_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۸۲ ـ جمعه ۶ فروردین ۱۳۹۵

  No. 782 - Friday 25 March 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

    بهاران بر شما خجسته باد  

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


سهراب سپهری

[۱۳۵۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی /   ۱۹۸۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

نایاب

 

شب ايستاده است.

خيره نگاه او

بر چهارچوب پنجره‌ی من.

سر تا به پاي پرسش، امّا

انديشناك مانده و خاموش:

شايد

از هيچ سو جواب نيايد.

 

 

ديري‌ست مانده يك جسد سرد

در خلوت كبود اتاق‌ام.

هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،

گويي كه قطعه ، قطعه‌ی ديگر را

از خويش رانده است.

از ياد رفته در تن او وحدت.

بر چهره‌اش كه حيرت ماسيده روي آن

سه حفره‌ی كبود كه خالي است

از تابش زمان.

بويي فسادپرور و زهر آلود

تا مرزهاي دور خيال‌ام دويده است.

نقش زوال را

بر هرچه هست، روشن و خوانا كشيده است.

در اضطراب لحظه‌ی زنگار خورده‌یي

كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،

با ناخن اين جسد را

از هم شكافتم،

رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن

اما از آن‌چه در پي‌ی آن بودم

رنگي نيافتم.

 

 

شب ايستاده است.

خيره نگاه او

بر چارچوب پنجره‌ی من.

با جنبش است پيكر او گرم يك جدال .

بسته است نقش بر تن لب هاي‌اش

تصوير يك سووال.


















این باغِ حامله را میهمانِ باران کن! 

خسرو باقرپور

 

 عجب حکایتِ سپیدی جاری‌ست؛

 در قناتِ جاری‌ی خاطراتِ من!

از گرمایِ خنده‌های تو بود انگار؛

 که این باغِ مانده در بهمن؛

 شکوفه باران شد

 و چشمِ لالِ من؛

 در مسیرِ ستاره های بی باور؛

 راه جویان شد.

گُل های جوان در باغ هایِ بینِ راه روییدند

 و غنچه های نازکِ اردیبهشت

 غرقِ عرق شدند

 و من سپیده شدم؛

 در خاطراتِ شبانه ی شبنم

 و نشستم؛

 بر تردی‌ی زیرِ گلوت

 و گُلاب شدم؛

 بر قمصرِ بناگوش‌ات.

بو کن! ببین!:

چه آوازی سر داده است؛

 این باغِ مأیوسِ پُر از عطرِ گل‌هایِ سوری!

می شنوی؟!

حس کن:

گریه ی باد را در شب.

و نیک بدان؛

 ابرها گریزنده اند!

و بی رفاقتِ ابر،

 آسمانِ باز و آبی ی پُر روُیا؛

 کابوسِ گُل ها و چشمه ها خواهد شد.

ای یاورِ ترانه و لبخند!

مِه را نفس بکش

 و باغِ حامله را؛

 میهمانِ باران کن.

 

پاییز۱٣۹۴ - اِسِن


 

مهرنوش قربانعلی

برزخ بازي

 

 

برزخ است

ضربه‌یي فرود مي‌آيد بر دومينوي روياهام وُ

فروپاشي

ترس را بر دامنم مي‌ريزد

خالي مي‌شود

زيرپاي‌ام

پشت خاطره‌هاي‌ام

چهارستون قابي

كه دست‌هامان را درهم گرفته بود

 

تصادف

ضربان قلبم را

پخش مي‌كند بر تكه‌هايي

كه بي‌جهت پراكنده مي‌شوند

 

چرخش لبخندم

اوقات درهم دامنم

روزهاي وارفته در كوتاهي

بغض كرده‌اند

 

دست‌هاي ام چرخ مي‌خورند

عقربك‌ها را از آوار بيرون مي‌كشم

اعداد را دوباره مي‌چينم

تك تك

 

تيك تاك

چرخ مي‌زنم

تاوان عجيبي دارد

وقتي رويايي

از حرف‌اش كوتاه نمي‌آيد !

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۸۲ ـ جمعه ۶ فروردین ۱۳۹۵

  No. 782 - Friday 25 March 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



رُکنِ صایِن

رکن‌الدین پسر صاین‌الدین هروی

[سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

ساقیا موسم گل مژده به می˙خواران ده

وقت عیش است بیا باده به هشیاران ده

همه از شوق تو چون چشم خوش‌ات بیماراند

مردمی کن قدحی باده به بیماران ده

برو ای صوفی‌ی سالوس مکن بی‌خردی

بستان جامِ می و خرقه به خمّاران ده

گر سری داری، در پای نگاری انداز

ور دلی داری ، برخیز و به دل‌داران ده

گرچه در مذهب ما باده گناهی‌ست عظیم

ما بنوشیم، بیا  می  به گنه‌کاران ده

مدتی شد که گرفتار سر زلف توایم

سر آن سلسله روزی به گرفتاران ده

در ره ِ عشق گرفتار چو رکن‌ایم، بیار

سبک آن رطل پر از می به گرفتاران ده

 

