_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۸۵ ـ جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۹۵

  No. 785 - Friday 15 April 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

     

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


           فروغ فرخ‌زاد

        [۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

دو شعر

 

۱

تنهایی‌ی ماه

 

در تمام طول تاریکی

سیریرک‌ها فریاد زدند :

" ماه ، ای ماه بزرگ ..."

 

در تمام طول تاریکی

شاخه‌ها با آن دستان دراز

که از آنها آهی شهوتناک

سوی بالا می‌رفت

و نسیم تسلیم

به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان ، در زندهگی‌ی مخفی‌ی خاک

و در آن دایره‌ی سیار نورانی ، شبتاب

دغدغه در سقف چوبین

لیلی در پرده

غوک‌ها در مرداب

همه باهم ، همه باهم یک‌ریز

تا سپیده دم فریاد زدند:

" ماه ، ای ماه بزرگ ..."

 

در تمام طول تاریکی

ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگ اش می‌ترکید

 

۲

هدیه

 

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

 

اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه‌ی خوشبخت بنگرم

 
























 

رسول یونان

دو  شعر

 

۱

تالاپ.

ماه بر بام خانه ام می افتد.

ادامه باران ها همیشه زیبا نیست

همین طور ادامه رویاها...

نیستی

و این شب سرد و غمگین

ادامه سرمه‌یی است

که تو به چشمان‌ات کشیده ای...

 

۲

 

احساس خوبی دارم

همه چیز درست می شود

تو خواهی آمد

و دهان تاریک باد را خواهی دوخت

آمدن تو

یعنی پایان رنج ها و تیره روزی ها

آمدن تو

یعنی آغاز روزی نو

بلافاصله پس از غروب

از وقتی که نوشته ای می آیی

هواپیماها

در قلب من فرود می آیند

 

 


 

مهتاب کرانشه

ثانیه‌‌یی که کبود . . .

 

هفت شب  / هفت کمان

زودترهایی که دیرمی‌شد

شوری که می‌پوسید

رویایی که سوز سوز می‌سوخت

و سازی که نت‌اش را گم

آه سامانم به نام نمی‌زند

نامی صدای ام نمی‌زند

این درخت ها که روح پنجره را  می‌خوردند

این برف ها / این  کوچه های وفادار به حادثه

و ثانیه‌‌یی که کبود می زند به چشم دل

لب های کرشمه /کشان کشان  / پس پس

نبودن هایی‌ش

هردرجایی

صورت استخوانی سکوت با او

شهری که در انزوا پلکید/ کید / کید

گاه گاهی با خنده و بُروز

با نمایش های الکی‌ی الواتِ لول

چشم های دو دوی پر انکار

فریاد تپه هایی که در ماهورخود گم

و این درخت های مات که می خواهند خویشاوندم شوند و نمی شود!

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۸۵ ـ جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۹۵

  No. 785 - Friday 15 April 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



سیّد عَضُد

سیّد عَضُدالدّین محمد یزدی

[سیّد عَضُد صرّاف]

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

مرا تو قبله‌ی جانی چرا روی از تو برتابم

مبادا جز خیالِ تاقِ ابروی تو محرابم

سرشک دیده می‌آرد دَمادَم بر سرم توفان

بشوی ای خواجه دست از من که من در عین غرقابم

ملامت می‌کند دشمن که رُو برتاب روی از وی

من اندر خود نمی‌بینم که روی از دوست برتابم

خیال است این که برگیرم رخ از خاک درت روزی

و گر چه خاکسار و خوار و سرگردان در این بابم

به سان رشته تاری شد ز بس بی تاقتی جسمم

از آن سرگشته می‌گردم که دوران می‌دهد تابم

نمی‌گویم به زور آور شبی با من به تنهایی

خیالِ روی چون روزت شبی بنمای در خوابم

غباری کـ از عضد خیزد به آب دیده بنشانم

بر آن درگه چو باد صبحدم گر فرصتی یابم

 

