_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۷۹ ـ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴

  No. 779 - Friday 4 March 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


          مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

نو خسروانی‌ها

برداشتی به انگاره از خسروانی‌های باربدی

اما به طور و ترنم عروضی، آزمون را . . .

 

نو خسروانی ۱

لب‌خندِ او در خواب

 

آب زُلال و برگِ گُل بر آب

مانَد به مَه دربركه‌ی مهتاب

وین هر دو چون لب‌خند او در خواب.

 

نو خسروانی ۲

هرگز، آیا . . . ؟

 

گفت: آیم ات مَه بَر آیان، به دیدار

اینک دَمَد مِهر هم؛ ـ بی وی امّا ـ

این هرگز آیا کند یارْ با یار ؟

 

نو خسروانی ۳

تنها تو

 

هان، ماهِ ماهان ! کجایی ؟

خورشید اینک برآید،

تنها تو با او برآیی.

 

نو خسروانی ۴

تو آن ابری که . . .

 

گل از خوبي به مه گويند مانَد، ماهْ با خورشيد،

تو آن ابري كه عطر سايه ات چون سايه‌ی عطرت

تواند هم گل و هم ماهْ و هم خورشيد را پوشيد.

 

نو خسروانی ۵

آن مرغک

 

کس در زمستان این شگفتی نشنید،

آن مرغک آوازِ بهاری میخوانْد

بوی ات اگر نشنید، پس روی ات دید.

 

نو خسروانی ۶

چه بود این . . .؟

 

چه بود اين- از سبك روحي چو آوای تو در گوشم- ؟

پَري، چون سايه‌ی مهتابي‌ی پروانه ؟ يا عطري

نسيم آورده با گلبرگ؟ يا دست تو بر دوشم ؟










































 

کامران بزرگنیا

روزي

روزي به سراغ ‌ات ميآيد

با خود چه آورده؟
کدام شادي ‌ی فرو مانده را ؟
کدام لبخند ناديدني ؟

به سراغ‌ ات مي‌آيد
با شتاب مي‌آيد
مويِ سپيدت را نمي بيند
چين ‌ها را به پيشاني
شيارها را به چهره
و لرزش دستان را
و آهِ فرو خورده‌يِ پنهان را
و اين تطاول را
اين همه را

دويده و شتابان خواهد آمد
با سرخگلِ گونه ها خواهد آمد
با لرزشِ بي ‌قرارِ پستان‌ها خواهد آمد
نگاه ‌ات خواهد کرد
با نرگسِ مستانه يِ چشمان

وتو
چه خواهي کرد
چه خواهي گفت
چه خواهي داشت
برابرِ اين‌گونه آمدن اش
چه؟



سارا شفیعخانی

خورشید

 

خورشید غروب می کند

در فنجان چای من

وقتی که نبض روز

در دست های تو دیگر نمی زند.

فریاد می زند کسی

خرما بیاورید!

دستی به شانه ام زد:

ـ این وقت روز

نخل ها

خرما نمی دهند.

شب را به من سپرد کسی انگار

 

- این را بپوش

دامن شب گیراست.

من در بهارخواب خودم بودم؛

پاییز فکرهام

پیچید

لابه لای شاخه ی افرا.

فصلی عوض نشد

و رنگ ها غرق شدند در شب

و هیچ نوری

از هیچ درختی

بازتابیده نشد

و لرزیدند

شاخه ها

در صدای باد

 

- این وقت شب

فصل ها عوض نمی شوند.

دستی

لیوان قهوه یی

به دستم داد.

- خورشید  

         در همین فنجان مقوایی ست

آن را بنوش؛

سرما نمی رود.

