_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۸۳ ـ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۹۵

  No. 783 - Friday 1 April 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

    بهاران بر شما خجسته باد  

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


نادر نادرپور

        [ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

شعر انگور

 

چه می‌گویید ؟

کجا شهد است این آبی که در هر دانه‌ی شیرین انگور است ؟

کجا شهد است ؟ این اشک

اشک باغبان پیر رنجور است

 که شب ها راه پیموده

همه شب تا سحر بیدار بوده

 تاک‌ها را آب داده

 پشت را چون چفته های مو دو تا کرده

دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده

تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده

 

چه می گویید ؟

کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟

کجا شهد است ؟ این خون است

خون باغبان پیر رنجور است

چنین آسان مگیریدش

چنین آسان منوشیدش

 

 شما هم ای خریداران شعر من

 اگر در دانه های نازک لفظم

و یا در خوشه‌های روشن شعرم

شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست

کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است

شراب اش از کجا خوانید ؟

این مستی

نه آن مستی ست

شما از خون من مست اید

از خونی که می نوشید

از خون دلم مست اید

مرا هر لفظ ، فریادی ست کـ از دل می کشم بیرون

مرا هر شعر دریایی است

دریایی ست لبریز از شراب خون

کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟

کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است؟

چنین آسان میفشارید بر هر دانه ی لبها را و بر خوشه دندان را ؟

مرا این کاسه ی خون است

مرا این ساغر اشک است

چنین آسان مگیریدش

چنین آسان منوشیدش

 

 


 

آزیتا قهرمان

دو شعر

 

۱

دنباله‌ی این  خواب در کلمات تو

راه می رود

بهار  فرفره‌یی خسته در پیشانی‌ی خداست

نارنجی از طعم‌های عید

وآیینه هایی کوتاهتر  از گفت و گو

 

می دانستم برای پنجره     منظره‌ی تو

کافی  بود

روی غبار ساعت رد اسب ها  گم  می شد

آهسته در تن می نشستی

وسال کهنه زخم مهربانی بود

با خارش مدام . . . . . . . .

 

هوشنگ بادیه‌نشین

 [ ۱۳۵۸ ـ ۱۳۱۴ خورشیدی /  ۱۹۷۹ ـ ۱۹۳۵ میلادی]

دو شعر

 

 

۱

يك لحظه زيستم

در زير آسمان بلورين دست او

باران لطف ها

سرشار كرد پهنهی خشك كوير را

آن لحظه زيستم

در لحظه‌يي كه طعم دگر داشت زنده‌گي

گلدان هر نفس

پر بود از ترانه‌ی زرين ياس ها

اين زنده گي و قصهی تلخ بود و نبود

يك لحظه كاش بود. . . . .

 

۲

جان زتن برگردد اما دوست از جان برنگردد

دشتِ جان را گوش بر باران و باران برنگردد

آسمان را بشکند گلدان خورشیدِ بلورین

رنگ و بوی دوست از گل های گلدان برنگردد

در مسیر باد باید شعله برخیزد زهر برگ

از مسیر شعله ها باد ِ شتابان برنگردد

سقف و دیوار مغستان پای می کوبد در آتش

موکب زردشت از راه مغستان برنگردد

من به کوه بیستون فرهادوش با تیشه ی خویش

با سرِ من صد هزاران سر زپیمان برنگردد...

 


 

آزیتا قهرمان

دو شعر

 

۲

باران های اول اردیبهشت

 

بهتر است مشغول خود باشید

یا شاغل به آن چه معافتان کند

از کار دشوار عاشقی

حرفهیی که آدم را وامی دارد

تونل هایی بلند و کور

پشت جمله های کوتاه حفر کند

با چشم لک لک دنیا را ببیند

زبان مارمولک ها را یاد بگیرد

یا مورچه‌یی گیج باشد

که دانه های درشت را

از دیوار صاف بالا می برد

و از این همه مواجب‌اش تنها

بادهای آخر پاییز باشد

و باران های اول اردیبهشت

۱۳۷۸
































       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۸۳ ـ جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۹۵

  No. 783 - Friday 1 April 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

علاءالدوله سمنانی

شیخ ابوالمکارم رکن‌الدین علاءالدوله بیابانکی‌ی سمنانی

[ پایانه‌ی سده‌ی هفتم تا آغازه‌ی هشتم قمری / ۱۳ میلادی]