۲

ز دل هوای تو تا دل بود به در نرود

که شور عشق تو تا سر بود ز سر نرود

از این حدیقه که بستان سرای بینایی‌ست

خیال نرگس ات ای سرو خوش نظر نرود

ز لوح خاطر من نقش آرزوی رخ ات

به آب دیده و خونابه‌ی جگر نرود

ز سوز عشق تو نَبْوَد شبی که دود دلم

بر این مُقَرنَسِ نیلی حصار بر نرود

حصار دیده به سیلاب خون کنم دربند

خیالِ روی تو باشد کـ از او به در نرود

شبی به کلبه‌ی ما آی تا دگر همه عمر

شمیم عنبرم از خاک ره گذر نرود

هوای خاک سر کوی ات از دماغ عضد

به رنج غربت و ناکامی‌ی سفر نرود

 

۳

ای باد شرح سرو گل اندام ما بگوی

حالِ تن‌اش ز زحمت بند قبا بگوی

تا مدّعی نداند و بی‌گانه نشنود

آهسته‌تر حکایت آن آشنا بگوی

گر مو به مو مجال نداری، ز روی لطف

یک شمّه حال آن سر زلف دوتا بگوی

بیمار بود نرگس شوخ اش برو بپرس

ور خوشتر است مردمی‌یی کن بیا بگوی

وقتی که صحبتی بودش تنگ با رقیب

با او حکایتی ز دل تنگ ما بگوی

روزی اگر بر آن گل سیراب بگذری

گو تشنه‌ای  به خون دل ما چرا، بگوی

با شاهِ ما حدیث هواخواهی‌ی عضد

آن دم که فرصتی بودت ای صبا بگوی

 

 

 

۴

عروس گل چو ز خوابِ خمار برخیزد

صبا به سرزنش لاله‌زاز برخیزد

سحرگهان که صبا برزند ریاحین را

هزار نعره ز جان هزار برخیزد

رواست در قدم سروناز و سایه‌ی گل

که از میان ریاحین غبار برخیزد

سپیده‌دم چو سمن تازه رو کسی باشد

که شاهدی چو گل‌اش از کنار برخیزد

به وقت گل خنک آن عاشقی که وقت صبوح

به بانگ چنگ زخواب خمار برخیزد

چو سوسن از قدحِ لاله سرگران گردد

به بوی گل ز لب جویبار برخیزد

عضد به موسم گل همچو غنچه می‌دانست

که پرده عاقبت از روی کار برخیزد

 

۵

خوشا شمیم شمالی که آید از راه‌اش

شمامه‌یی به من آرد ز خاک درگاه‌اش

مگر نسیم سحر رحمتی کند ور نه

که می‌کند ز من و حال زارم آگاه‌اش

چه سال‌هاست که سوزد دل‌ام در این سودا

که سر چو شمع برآرم شبی به خرگاه‌اش

شب دراز به مهتاب می‌نهم در پیش

خیال تره‌ی شبگون و روی چون ماه‌اش

چه آه‌ها که بر آرم ز سینه بر گذرش

چه اشک‌ها که ببارم ز دیده بر راه‌اش

دل‌ام امید به قدّ ِ بلند او بسته‌ست

چه سود همّتِ عالی و دست کوتاه‌اش

در آن زمان که عضد رخ نهد به خاک لحد

به جان او که بود هم‌چنان هواخواه‌اش

 

۶

از باد صبا زلف تو چون در شکن افتد

فرباد و فغان در دل هر مرد و زن افتد

بر هم شکند رونق بازار به یک بار

گر طره‌ی شب˙‌رنگ تو اندر شکن افتد

خون در شکم نافه شود مشک در آن دم

که‌ز چین دو زلف‌ات خبری در خُتن افتد

هم زرد برآید گل و هم سرخ برآید

از شرم تو گر بوی تو اندر چمن افتد

در فصل بهار آن‌که رخ ِ خوبِ تو بیند

کی با گل و با لاله و با نسترن افتد

جان با دل سرگشته همی گفت که دل‌˙دار

کی با تو محبت زده‌ی ممتحن افتد

دل گفت که هم بر من آشفته ببخشد

یک روز چو با حال پریشان من افتد

صد جان بدهد در رخِ وصل‌ات عضد ای دوست

در عشق تو گر کار به جان باختن افتد

 

         
       

بالای صفحه