_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۸۹ ـ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۲۰۱۶

  No. 789 - Friday 13 May 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


سیمین بهبهانی

[۱۳۹۳ ـ ۱۳۰۶ خورشیدی / ۲۰۱۴ ـ ۱۹۲۷ میلادی ]

فعل مجهول

بچه‌ها  صبحتان به‌خير، سلام!       درس امروز، فعل مجهول است.
فعل مجهول چيست؟ مي‌دانيد؟      نسبت فعل ما به مفعول است . . .
در دهانم زبان چو آويزي              در تهيگاهِ زنگ، مي‌لغزيد
صوت ناسازم آن‌چنان كه مگر        شيشه بر روي سنگ مي‌لغزيد
ساعتي داد آن سخن دادم             حق گفتار را ادا كردم
تا از اعجاز خود شوم آگاه              ژاله را زآن ميان صدا كردم :
ژاله! از درس من چه فهميدي؟
پاسخ من سكوت بود و سكوت . . .

دِه، جوابم بده! كجا بودي؟            رفته بودي به عالم هپروت؟
خنده ي دختران و غرش من         ريخت بر فرق ژاله، چون باران‌‍،
ليك او بود غرق حيرت خويش       غافل از اوستاد و از ياران
خشمگين، انتقامجو، گفتم:             بچه‌ها! گوش ژاله سنگين است!
دختري طعنه زد كه: نه خانم!         درس در گوش ژاله، ياسين است!
باز هم خنده‌ها و همهمه‌ها            تند و پي‌گير مي رسيد به گوش
زير آتش‌فشان ديده‌ي من             ژاله آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حيرانم،            آن دو ميخ نگاه خيره‌ي او
موج زن، در دو چشم بي‌گنه‌اش      رازي از روزگار تيره‌ي او
آن‌چه در آن نگاه مي‌خواندم          قصّه‌ی غصه بود و حرمان بود

ناله‌یي كرد و در سخن آمد            با صدايي كه سخت لرزان بود
فعل مجهول، فعل آن پدري‌ست     كه دلم را ز درد، پرخون كرد
خواهرم را به مشت وسيلي كوفت    مادرم را ز خانه بيرون كرد
شب دوش از گرسنه
گي تا صبح      خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت در تاب تب برادر من          تا سحر در كنار من ناليد
در غم آن دو تن، دو ديده‌ي من     اين يكي اشك بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمي‌دانم                  كه كجا رفت و حال او چون بود . . .

گفت و ناليد آن چه باقي ماند         هق هق گريه بود و ناله‌‌ي او
شسته مي‌شد به قطره‌هاي سرشك، چهره‌ي همچون برگ لاله‌ي او
ناله‌ي من به ناله‌اش آميخت          كه: غلط بود ‌آن‌چه من گفتم؟
درس امروز، قصه‌ي غم توست       تو بگو من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول، فعل آن پدري‌ست     كه تو را بي‌گناه مي‌سوزد
آن حريق هوس بود كه در او         مادري بي‌پناه، مي‌سوزد . . .

بيژن الهی

 [ ۱۳۸۹   ـ ۱۳۲۴ خورشیدی/  ۲۰۱۰ ـ ۱۹۴۵ میلادی ]

ﮔﻠﻴﻠﻲ در ﭘﺮده‌ي ﺧﻮن (ﺷﺒﺎﻧﻪ)

 

۱

ﺷﺐ ﻛﻪ ﺳﺮوﻫﺎي ﻧﺎز، ﻣﺎه را ﺳﻮراخ  ﻛﺮده اﻧﺪ،،     

دﺳﺘﻲ، ﺑﺮﻳﺪه در اﻗﺼﺎي ﺷﻬﺮ

ﺑﺮﺳﻘﻒ ﻫﻤﻪ ﮔﻮرﻫﺎ ﭼﺮاغ ﻣﻲ ي آوﻳﺰد  .   

