_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۹۰ ـ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

  No. 790 - Friday 20 May 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


منوچهر آتشی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

دو شعر

 

۱

مثل گلی سفید

 

خوابیده‌ای کنار من

ــ آرام مثل خواب

خواب کدام خوب تورا می برد چنین

 مثل گلی سفید شناور به روی آب ؟

 

 در پشت پلک های تو باغی ست

ــ می بینم ــ

باغی پر از پرنده و پرواز و جست و خیز

در پشت سینه تو دلی می تپد به شور

ــ می شنوم ــ

نزدیک کرده با تو هر آرزوی دور

 پیش تو باز کرده هر بسته‌ی عزیز

 

رگ های آبی‌ی تو در متن مات پوست

دنباله های نازک اندیشهی دل است

 در نوک پنجه های تو نبضان تند خون

ــ در گوش کودکی که هنوز

پر جست و خیز ماهی‌ی نازاب خون توست

 تکبیر زندگی است .

 

خوابیده‌ای کنار من آرام مثل خواب

خواب تو باغ خاطره ها و خیال هاست

ــ می‌دانم ــ

 اما بگو

 آب کدام خوب تو را می برد چنین

ــ مثل گلی سفید شناور به شط خواب ؟

 

۲

پرسش

اين ابرهاي سوخته‌ی سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا مي‌برند؟
اين بادهاي تشنه، هار و حريص وار
دنبالِ آبگون سرابِ كدام باغ
پاي حصارهاي افق سينه مي‌درند؟

اكنون، درخت لختِ كوير
پايانِ نااميدي
و آغازِ خسته
گي‌ی كدامين مسافر است؟
مرغان ره‌گذر
مرگ كدام قاصد گم‌گشته را
از جاده هاي پرت به قريه مي آورند؟

اي شب! به من بگو
اكنون ستاره ها
نجواگران مرثيه‌ی عشق كيستند؟
و گاهِ عصر بر سر ديوار باغِ ما
باز آن دو مرغِ خسته چرا مي‌گريستند؟

 


























 

اکبر اکسیر

دو شعر

 ۱

کارنامه

 

در پیاده روی ۴۷ شعری خواندم ملیحه خندید

گفتم بالاخره بله یا خیر؟ گفت : خیراست انشاالله!

بعد دراتاق ۵۷ شعری خواندند باران گرفت وصیغه جاری شد

همان شب شعری خواندیم تخت سرفه کرد، عرفان سروده شد

بعدها در اتاق ۶۲ شعر تازه‌یی خواندیم تخت عطسه کرد وایثاربه چاپ رسید

برای نان به مدرسه رفتم، بابا شلنگ آب تعارف کرد کلاس به سکسکه افتاد

بعد آقای مدیر شعری خواندند  ومن ۳۰ سال پیرشدم

حالا در اتاق ۸۱ نشسته‌ام آخرین حکم کارگزینی را می خوانم

ملیحه می‌خندد ایثار به افتخار من دست می‌زند وعرفان

رفته است در پیاده رو شعر بخواند تا من بعدا پدربزرگ شوم!

 

۲

ظرفیت

 

پدر كه رفت

حياط خانه ورم كرد

درخت توت پريد

حوض، عكس يادگاري شد

و ما، يك پرايد خريديم

و مجبور شديم

ششمين عضو خانواده‌ی خود را

به خانه‌ی سالمندان ببريم!


 

رزا جمالی

گیاهی یک ساله‌ام

 

گیاهی یک ساله‌ام ؛  رویینه تن‌ام؛ از تیره‌ی ختمی وُ بارهنگ

تاریخ لحظه‌یی‌ست ثابت چرخیده بر فرقِ سرم پنج هزارسال که بی کفن برخاک شدی تو

و من علفِ سرد این زمینام روییده میان انگشت‌هات‌؛ شاه اسپرغم‌ام

شعلههات را درمی نوردیدم، از نردبام سیاهات بالا می‌رفتم درست زمانی که کف پاهام می‌سوخت

لحظهیی بود که قلبم را چرخ کرده بودم؛ خونم را بلعیده بودی در کاسه‌یی تُهی از زخم

وَ من شبیه گیاهی خود رو روییده بودم ؛

زیسته بودم سالیانی دراز

میخک‌سانان به حروفی سُریانی بر تنم نقش بسته‌اند قرن‌ها

گونه‌یی پر از خارم  وَ زخم خورده از صحرایی که پاشنه‌هام را زخمی کرده‌ست ؛

تاول بسته ام؛ خسته ام وَ پاره‌گیِ‌ی لب‌هام

فرسوده از رشته کوهی که با چنگال‌هام به جنگ‌اش رفته بودم

با ریشه‌هام؛ طولانی‌ام؛  با آب هات که در آوندهام شناورند؛

یاس ها روییده اند بر بازوانم وَ من در آتشی که سوخته‌ام  دیگر به گیاهی پیچکی بدل شده ام

