_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۸۰ ـ جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۹۴

  No. 780 - Friday 11 March 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


احمد شاملو

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

اشارتی

به ایران درودی

 

پیش از تو

صورتگران

بسیار

از آمیزه‌ی برگ‌ها

آهوان برآوردند؛

 

یا در خطوطِ کوهپایه‌یی

رمه‌یی

که شبان‌اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه

نهان است؛

یا به سیری و سادهگی

در جنگلِ پُرنگارِ مه‌آلود

گوزنی را گرسنه

که ماغ می‌کشد.

تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:

آه و آهن و آهکِ زنده

دود و دروغ و درد را. ــ

که خاموشی

تقوای ما نیست.

 

 

سکوتِ آب

می‌تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛

سکوتِ گندم

می‌تواند گرسنهگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛

همچنان که سکوتِ آفتاب

ظلمات است ــ

اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:

غریو را

تصویر کن!

 

 

عصرِ مرا

در منحنی‌ تازیانه به نیش‌خطِ رنج؛

همسایه‌ی مرا

بیگانه با امید و خدا؛

و حرمتِ ما را

که به دینار و درم برکشیده‌اند و فروخته.

 

 

تمامی‌ی‌ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و

آن نگفتیم

که به کار آید

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود:

ــ آزادی!

 

ما نگفتیم

تو تصویرش کن!

 

۱۴ اسفندِ ۱۳۵۱

غلامرضا بروسان

دو شعر

 

۱

ساده زنده گی كردم

 

ساده زنده گی كردم

اما مرگم مشكوك به نظر خواهد رسید

پیدای ام می‌كنید

با ناخن‌های ام،

با موهای ام و استخوان دلم

كه گودالی تاریك را روشن كرده است .

 

۲

دستم را زیر سرم می‌گذارم

 

دستم را زیر سرم می‌گذارم

و به خواب می‌روم ،

من و دستم

هر شب، خواب تو را می‌بینیم ،

عزیزم

ما حتمن عاشق هم ایم

که این‌همه از هم دوریم .


 

شعری از

ناهید عرجونی

 

مگر چند بار دیگر می توانیم

بر لاشه های خسته مان لباس بپوشانیم

صداهایمان را به میدان بیاوریم

صورت هایمان را برگردانیم

از دوربین هایی که مال ما نیستند

و از خون هایمان که فواره می زند

عکس بگیریم!

 

مگر چند بار دیگر زنده ایم

که هر روز مرده یی از ما گم می شود

مرده یی از ما زهر می خورد

و مرده یی از ما

می ترسد که گم بشود

می ترسد که زهر بخورد

می ترسد که سلول های اش فلج بشود

توی سلولی که هیچ کس نمی بیند!

 

مگر چند بار دیگر؟!

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۸۰ ـ جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۹۴

  No. 780 - Friday 11 March 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نزاری‌ی  قهستانی

حکیم سعدالدین نزاری‌ی بیرجندی‌ی قهستانی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم ـ آغازه‌ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی]

 

۱

این سرو خرامان ز گلستان که برخاست

وین ترک پری‌وش ز شبستان که برخاست

این فتنه که‌ز او خیره بماندند زن و مرد

در عهد که بوده‌ست و به دوران که برخاست

تا این بت کافربچه با آن دل سنگین

در کشتن فرزند مسلمان که برخاست

زلف از پی‌ی برهم زدن کارِ که بر بست

خاص از پی‌ی خون ریختن جانِ که برخاست

آه این چه بلایی‌ست ، که‌را سوخت که‌را ساخت

در عهد که بنشست و ز پیمان که برخاست

شهری ز پی‌اش پیر وُ جوان منعم و مفلس

در درد فرو رفت و به درمان که برخاست

چندی دلم از دست بلا گوشه نشین بود

بنگر که دگرباره به دستان که برخاست

ما از دل و دین دست بشستیم و ندانیم

تا در همه شهر از سر ایمان که برخاست

سوزِ که رسیده‌ست چنین در تو نزاری

دردی‌ست عجب، از دل بریان که برخاست

این درد که بر جان تو بی‌چاره نشسته‌ست

هم فعل تو داند که ز دامان که برخاست

 

