_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۸۶ ـ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵

  No. 786 - Friday 22 April 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


سیاوش کسرایی

        [ ۱۳۷۴ ـ ۱۳۰۵ خورشیدی /  ۱۹۹۵ـ  ۱۹۲۶ میلادی]

آوازي از پنجره‌ی ماه

 

آدم

ای رفته از بهشت

ای مانده در زمین

عریان و پاک و باکره و تفته مانده ام

هان، برشو و ببین

تا اوج قله هاش همه خواهش است و بس

این سینه ها در آرزوی بارور شدن

وین ساقه های سنگ ستم می کشند سخت

از جان خشک خویش و غم بی ثمر شدن

دیریست یاوه مانده و بی تاب و بی قرار

نه خنده می زنم

نه گریه می کنم

بگرفته در گلوی من آواز چشمه سار

بی کاکل گیاه هوس بی نسیم عشق

بی حاصل است مزرعه‌ی سبز ماهتاب

بیهوده است جنبش گهواره های موج

بی رونق است جلوه‌ی ایینه های آب

بر گونه های من

شط گیسوان خویش پریشان نمی کند

وین آسمان خشک

بسته است در نگاهم و باران نمی کند

در هر کران من

خالی است جای تو

این جا نشان معجزه‌ی دست هات نیست

این جا نشان معجزه‌ی دستهات نیست

این جا نشانه نیست هم از جای پای تو

تنها نمی تپد دل من از جدایی ات

شب را ستاره هاست

زین زردگونه ها

 

آدم

کوته مکن نوازش دست خدایی ات

شبها در آسمان

در این حرمسرای نه سلطان‌اش از ازل

چشم هزار اختر دیگر به سوی توست

وین پچ پچِ همیشهگی‌ی دختران بام

در هر کنارگوشه همه گفت و گوی توست

 

آدم

بیرون شو از زمین

چونان که از بهشت

تو دستکار رنجی و پرورده‌ی امید

راحت بنه! گریز دگر کن ز سرنوشت

حوا هووی پکدل آفرینش است

با او بیا به راه

با او بیا که عشق دهان وا کند به شعر

کـ آواز او ز پنجره‌ی ماه دلکش است

 

۲

کاشی‌ی اصفهان

 

یک پاره آسمان را با دامن چمن

در هم سرشته اند

در این خمیدِ شب زده آن طرفه ساحران

 آواز و نغمه را

با نور رشته‌اند

در قالب دریچه‌ی رویای کودکان

 یک خشت هشته اند

 آن گاه

 بذر گیاه جادو

 بر خشت کشته اند

 گنبد نهاده اند

 گل‌دسته بسته اند

ژولیده باغ‌های شگرف آفریده اند

 با رقص رنگ‌ها

در شاخ و برگ‌ها

چه شعرها به دود دعا برنوشته اند

 

 



 

سعید سلطانی طارمی

اگر در بیست ‌ساله‌گی تو را می‌دیدم

 

 

اگر در بیست ‌ساله‌گی تو را می‌دیدم

همه‌چیز فرق می‌کرد

نه داعش و القاعده ظهور می‌کردند

نه انجیرهای خاورمیانه به سرشان می‌زد

 

به برگ‌های هر انجیری که دست می‌زنی

جیغ می‌کشد:

من سروم

من سروم.

پس ما با چی خودمان را بپوشانیم؟

 

وقتی انجیرها روان‌گردان مصرف می‌کنند

وقتی تذروها

سرو را از انجیر بازنمی‌شناسند

وقتی کلاغ‌ها

توی آینه شکلک درمی‌آورند

و تکرار می‌کنند:

"تا حالا ابر به این زیبایی دیده‌ای؟ "

یعنی اوضاع عالی‌ست

یعنی بالاخره دنیا آرام خواهد شد

حالا با روان‌گردان

داعش

یا آن آدمیرال در حال ظهور.

 

اگر در بیست ‌ساله‌گی تو را می‌دیدم

همه‌چیز فرق می‌کرد

نه به سوسیالیست‌ها اعتماد می‌کردم

نه به لیبرال‌ها

چون تو را داشتم

که اندازه‌های راست و چپ‌ات برابر است

و همه‌ی آینه‌ها با تعجب تکرار می‌کنند:

این‌که نمی‌شود

راست باید همیشه از چپ کلفت‌تر باشد.

 

اگر در بیست ‌ساله‌گی تو را داشتم

همه‌چیز فرق می‌کرد

چون تو را داشتم.

 


 

گراناز موسوی

آواز زن بی‌اجازه

 

من آمده‌ام

از نفس‌هام بگویم

من آمده‌ام

تن به تن

نفس‌کش!