۱

هر که را در کوی جان جانانه‌یی‌ست

در میان عاشقان فرزانه‌یی‌ست

ای خوشا غواص بحر عشق کـ او

طالب درد و غم دردانه‌یی‌ست

عشق گنج خاص شاهنشاهی است

جای آن کنج دل ویرانه یی‌ست

هرکه عاشق نیست او را عقل نیست

وآن که بی عشق است او دیوانه‌یی‌ست

هرکه با عشق اش نباشد آشنا

در میان کاملان بی گانه‌یی‌ست

نیست عشق اش کار هر تر دامنی

کار مردی،پردلی، مردانه‌یی‌ست

هرکه عشق دلبری در بر گرفت

چون علاءالدوله در کاشانه‌یی‌ست

پیش شمع مجلس افروز رخ اش

داده جان بر باد چون پروانه‌یی‌ست

داستان عشق او در عاشقی

در میان عاشقان افسانه‌یی‌ست

وآن‌که را دلدار دلداری کند

هر بن خاری ورا کاشانه‌یی‌ست

سر فرو نارد به ملک هر دو کون

هر که را در کوی جان جانانه‌یی‌ست

 

 

۲

گمان مبر که وفای اش زدست بگذارم

مباد آن که سر از زیر پاش بردارم

وصال دوست که آن است خلق را مقصود

به صد هزار دل و جان من اش خریدارم

اگرچه یاد نیارد زبنده او هرگز

دمی مباد که او را ز یاد بگذارم

کجا روم چو دلم داغ عشق او دارد؟

چه چاره چون که به دام غم اش گرفتارم؟

چو استماع حدیثم نمی کند دلدار

چه سود باشد ازین گفت و گوی بسیارم؟

همان به است که با اندهان ش در سازم

ز دیده خون جگر روز و شب همی بارم

چو لطف دوست مرا دست گیرد از غم عشق

عجب نباشد اگر به شود سر و کارم

نماند صبر و قرارم ترحمی فرما

که نیست در دو جهان جز تو هیچ کس کارم

بود که رحم کند بر دل علاالدوله

از آن که من به حیات اش امیدها دارم

۳

هاتف دولت مرا آواز داد

مرغ دل را سوی جان پرواز داد

هرچه جان از طعمه‌ی دل خورده بود

از بُن سیّ و دو دندان باز داد

بود شهبازی عجب این مرغ دل

شاهبازش ز آن سبب ره باز داد

جانِ قدسی چون بدیدش در زمان

خویش را در خورد آن شهباز داد

نَفسِ مسکین چون بدان است این سخن

مجلسی بهر عزا خوش ساز داد

هم‌چو شمعِ زرد رو می‌سوخت خوش

اشک می‌بارید و تن در گاز داد

ای علاء‌الدوله وقت‌ات باد خوش

چون تو را شاه جهان آواز داد


۴

طرّه‌ی تو هست طراری دگر

غمزه‌ی تو هست خون‌خوای دگر

دل نچید از گلبن وصل ات گلی

تا نزد در پای جان خاری دگر

جز گلستان وجودت، دلبرا،

دل ندارد هیچ گلزاری دگر

دل ز آزار تو نگریزد، بیا

بل‌که خواهد هردم آزاری دگر

خار را در پای جانم می‌خلی

تا نگردم گِرد گل باری دگر

چون ببینی خسته ام در زیر بار

بر سر بارم نهی باری دگر

کس ندید اندر جهان عاشقی

هم‌چو عشق ات هیچ عیاری دگر

گر زنی هر لحظه‌ام تیر جفا

من نگیرم غیر تو یاری دگر

فاش می‌گوید علاء‌الدوله، نیست

چون تو دل را هیچ دل‌داری دگر

 

۵

دل‌دار تتق بگشود، تا باد چنین بادا

دیدار به من بنمود تا باد چنین بادا

جان و دل من بربود آن دم که تتق بگشود

این بود مرا مقصود تا باد چنین بادا

آن لحظه که رخ بنمود، تشریف دعا فرمود

گوش دلم این بشنود، تا باد چنین بادا

بگداخت مرا اوّل، بنواخت ولیک آخر

الطاف بسی فرمود، تا باد چنین بادا

اول ز درم می‌راند، چون دید ثباتم، خواند

از غایت لطف و  جود، تا باد چنین بادا

این عاطفت جانان چون دید علاءدوله

در بنده‌گی اش افزود تا باد چنین بادا

این زخم چه غم‌کش بود، وین درد چه دلکش بود

این دم چه دمی خوش بود تا باد چنین بادا

 

         
       

بالای صفحه