۲

بی دلان سوی تو دزدیده نظر نیز کنند

عاشقان پیش تو پوشیده گذر نیز کنند

جون صبا حلقه‌ی زلف تو هم آرند به دست

چون قلم خدمت خاک تو به سر نیز کنند

به تولای قدت نقد روان نیز دهند

به تمنای رخ‌ات یاد قمر نیز کنند

گاه چون خاک مقیم سر کوی ات گردند

گاه چون باد به سوی تو سفر نیز کنند

درد نوشان غم‌ات گر بخروشند چو رکن

ساغر دیده پر از خون جگر نیز کنند

 

۳

صبا چو یک گره از زلف یار بگشاید

هزار نافه‌ی مشک تتار بگشاید

دگر به نقش و نگار التفات ننماید

کسی که دیده به روی نگار بگشاید

به خنده چون بنماید گهر ز دُرج عقیق

مرا ز دیده دُر شاهوار بگشاید

دماغ عقل به دیوانه‌گی شود مایل

چو بند سلسله‌ی مشکبار بگشاید

هزار فتنه ز هر گوشه پیش برخیزد

چو مست چشم ز خواب خمار بگشاید

گهی که جامه ز تن برکند همی ماند

بنفشه را که قبا لاله‌وار بگشاید

گل از خجالت اندام او برآید سرخ

چو در میان گلستان کنار بگشاید

مرا ز عقده‌ی زلف‌اش کجا گشاید کار

اگر نه عاطفت شهریار بگشاید

۴

ساقیا یک نفسم بی می‌ و معشوق مدار
که مرا بی می ‌و معشوق دمی نیست قرار

در ده آن مایه‌ی شادی ز خودم باز رهان
که به جان آمدم از درد سر و رنج خمار

ای قرابه نفسی گردن اندیشه بپیچ
وی صراحی قَدَری خون دل از دیده ببار

ای دل ار کشته‌ی عشقی تن خونین بنمای
وی تن ار خسته‌ی شوقی دل پر درد بیار

شیوه‌ی غنچه مکن روی مپیچ از غم دوست
عادت سرو مبین سر مکش از صحبت یار

کمتر از یار نه ای ساعد مشعوقی گیر
کمتر از شانه نه‌ای زلف نگاری به کف آر

ای همه ساله در آن مانده که از دور فلک
باقی‌ی عمر تو آسان گذرد یا دشوار

گر شمار تو همه عمر چنین خواهد بود
چه خجالت که به روی تو رسد روز شمار

طایر روضه‌ی قدسی مپر از حرص و هوس

جهد کن تا برهی از نفس پنج و چهار

مطلب دایره‌ی گنبد دوّار توای
چند بیرون نهی از دایره پا چون پرگار

از پی‌ی آن که شوی دست نشین چون خامه
چند بر خویش بپیچی زغضب چون طومار

کار و بار تو اگر اندک و گر بسیار است
با تو این اندک و بسیار نپاید بسیار

بنه از سَر کله کبر و ره طاعت گیر
کـ آن چه پنداشته‌ای نیست به غیر از پندار

دست در دست قناعت نِه و اندوه مخور
پای در دامن عزلت کش و اندیشه مدار

ضابط مرکز مقصود شوی همچو محیط
هیچ اگر بی سر و بی پای شوی دایره‌وار

هیچ شک نیست که بر سطح محکّ تجرید
حاصل هر دو جهان را نبود هیچ عیار

دوست می‌خواهی؟ از هر که بود دیده بدوز
یار می‌جویی ؟ از هر چه بود دست بدار

همچو دف ساز کن از دست تهی نعره‌ی شوق
همچو نی راست کن از باد هوا ناله‌ی زار

راه دولت سپر و یاد کن از الفت گل
نام محنت مبر و درگذر از وحشت خار

گرد حرص و حسد از صفحه‌ی خاطر بستر
در صفا کوش که بر آینه زشت است غبار

بی وفایی است فلک عشوه دِهِ عهدشکن
اژدهایی‌ست جهان مردکُشِ مردم خوار

چاره یی کن که ندامت نبری ای عاقل
باده‌یی خور که پشیمان نشوی ای هشیار

ساقیا تا کی از این غصه، بده ساغر می‌

مطربا تا کی از این قصه، درآ در گفتار

عاشق روی توام بیش چُنانم مپسند
ساکن کوی توام بیش چُنینم مگذار

گر گناهی به جز از عشق تو دارم اینک
مجلس عالی دستور و من و استغفار

داور دهر غیاث دول و دین که به دوست
هستی‌ی عنصر افلاک و بقای ادوار

         
       

بالای صفحه