ﭘﺲ ﺑﺨﻮان ﻛﻪ ﺧﺮوﺳﺎن، ﺗﺎج ﺧﻮﻳﺶ را ﺑﺮ ﺳﺮت  ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﻧﺪ    

اي ﻛﻪ ﻗﺒﻠﻪ ﻧﻤﺎﻫﺎ ، ﻣﻜﺎن ﺗﻮ را در ﻓﺮﻳﺎد ﺷﺮﻗﻲ‌ي ﻣﻦ ﻣﻌﻠﻮم ﻣﻲ‌‌دارﻧﺪ!

 

۲

ﻛﺠﺎﺳﺖ ﺧﻮرﺷﻴﺪ     

روح ﻣﻴﻠﻴﻮنها ﺧﺮوس ﺷﻬﻴﺪ

ﻛﻪ در دوران ﭘﻴﺶ از ﺳﺎﻋﺖ

ﺻﺒﺢ را ﺟﺎر  ﻣﻲ زدﻧﺪ؟

۳

زورقﻫﺎ، ﭘﻠﻚ‌ﻫﺎي ﺷﺒﺎﻧﻲ را اﻓﺮاﺷﺘﻨﺪ و رﻓﺘﻨﺪ

ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻴﻬﻪ‌ي ﺧﺮﻣﻬﺮه ﻫﺎ

ﺑﺎ یکﺼﺪ و ﺳﻲ ﻣﺮد زﺧﻤﻲ ﭼﺸﻢ ﮔﺸﻮد

و ﺧﻮرﺷﻴﺪ را ﺑﺎ ﭼﻬﺮه‌ي ﻛﺎﻣﻞ آﻓﺘﺎب گردان سور زد.

یکصد و سی مرد زخمی در فرسخها مهتاب برخاستند

قد در ﺣﺪود ﻫﻤﻴﻦ  ﺑﻬﺎر.

 

۴ 

ﺷﺐ ﻛﻪ ﺳﺮوﻫﺎي ﻧﺎز، ﻣﺎه را ﺳﻮراخ ﻛﺮده اﻧﺪ

( ﺟﻨﻮن ﺳﺮزده، اي مهتاب! اي ﺑﺰرﮔﺘﺮ از ﺷﺐ! )

دﻳﮕﺮ ﻣﺮدي ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺴﺘﻦ ﭼﺸﻤﺎن ﺧﻮد از ﻣﻪ اﻧﺘﻘﺎم بگیرد!

فواره‌ها غرور زخم‌های تواند،

ای که دست خونین با گل‌برگ‌های داودی پاک کرده‌ای!

باران چندان کوچک است

                             که بیانگاری دوستانه گریسته‌ای.

 

۵

شب که گله‌ی تیشه‌ها را فرهاد می‌چراند

(با همیشه‌اش، که لحظه‌های پس از باران‌هاست)

تنها یک کشتی در دورترین بندر دریا سوت می‌کشد.

 


 

الهام اسلامی

[ ۱۳۹۰ ـ ۱۳۶۲  خورشیدی / ۲۰۱۱ ـ ۱۹۸۳ میلادی]

دو شعر

 

۱

دلم گرفته است

 

دلم گرفته است

مثل همه زنانی که به زمین خیره می شوند

و انگشترشان را می چرخانند . . .

دلم گرفته است

و تو بیشتر از همه مسوول منی

و چشمان زیبای تو

که از درون به من می نگرند . . .

 

۲

کاش ما دو گوزن بودیم

 

کاش ما دو گوزن بودیم

وقت شادی‌ شاخ هایمان را به هم می کشیدیم

وقت حرف زدن به هم خیره می شدیم

و بچه هامان

در فصل های گرم سال به دنیا می آمدند

 

کاش ما دو گوزن بودیم

که وقتی از هم دلگیر می شدیم

خوابمان می برد.