آمده‌ام از طناب بگویم

کمکم کن

بوی صدای مانده‌ام نفسم را می‌گیرد

من آمده‌ام

کمکم کن

با تن هم پل بسازیم

شاید صدام را به یاد بیاورم

نفس نفس

من آمده‌ام

آواز بخوانم

اما صدا به صدا نمی‌رسد

طناب فاصله‌یی است

ما به هم نمی‌رسیم

تبر فاصله‌یی است

صدام می‌افتد

و آهی سبز در هوا تکرار می‌شود

در حافظه‌ی بی‌اجازه‌ام

سوزن

صدی زنی دیگر را می‌خراشد:

با سقوط دست‌های ما

در تنم چیزی فرو ریخت

صدا

آویخته از شاخه‌های هنوز

و انگار نه انگار

باری

زیر پای حنجره‌هامان

از چهارپایه و هر چیز دیگر خالی است

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۸۶ ـ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵

  No. 786 - Friday 22 April 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ابنِ نصوح

خواجه کمال‌الدین فضل‌الله شیرازی

[سده‌ی هشتم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

هر دل که سراسیمه‌ی آن زلف دوتا نیست

هیچ اش خبر از حال من بی سر و پا نیست

عمری‌ست کـ از او چشم وفا دارم و چون عمر

عمری‌ست که او بر سر پیمان و وفا نیست

شرط است مراعات دلِ ریش غریبان

چون است که این قاعده در شهر شما نیست

آن را که جهان زیر نگین است چو خاتم

از ساغر کام‌اش لب امید جدا نیست

حاصل همه این است که چون ابن نصوح اش

جز غم ز جهان حاصل دوران بقا نیست

 

۲

گرچه هستند اسیران فراق تو بسی

در فراق تو ز من سوخته تر نیست کسی

به هوای گل نوروز ببین چون باشد

حال آن بلبل عاشق که بود در قفسی

محمل دوست چنان رفت به تعجیل که ما

نشنیدیم از آن قافله بانگ جرسی

همدمی نیست مرا در شب هجران چون صبح

کـ از سَرِ مهر زند با من مسکین  نفسی

تا شدم غرقه‌ی دریای فراق ات هر دم

موج خون می زند از قلزم چشمم اَرَسی

باز در چنگل شهباز غم‌ات مرغ دلم

آن چنان است که در چنگ همایی مگسی

 

۳

عاشق که پی ی صبر دل و هوش ندارد

چندان که نصیحتت کنی‌اش گوش ندارد

از دولت ایام بقا نیست مُمَتِـّع

هر کـ او صنمی چون تو در آغوش ندارد

خامی ز نهادش نبرد آتش دوزخ

هر سینه که از سوز غم ات جوش ندارد

در دیده ی کوته نظران قامت شمشاد

زیباست ولی سنبل گل‌پوش ندارد

تا نیش غم ات در جگر ابن نصوح است

با نیش غم ات آرزوی نوش ندارد

 

۴

من رند خراباتی‌ی می‌خانه نشین‌ام

تا در تنم از جان رمقی هست چنین‌ام

از دَوْرِ ازل عاشقی و رندی و مستی

نقشی ست مصّور شده بر لوح جبینم

هر سو که نظر می فگنم غمزه ی ترکی ست

پنهان به کمان خانه ی ابرو به کمین‌ام

چون ابن نصوحم نشود مهر تو زایل

از دل نفسی تا نفس باز پسینم

و آن روز که چون گرد سر از خاک بر آرم

بر خیزم و بر دامن کوی تو نشینم






۵

آن بت که غباری ست ز ما بر دل پاک‌اش

گر خاک شوم در رَهِ امید چه باک‌اش

ز آن ترس ندارم که کشد تیغ به خونم

ترسم  شود آلوده به خون دامن پاک‌اش

زین پس هوس گوشه نشینی‌ست دلم را

گر غمزه‌ی ترکی نکند قصد هلاک‌اش

هر دانه‌ی اشکی که جگر گوشه‌ی ما بود

بر ره‌گذر کوی تو کردیم به خاک‌اش

چون ابن نصوح آن که بود کشته‌ی خوبان

از قتل چه اندیشه و از مرگ چه باک‌اش

آن را که جگر ز آتش غم سوخت ، پس از مرگ

بوی جگرِ سوخته آید ز مغاک‌اش

 

۶

تو را به صومعه‌ها چون نمی‌توان دیدن

به گرد میکده ها لازم است گردیدن

نشان ز غایت حسن ات نمی توان دیدن

چنان که هست رخ ات را نمی توان دیدن

تو ای طبیب منِ ناتوان چرا هرگز

نمی نهی قدمی بر سرم به پرسیدن

اگر سرم ببری چون قلم توانم باز

سری ز بهر تو بر دوش بر تراشیدن

به ظن حاسد و جور رقیب ابن نصوح

نخواهد از سرِ کوی تو بازگردیدن

 

۷

مست‌ام و عاشق‌ام و رندم و شاهد بازم

جرعه نوشان دَرِ میکده را انبازم

طوطی‌ی عقل پرید از قفس تنگ دماغ

تا چو پشّه است به گرد سَرِ خُم پروازم

مطرب مجلس مستان اگر این پرده زند

روزی از پرده ی تقوا به در افتد رازم

گر خیال تو شبی حلقه زند بر دَرِ دل

رخت بی‌گانه از این خانه برون اندازم

هر شب از درد فراق تو چنان می‌نالم

که مقیمان فلک می‌شنوند آوازم

گفتم اش بهر خدا با من بی‌دل پرداز

تا مگر با تو زمانی غم دل پردازم

گفت چندان‌که کنی عرض  نیاز ابن‌نصوح

نیست ممکن که شود کم سَرِ مویی نازم


















         
       

بالای صفحه