_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۸۴ ـ جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۹۵

  No. 784 - Friday 8 April 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


احمد رضا احمدی

دو شعر

 

۱

در اين ايوان

كه اكنون ايستاده ام

سال تحويل مي شود

از همه ي ياران شاعرم

در اين ايوان ياد كرده ام

مادرم

در اين ايوان

در روزي باراني

سفره را پهن كرده بود

براي فهرست عمر من

ناتمام گريه كرده بود

همه ي عمر در پي فرصتي بود

كه براي من در اين ايوان

از يك صبح تا يك شب

گريه كند

شفاي من

سال هاي پيش در يك غروب پاييزي

در خياباني كه سرانجام دانستم

انتها ندارد

گم شد

مادرم

در ايوان

وقوع خوشبختي را براي ما دو تن

من و مادرم

حدس زده بود

صداي برگ ها را شنيده بوديم

آميخته به ابر بودم

زبانم لكنت داشت

قدر و منزلت اندوه را مي دانستم

پس

هنگامي كه گريه هم بر من عارض شد

قدر گريه را هم دانستم

همسايه ها

به من گفتند : اندوه به تو لطف داشته است

كه در ماه اسفند به سراغ تو آمده است

 

۲

پنهان نمي كنم

خانم ها

آقايان

من نيز مي دانم كه ميوه

در سوگواري طعم ندارد

حرف اگر بزنيم

حرف آوازهايي ست

كه زير باران هم

مي توان خواند














































 

بهروز سیمایی

دو شعر

 

۱

به...... نه

 

به ابتدای خود نه می روم

نه رنگ ها به صداها

نه يادهای به يادم

به انتهای ترسِ نه

می رسم

نه فکر می کردم

به گم شدن نه به من

نه رهسپار به تلاطم

به رفته در نه شدن

نه سايه یی به نه وهم

نه ابتدا نه صدا نه رهسپار نه شدن نه سايه ها نه به گم

به دوردست به نه سو

به چشم ها نه به راه

۲

امروز

 

از فکرِ خود در آمدم

به خودِ فکر گم شدم

امروز از آن روزهاست

 

زبان مادری

باز هم به لکنت افتاده است

 


 

فرزانه قوامی

فردا هزار سال بعد  . . .

 

فردا هزار سال بعد این جا را چراغانی می کنند

آب می پاشند

خوب که صورتم را می شویم

می بینم شکل مادرم شده‌ام

کنار دری ایستاده‌ام که می‌گویند

هر چهارشنبه یک بار رو به بهشت باز می‌شود

اما نمی‌دانم چرا آتش گرفته‌ام

و میوه های بهشتی

داغ داغ در دست های ام می‌سوزد؟

نمی‌دانم چرا کال شده‌ام

و آویزان این درخت‌ها

که هنوز برای تاب‌بازی بی‌تاب اند!

 

شکل خودم که نمی‌شوم

شکل تمام مادرهای دنیا می‌شوم

بعد چند بار می‌میرم

برای ام سیب‌های سرخ می‌آوری

و من دیگر هیچ آدمی را گول نمی‌زنم

چهل هزار سال آفتاب خورده‌ام

نمی‌دانم چرا کال شده‌ام

اما می‌دانم چرا آتش گرفته‌ام

 

این در را نبندید

می‌گویند

فردا هزار سال بعد این‌جا را چراغانی می‌کنند

آب می‌پاشند

و سیب‌های سرخ از آسمان خواهد بارید

بعد هرکس در آغوش یک حوری

چند بار

چند بار

می‌میرد

 

این‌جا دخترها شکل مادرشان نمی‌شوند

هیچ سیبی نصف نمی‌شود

من قسم می‌خورم

فردا هزار شب دیگر

باز هم کال هستم

اما نمی‌دانم چرا آتش گرفته‌ام!

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۸۴ ـ جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۹۵

  No. 784 - Friday 8 April 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



جلالِ عَضُد

سیّد جلال‌الدّین یزدی پسر سیّد عضد‌الدّین یزدی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

 

 

 