۲

بسیار عمرها و بسی روزگارها

بگذشت و کارها بنگشت از قرارها

وضعی نهاده اند ز مبدای کن فکان

کان وضع مندرس نشود در هزارها

زد منجنیق دور بسی چرخ تیز گرد

برجی هنوز رخنه نشد زآن حصارها

بر نقطه ی وجود که عشق است نام آن

از ذوق می کنند فلک ها مدارها

بسیار خشتِ کالبد ِجانِ آدمی

بر هم نهاده چرخ و فرو ریخت بارها

دانی چراست این همه اضداد و اختلاف

تا عاقلانِ دَور کنند اعتبارها

کهز خاکِ خون سرشته ی بیچاره آدمی

باد فنا چه گونه برآرد دمارها

۳

كس چه داند كه مرا با كه سرو كار افتاد

 گر چه در عشق ازين واقعه بسيار افتاد

شوق غالب شد و وجدم به خرابات افتاد

 لاجرم ولوله در خلق به يك بار افتاد

حسن در مكتب عشق آمد و بر ليلي تاخت

 سوز در سينـه‌ی مجنون گرفتار افتاد

يار سرمست به بازار برآمـد روزي

 راز سربسته‌ی ما بر سر بازار افتاد

مكن اي دوست ملامت كه چو من بسياري

از عبادتكده ناگاه به خمار افتاد

طعنه‌ی خلق و جفاي فلك و جور رقيب

 همه سهل است اگر يـار وفادار افتاد

به قضا تن ده و بي فايده مخروش اي دل

همه تدبير بود بي هده چون كار افتاد

سر از اين ورطه نزاري نبري تن در ده

چاره یي نيست كه اين حادثه ناچار افتاد


 

 

 

 

 

۴

مسيح اگر به نفس كرد مرده یي زنده

بيا كه مرده ز مي زنده مي كنم بنده

غلام همت دهقان و دست و بيل وي ام

كه شاخ رز بنشانده ست و بيخ غم كنده

مرا چه غم كه ملامت كنند مدعيان

محيط كي به دهان سگان شود گنده

مشو به طاعت بي طوع خويش‌تن مغرور

كه بر اراده‌ی ما مي كند قضا خنده

مگر عنايت حق دستيار ما باشد

به يمن طالع فيروز و بخت فرخنده

غنيمت است به جان جرعه يي وتا يابي

به جز نزاري و مشنو كه نيست ارزنده

 

 

۵

ره عاشقان سپردن نه به پاي عقل عام است  

همه عاقلان چو مرغ اند و طريق عشق دام است

همه علم ها فروخوان و بر من آي تا من

 بنشانم ات به حجت كه تمام ناتمام است

تو به هر عمامه پوشي كه قدم نهاد پيش ات

پس او درايستادي به نماز كـ اين امام است

نفسي جهان نباشد ز امام وقت خالي

 بمرنج اگر برنجي چه كنم نص كلام است

تو امام وقت خود را به يقين اگر نداني

به يقين بدان كه بر تو سر ومال و زن حرام است

بفروشم آن امامت ز براي نقل مستان

 كه عمامه بر سر او گرو شراب و جام است

چو امام تو دو باشد به جواب من چه گويي

 اگر از تو باز پرسم كه امام تو كدام است

به جمال دوست گر تو به بهشت بازماني

 مخور آب حوض كوثر كه چو خون من حرام است

كمِ ننگ و نام گفتم كه حجاب راه من شد

همه ترس و بيم مردم ز براي ننگ و نام است

همه مفتيان عالم بدهند خطِ فتوا

 كه نزاري ی مخمر بترينِ خاص و عام است

نه زكشتنم هراسي نه ز سوختن غباري

 غم ريش كس ندارم كه بر اوت جمله خام است


































         
       

بالای صفحه