قدان اش امیدهای دراز

شده برابر چشم اش همیشه گوشه‌نشین

مدام در خم محراب ابرویی به نماز

امیدوار چنان‌ام که آن خجسته دیار

به فر دولت سلطان اویس بینم باز

معز دولت و دین تاج‌بخش ملک ستان

خدای‌گان جهان پادشاه بنده نواز

عبید وار هر آن‌کس که هست در عالم

دعای دولت او می‌کند به صدق و نیاز

 

 

۲

نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد

غریب را وطن خویش می‌برد از یاد

زهی خجسته مقامی و جان‌فزا ملکی

که باد خطه‌ی عالی ش تا ابد آباد

به هر طرف که روی نغمه می کند بلبل

به هر چمن که رسی جلوه می کند شمشاد

به هر که درنگری شاهدی‌ست چون شیرین

به هر که برگذری عاشقی‌ست چون فرهاد

در این دیار دلم شهربند د‌ل‌داری‌ست

که جان به طلعت او خرم‌است و خاطر شاد

سرم هوای وطن می‌پزد ولیک دلم

ز بند زلف سیاه اش نمی‌شود آزاد

ز جور سنبل کافر مزاج او افغان

ز دست نرگس جادو فریب او فریاد

غنیمت‌است غنیمت شمار فرصت عیش

که تن ضعیف نهاد است و عمر بی‌بنیاد

بگیر دامن یاری و هرچه خواهی کن

بنوش باده‌ی صافی و هرچه بادا باد

به سوی باده و می میل کن که می‌گویند

جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد

خوش‌است ناز و نعیم جهان ولی چو عبید

غلام همت آن ام که دل بر او ننهاد

۳

در ما به ناز می‌نگرد دل‌ربای ما

بی گانه‌وار می گذرد آشنای ما

بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده باز

تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما

با هیچ‌کس شکایت جورش نمی کنم

ترسم به گفت و گو کشد این ماجرای ما

ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم

زیرا که فارغ است طبیب از دوای ما

هردم ز شوق حلقه‌ی زنجیر زلف او

دیوانه می‌شود دل آشفته رای ما

بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین

بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما

شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک

او می‌کند همیشه خرابی به‌جای ما

 


۴

باز در میکده سر حلقه‌ی رندان شده‌ام  

باز در کوی مغان بی سر و سامان شده‌ام 

نه به مسجد بُوَدَم راه و نه در میکده جای  

من سرگشته در این واقعه حیران شده‌ام 

بر من خسته‌ی بی چاره ببخشید که من  

مبتلای دل شوریده‌ی نالان شده‌ام 

رغبتم سوی بتان است ولیکن دو سه روز  

از پی‌ی مصلحتی چند مسلمان شده‌ام 

بارها از سر جهلی که مرا بود به سهو  

کرده‌ام توبه و در حال پشیمان شده‌ام 

زاهدان از می و معشوق مرا منع کنند  

بهتر آن است که من منکر ایشان شده‌ام 

گفت رهبان که عبید از پی‌ی سالوس مرو 

 زین سخن معتقد مذهب رهبان شده‌ام 

 

 

۵

دوش لعل ات نفسی خاطر ما خوش میکرد

دیده میدید جمال تو و دل غش میکرد

روی زیبای تو با ماه یکایک میزد

سر گیسوی تو با باد کشاکش میکرد

سنبل زلف تو هرلحظه پریشان میشد

خاطر خسته‌ی عشاق مشوش میکرد

زو هر آن حلقه که بر گوشه‌ی مه میافتاد

دل مسکین مرا نعل در آتش میکرد

تیر بر سینه‌ام آن غمزه‌ی فتان میزد

قصد خون دلم آن عارض مهوش میکرد

از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخ ات

هر که یک بوسه طمع داشت غلط شش میکرد

پیش نقش رخ تو دیده‌ی خونریز عبید

صفحه‌ی چهره به خونابه منقش می کرد

 

         
       

بالای صفحه