۱

دوش چون خورشید رخشان را زوال آمد پدید

بر کنار آسمان شکل هلال آمد پدید

ماه نو را چون بدیدم هر زمانم نو به نو

معنی ی تاریک روشن در خیال آمد پدید

یا خرد گفتم که اندر لُجّه‌ی دریای نیل

از غرایب چشمه‌ی آب زلال آمد پدید

گوی باشد در خم چوگان و آن صورت به عکس

در خم گوی فلک چوگان مثال آمد پدید

داسِ زرین است کـ اندر مرغزار افتاده است

لاله‌ی زرد است کـ از نیلی حصار آمد پدید

شعله ی برق است ز ابر نیلگون پیدا شده

چشمه ی نور است کـ از تیهِ ضلال آمد پدید

یا مگر مغرب نشیمن‌گاه عنقا شد کـ از او

پیش چشم ناظران ابروی زال آمد پدید

دوش خسرو حلقه‌یی در گوش گردون کرده است

زین فلک راا این همه جاه و جلال آمد پدید

شاه عادل شیخ ابو اسحاق کـ از القاب او

ملک و دین را حسن و دولت را جمال آمد پدید

 

 

 

 

۲

دل از هوای تو دشوار بر توانم داشت

چه گونه خاطر از این کار برتوانم داشت

نه آن چنان ز شراب شبانه سر مست‌ام

که راه کلبه‌ی خمّار برتوانم داشت

بدین صفت که مرا دیده در تو حیران است

قدم ز پیش تو دشوار بر توانم داشت

مرا تنی‌ست چو کاهیّ و بار غم چون کوه

گمان مبر که من این بار بر توانم داشت

ز جان من رمقی تا به جاست می‌کوشم

مگر ز راه خود این خار بر توانم داشت

سرشک من نه چنان است کـ آستین یک دم

ز پیش دیده‌ی خون‌بار بر توانم داشت

از این هوس که مرا در سر است ظنّ نبرند

که من سر از قدم یار بر توانم داشت

به ترک دین بکنم چون جلال اگر روزی

ز چین زلف تو زنّار بر توانم داشت

 

۳

از دوست به دشمن نتوان برد شکایت

از یار جفا به که ز اغیار حمایت

ور مدعی از جور تو فریاد برآورد

شُکر است که ما از تو نکردیم شکایت

بی جرم بسی جور و جفا از تو کشیدیم

وقت است که بر ما فگنی چشم عنایت

ما را به از این دار از آن رو که توان داشت

بیمار به تیمار و رعیّت به رعایت

طفل ره عشق ام تو مرا بنده ی خود خوان

تا پیر طریقت شوم و شاه ولایت

پروانه ی جان‌سوزم و تو شمع دل افروز

روز بکند سوز دلم در تو سرایت

دانم که ندانی که ز شوق رخ خوب ات

غم در دل من تا به چه حد است و چه غایت

ای راهروِ عشق چنین گرم چه تازی

آهسته که این بادیه را نیست نهایت

حالی که جلال از همه‌ی خلق نهان داشت

رنگ رخ و سیل مژه‌اش کرد حکایت


۴

چون پریشان می‌کند آن زلف عنبر بیز را

در جهان می‌افگند آشوب رستاخیز را

گر ز پیش چهره‌ی زیبا براندازد نقاب

ترسم آشوب رُخ‌اش برهم زند تبریز را

ور کند بازوی خود رنجه به خون چون منی

می‌نهم گردن به طاعت زخم تیغ تیز را

پیش از آن کز گریه جانم بر لب آید گو: بکن!

گر  دوایی می‌کند، این اشک خون‌آمیز را

چون به دستم نیست از پیوند او سررشته‌یی

می‌کنم با زلف او پیوسته دست آویز را

یک کرشمه گو بکن با جان مشتاقان خود

تا ببیند از دو چشم عاشقان خون‌ریز را

تا ببینی شور مدهوشان فروخوان ای جلال

در سماع عاشقان این شورانگیز را

 

۵

دارم غم نهانی و پیدا نمی‌کنم

با کس حکایت دل شیدا نمی‌کنم

دی، ماه را به روی تو تشبیه کرده‌ام

و امروز سر ز شرم به بالا نمی‌کنم

آخر تو بازده به کَرَم جان زار ِ من

گیرم که من ز شرم تقاضا نمی‌کنم

خود دانی این‌قدر که دلِ من تو برده‌ای

گیرم که من به روی تو پیدا نمی‌کنم

در دل به جز هوای تو را ره نمی‌دهم

در سر به‌جز خیال تو را جا نمی‌کنم

دیده به قصد خون دلم سعی می‌کند

من قصد خون خویش به عمدا نمی‌کنم

تا کرده‌ام تفرّج بستان عارض‌ات

دیگر به هیچ نوع تماشا نمی‌کنم

بحر از کجا و چشم گُهَربارم از کجا

من قطره‌یی مساوی‌ی دریا نمی‌کنم

تا دیدم از هوای رخ‌ات گریه‌ی جلال

دیگر حدیث ماه و ثرّیا نمی‌کنم

         
       

بالای صفحه