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۷۹ ـ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴

  No. 779 - Friday 4 March 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود




عمادِ فقیه

شیخ‌الاسلام خواجه عماد‌الدین علی فقیه کرمانی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

گر چه روي ات نديده‌‌ايم اي دوست

وصف حسن ات شنيده‌ايم اي دوست

گفته بودي كه ما از آن توايم

اثري ز آن نديده‌ايم اي دوست

سال ها بر اميد صافي‌ی  وصل

درد هجران چشيده‌ايم اي دوست

آخري كرده‌ايم كار جهان

كـ اوّل از سر بريده‌ايم اي دوست

ما چو مرغان به بال همت و جهد

در هواي ات پريده‌ايم اي دوست

در جهان برگزيده‌ی همه‌ايم

تا تو را برگزيده‌ايم اي دوست

هر كسي در بلا گرفتار است

ما به نعمت رسيده‌ايم اي دوست

به زرت چون عماد نفروشيم

كه به جان ات خريده‌ايم اي دوست

 

۲

ای چراغ چشم جان‌ها روی تو

یک سر موی از میان تا موی تو

بر نیارد سر چو نیلوفر ز آب

چشم من بی‌افتاب روی تو

نافه‌ی مشک ختن در نافِ شب

گفته ذکر حلقه ی گیسوی تو

با لب‌ات کوثر زند لافی ولی

می‌رود آب بهشت از کوی تو

از قبا بگشای بندی  تا مرا

صد گره بگشاید از پهلوی تو

می‌نهادم هر نفس از بی‌خودی

چون علم سر دوش بر بازوی تو

ظاهرم با خلق و باطن همره‌ات

دیده‌ام با غیر و خاطر سوی تو

هم‌چو زلف‌ات بی سر و سامان شدم

گر شدم یک لحظه همزانو ی تو

برنتابد تا ابد جان عماد

روی دل از قبله‌ی ابروی تو

 

۳

غافل منشین ای دل کـ این‌جا خطر جان است

تن خسته و لب تشنه ره دور و بیابان است

خیمه زده‌ام جایی در راه غم اش کـ آن‌جا

تا دیده زدم بر هم سیل آمد و توفان است

این خطّه که از مینو بردی به نزاهت گو

بی نور حضور او دلگیر چو زندان است

در حلقه‌ی سودایی افتاد دلم کـ آن‌جا

بازار ادب کاسد نرخ هنر ازران است

شوریده دلم هر شب از باد سحر پرسد

احوال سر زلف اش، گوید که پریشان است

از دولت وصل او بس بقعه که آبادان

وز محنت هجر او بس خانه که ویران است

ای بی خبر از معنی صورت به چه آرایی

صافی شو اگر مردی صوفی شدن آسان است

تنها نه من‌ام عاشق بر منظر زیبایی

هر زاهد پیدا را صد شاهد پنهان است

گفتم نظر احسان بر حال عماد افکن

گفت از سر لطف آری مستوجب احسان است



 

 

 

 

۴

گوشه‌ی خاطر صاحب نظری با ما هست

ورنه صدبار شدی کار دل ما از دست

شادی ار با همه همدم شد و از من بگریخت

ببرید از همه عالم غم و درما پیوست

من به دولت نشوم شاد و به محنت غمگین

که ندارم خبر از هرچه در این عالم هست

پیش مستان نتوان گفت حدیثم کم و بیش

سخن سود و زیان سود ندارد با مست

عاشق آن است که از کوی ملامت نگریخت

طالب آن است که در کنج سلامت بنشست

آفتابی نه و بیند اثر سایه ی تو

هر که چون خاک بشد در ره سودای تو پَست

لب شیرین تو دکان شکر کرد خراب

جعد مشکین تو بازار ریاحین بشکست

نرود تا به قیامت به در گوش ِ دلم

هر حکایت که شنید از لب تو روز الست

 

۵

مستی از می‌خانه‌یی آمد برون

گنجی از ویرانه ی آمد برون

با جوانان تا به صحرایی رود

پیری از کاشانه‌یی آمد برون

هر کجا شمع رخی افروختند

از زمین پروانه‌یی آمد برون

عاقلی در حلقه‌ی عشاق رفت

در زمان دیوانه‌یی آمد برون

آشنایی بی‌ادب در کعبه شد

و ز حرم بی‌گانه‌یی آمد برون

از حکایت‌های اخوان ‌الصفا

نسخه‌ی افسانه‌یی آمد برون

هر که رخ در عرصه ی شاهی نهاد

عاقبت فرزانه یی آمد برون














































         
       

بالای صفحه