_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۸۱ ـ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴

  No. 781 - Friday 18 March 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


نصرت رحمانی

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی /  ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۹ میلادی]

دو شعر

 

 

۱

تاول ۶

 

سحر کجاست !

سحر کجاست ؟

به هوش باش .

بوی شن داغ باز می آید.

 

ـ سحر کجاست ؟

ستاره ی سحری در عقیم ابری سوخت.

مس است و خاکستر.

و نیست معجزه یی قعر این بلند کبود!

ـ که بود ؟

ـ هیچ کس ، این جا گذر گه کوری است

ـ چه گفت ؟

ـ هیچ کسی هیچ گاه هیچ نگفت ؛

و هیچ ها ره زد.

 

ـ کسی نمی آید؟

در انتظار نبودی و گرنه می آمد.

ـ در انتظار نماندی وگرنه می تابید،

ستاره‌ی سحری.

 

 ۲

اين شعر نيست

 

این شعر نیست آتش خاموش معبدی ست

این شعر نیست قصه احساس سنگ هاست

این شعر نیست نقش سرابی ست در کویر

این شعر نیست زنده گی ی گنگ رنگ هاست

گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست

گر شعر بود از دل سردم نمی رمید

گر شعر بود درد مرا فاش می نمود

گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید

این شعر نیست لاشه مردی ست پای دار

این شعر نیست خون شهیدی ست روی راه

این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید

این شعر نیست رنگ سپیدی ست در سیاه

گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود

گر شعربود از دل خود می زدودم اش

گر شعر بود بر لب یاران سرود بود

گر شعر بود نیمه شبی می سرودم اش

 


 

 

شهاب مقربین

دو شعر

 

۱

چه می‌شود کرد . . .

 

چه می‌شود کرد

دنیا همین خرابه بود

که به ما دادند

و ما به دست‌ خود خراب‌ترش کردیم

 

با هم نساختیم

هر یک خانه‌یی بنا کردیم

با دیوارها و دری

که پشت‌شان پنهان شدیم

 

و هرگاه دلتنگ می‌شدیم

در را باز می‌کردیم

به امیدِ دیدار

با دیوارِ روبه‌رو

شعر*ی از

بتول عزیز پور

 

خيمه‌ات را عوض کن خبر!

سکوت الفبا نمی‌ بافد                  هُمایْ

 بال و بهار ِ رنگين است

 که با يک تشر                          اهلی نشد

 نمی شود

 کاتبان کُتب مؤلفان معکوس

 پيراهن باغشاه را پُشت رو می کنند

 و تصاوير را               باقرص آرام بخش

 به سرگيجه وا می دارند

 ای ابر!

مشق جغرافيا منويس                   رؤيا ببار

 خبرْ         کـَرْ                        در نزده

 صدا و چهره ها را پوشاند

 در اين غروب ِ کال و هار

 افسوسْ

 دفتر حضور و غياب

 فرشته ها را هم کلافه کرده است

 چشم بگردانی

 پَرسه

 از پا و پُرسش باز می ماند

 حتا اگر امير

 از سبزه ميدان بگذرد يا نگذرد

 و قاتل و قربانی جا به جا شوند يا نشوند

 جا به جا شو رعد!        کش بيا

 آفتاب ِ شکّ را بر آوازهای خيس بتابان

 برف را                    حرف را

 بپوشان                  بجوشان

 و اضلاع ِ مشرق را

 از اکسيژن بيانباران

 هُمای ِ نقطه ها

 هق هق  ِ

 ساعت  ِ سال‌های خاموش را کوک می کند

 و دير کرد ِ خطوط  ِ ناخوانده را می پردازد

 فريدون  ِ آدم ها

 آه ها و آوارها را

 شاخه های  ِ پار و پيرار را

 پائيز را

 کنار می زند

 و در چشمه ی سبز  ِ گويا ْ

 در چشمان هُما ْ     فرو می افتد.

 

سه شنبه ۱۳ فروردين ۱۳۸۷

 

* خانم عزیزپور در صفحه ی فیسبوک اش در پانوشت این شعر چنین نوشته است:

این سروده در فروردین ماه ۱۳۸۷ به مناسبت درگذشت دکتر فریدون آدمیّت، که هما ناطق خود را شاگرد و رهرو او می دانست، در سایتی منتشر شد که امروز به مناسبت روز زن و به یاد همای پاکیزه خو، آن را بر روی این پست باز چاپ می کنم


 

شهاب مقربین

دو شعر

 

۲

رویاها . . .