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۸۹ ـ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۲۰۱۶

  No. 789 - Friday 13 May 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



عَصّار تبریزی

مولانا شیخ شمس‌الدّین حاجی محمّد عصار تبریزی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

الا ای یوسف مصر کرامت

چه ماندستی در این حبس ملامت

چو هست ات از عزیزی قدر شاهی

چرا چون مجرمان محبوس چاهی

چو تیر از جوشن افلاک بگذر

چو مرغ از آشیان خاک بگذر

از این شش گلخن سفلا سفر کن

به سوی گلشن علوا گذر کن

از این مقصوره‌ی حسی برون آی

ره معموره‌ی قدسی بپیمای

روان شو سوی شهر بی نشانی

فرود آ در مکان بی مکانی

بنه بر هفت دوزخ هفت زنجیر

بگو بر هشت جنت چار تکبیر

چرایی بسته‌ی این دیر مینا

به سه زنجیر چون قندیل ترسا

در این دیر مقرنس شکل اخضر

ز خطّ ِ استوا و خطّ ِ محور

صلیبی هست، بشکن، چون شکستی

ز ننگ بت پرستی باز رستی

 

۲

جهان جسم است و عشق‌اش جوهر جان

فلک گوی است و حکم عشق چوگان

سلوک عشق را باشد مقامات

که هریک را بود زآن‌ها علامات

نخستین منزل‌اش کوی ارادت

کـ از آن منزل برد ره بر سعادت

پس از وی میل و بعد از وی علاقت

که باشد دال بر عین صداقت

مودت بعد از آن خلّت که هریک

برد دل را به صدر عشق بی شک

هوا آن‌گه صبابت پس محبت

کـ از ایشان یافت جان ارشاد و قوت

و ز آن‌جا راه بر ایوان عشق است

که در وی مسند سلطان عشق است

 

۳

دلا از جان گذرکن در غم عشق

که تا یابی گذر بر عالم عشق

به ترک سر بگو تا بر سر آیی

ببند این در مگر ز آن در در آیی

به سر باید که در دریا شتابی

اگر خواهی که این گوهر بیابی

ز رعنایان جان پرور چه آید

در این ره پر دلی جان باز باید

که چون دریای شوق  او زند جوش

بنوشد بحرهای زهر چون نوش

ز هر سو صد هزاران بحر خیزد

اگر او جرعه‌یی بر خاک ریزد

 

۴

ز ممدوح مجازی دست شسته

به مطلوب حقیقی راه جسته

نبسته از گهرهای قصاید

به گردن پادشاهان را قلاید

به مداحی بسی گوهر فشانده

قصاید گفته و بر کس نخوانده

به دلق پارسایی گشته صابر

ز دوش افکنده تشریف اکابر

به هر جا شمع‌سان سر بر نکرده

چو میخ از هیچ در سر در نکرده

چو در ننهاده بر هیچ آستان سر

نبوده هیچ جا چون حلقه بر در

خُمولِ نام بر شهرت گزیده

به کنج بی نشانی آرمیده

به حکمت جان خود را کرده مشغول

و از او مرآت دل را کرده مصقول

گهرهای شب‌افروز معانی

فشانده بر خلایق رایگانی

ز موج بحر اشعار گهربار

جهان را کرده پر لؤلؤی شه‌وار

عروس نظم را برقع گشاده

به کسوت‌های لایق جلوه داده

معنبر کرده از تحریر خامه

عذار ذل‌فریب عشق‌نامه

در آن معنا کتابی کرده انشا

که کس از ناظمان دُرّ ِ معنا

نکرده آن چنان نظمی مکمل

ز عهد رودکی استادِ اول

 

۵

چه خوش حالی‌ست روی دوست دیدن

پس از هجران به کام دل رسیدن

شراب وصل جانان نوش کردن

فَرَح را دست در آغوش کردن

ز دلبر بهر عاشق پرگشادن

ز عاشق بی‌خبر از پا فتادن

چو چین زلف عنبر بوی دلبر

شدن آشفته و هندوی دلبر

گه از چشم‌اش گهر در پا فشاندن

گهی چون اشک بر چشم‌اش نشاندن

سخن‌گویی که دُرّ معنوی سفت

به حسب خالی این شه بیت خوش گفت

چه خوش باشد که بعد از انتظاری

به امیدی رسد امیدواری












 

         
       

بالای صفحه