 

کسی مدام به در می کوید

اینجا

رویای مردی مرده زندهگی می کند

و رویاها

در را به روی کسی باز نمی کنند















       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۸۱ ـ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴

  No. 781 - Friday 18 March 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



همام تبریزی

خواجه همام الدین محمد فریدون تبریزی

[پایانه‌ی سده‌ی هفتم ـ آغازه‌ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی]

 

 

۱

خیالی بود و خوابی وصل یاران

شب مهتاب و فصل نوبهاران

میان باغ و یار سروبالا

خرامان بر کنار جویباران

چمن می‌شد ز عکس عارض او

منور چون دل پرهیزکاران

سر زلف‌اش ز باد نوبهاری

چو احوال پریشان روزگاران

برفت آن نوبهار حُسن و بگذاشت

دل و چشمم میان برف و باران

خداوندا هنوزم هست امید

بده کام دل امیدواران

همام از نوبهار و سبزه و گل

نمی‌یابد صفا بی‌روی یاران

وهار و ول و دیم یار خوش بی

اوی یاران مَه ول بی مَه وهاران۱

 

۱. برگردان بیت آخر از آذری: بهار و گل به چهره یار خوش است/ بی یاران نه گل باشد نه بهاران

 

۲

نوبهار ما کجا باشد و آن گل سیراب کو؟

می توان دیدن به خواب اش،ای دریغا، خواب کو؟

در شب تاریک هجران ره نمی دانیم باز

روی منظورم که هم شمع است و هم مهتاب کو؟

خسته گان را مرهم و یاران غمگین را فرح

ناتوان را بوی صبح و تشنه گان را آب کو؟

دیده،خون می گرید و هر لحظه می گوید همام

رونق مجلس کجا شد،شادی‌ی اصحاب کو؟

 

 

۳

ای صبا آن چه شنیدی ز لب یار بگو

عاشقان محرم یارند، زاغیار بگو

هم تو داری خبر از زلف گره در گره اش

پیش ما قصه ی دل های گرفتار بگو

چون حکایت کنی از دوست من از غایت شوق

با تو صد بار بگویم که دگر بار بگو

شرح غارتگری زلف دلاویز بکن

وصف خون ریزی ان نرگس عیاربگو

تا دگر سرو ننازد به خرامیدن خویش

سخنی با وی از ان قامت و رفتاربگو

 

۴

خانه امروز بهشت است که رضوان این جاست

وقت پروردن جان است که جانان این جاست

نیست ما را سر بستان و ریاحین امروز

نرگس مست وگل و سرو خرامان این جاست

شکر از مصر به تبریز میارید دگر

کان شکر را چه محل؟ این شکرستان این جاست

هر که او را ادب مجلس شاهان نبود

گو بدین در نگذارید که سلطان این جاست

بندهگی را کمر امروز ببندید به جان

چون نبندیم میان؟ یوسف دوران این جاست

چشم و ابروی تو کردند اشارت به همام

که از این حُسن و ملاحت بگذر کـ آن این جاست

ماه خود کیست؟ ندارم سر خورشید فلک

سایه ی لطف خدا،روح دل و جان این جاست

 

۵

کو جوانی تا فدای عشق خوبان کردمی

بار دیگر عمر خود در کار ایشان کردمی

کاشکی بر جای هر مویی،دلی بودی مرا

تا بر آن زلف عبیر افشان، دل افشان کردمی

کاشکی من باغبان گلستان اش بودمی

تا دهان بخت را چون غنچه خندان کردمی

گر میسر می شدی چشم مرا دیدار دوست

کِی نظر در چشمه ی خورشید تابان کردمی؟

شیوه ی مردان نباشد عشق پنهان باختن

ور نه از اغیار حال خویش پنهان کردمی

 

۶

هر زمان گویم دریغا کـ آن نگار از دست رفت

خاک بر سر زندهگانی را،چو یار از دست رفت

حاصلم از روزگاران روی چون خورشید بود

روز چون شب گردید بی او روزگار از دست رفت

هر زمان در باغ عمر ما گلی نو می شکفت

آن گل اکنون نشکفد چون نو بهار از دست رفت

یار زیبا رفت با اغیار می سازد همام

خاک در کف ماند و دُر شاهوار از دست رفت

 

۷

من به امید تو از راه دراز آمده ام

ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده ام

رهروان را به شب تار دلیلی باید

من به بوی خوش آن زلف دراز آمده ام

پیش از این هر نفسم بود خیالی و کنون

با تو یک رنگ شدم و از همه باز آمده ام

با دلم سلسله ی زلف تو گوید خوش باش

من ام آن بند که دیوانه نواز آمده ام

تا فراق تو به غارت نبرد جان همام

به شفاعت ز در وصل تو باز آمده ام

         
       

بالای صفحه