دیروز بر زمینی پا گذاشتم که به نام من بود انگار ؛

و این کیست ؛ چه کسی ست که دوهزار سال گریه کرده‌ست بر دامنم ؟ هنوز می گرید! همیشه گریسته است!

کسی که بزرگ‌اش کرده‌ام شش هزار سال دستان من است که به میدان جنگ می رود فردا

شیره ام را مکیده است

و از چشم هام روییده ست؛

و این روشناییی محض که عجیب کورم کرده ست .

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۹۰ ـ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

  No. 790 - Friday 20 May 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



امیر حسینی

امیر فخرالسادات سید رکن‌الدین حسین حسینی‌ی غوری‌ی هروی

معروف به

امیر حسینی یا حسینی‌سادات

[سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

اول قدمی که عشق دارد

ابری‌ست که جمله کفر بارد

منصور نه مرد سرسری بود

از تهمت کافری بری بود

چون نکته‌ی اصل گفت با فرع

ببرید سرش سیاست شرع

در عشق نه شک و نه یقین است

نه چون و چرا نه کفر و دین است

آنان که ز جام عشق مست اند

حق را زبرای حق پرست اند

دل حق طلبید و نفس باطل

این عربده نیست سخت مشکل

چون در نظر  تو ما و  من نیست

او باشد و او دگر سخن نیست

می‌بین و مپرس تا بدانی

می‌دان و مگوی تا بمانی

سر بر قدم و قدم به سر نه

وآن گه قدم از قدم به در نه

بی نام و نشان شو و نشان کن

بی کام و بیان شو و بیان کن

تو جام جهان نمای خویشی

از هرچه قیاس توست بیشی

(زادالمسافرین)

 

۲

قصّه خوانی بر سر حرفم رسید

گفت روزی شیخ عالم بوسعید

با مرید چند بیرون شد به گشت

از قضا بر آسیابی بر گذشت

در تحیر ماند از آن سرگشته‌گی

با همه تیزی بدان آهسته‌گی

با مریدان گفت رازی در  نهفت

با من این سنگ از زبان حال گفت

کـ این همه دام از پی‌ی یک دانه چیست

همچو اوباش این‌همه افسانه چیست

با همه سرگشته‌گی باری به پشت

می‌دهم نرم ار چه می‌یابم درشت

گر گرانی باشدم از بار خویش

هم سبک روح‌ام من اندر کار خویش

ای دل سنگین گران‌جانی مکن

کار جانبازان به نادانی مکن

کم زنی را پیشه کن در راه دین

کم زنی بیش از همه یابی یقین

(کنزالرموز)

۳

این طرفه حکایتی‌ست بنگر

روزی مگر از قضا سکندر

می‌رفت و همه سپاه با او

صد حشمت و مال و جاه با او

ناگه به خرابه‌یی گذر کرد

پیری ز خرابه سر به در کرد

پیری نه که آفتاب پر نور

در چشم سکندر آمد از دور

پرسید که این چه شاید آخر

این کیست که می‌نماید آخر

در گوشه ی این مغاک دلگیر

بی هوده نباشد این چنین پیر

چون راند بدان مغاک چون گور

پیر از سر وقت خود نشد دور

چون باز نگرد  سوی او چشم

پرسید سکندرش به صد خشم

گفت ای شده غول این گذرگاه

غافل چه نشسته‌ای در این راه

بهر چه نکردی احترامم

آخر نه سکندر است نامم

دانی که من‌ام به بخت فیروز

پشت همه روی عالم امروز

دریا دل و آفتاب رای‌ام

فرق فلک است زیر پای ام

پیر از سر وقت بانگ برزد

گفت این همه نیم جو نیارزد

نه پشت و نه روی عالمی تو

یک دانه ز کشت آدمی تو

دوران فلک که بی‌شمار است

هر ساعت اش از تو صد هزار است

نه غول و نه غافل‌ام در این کوی

هشیارتر ز توام به صد روی

از روز پسین چو آکه‌ام من

چون منتظران در این ره‌ام من

غافل تو که از برای بیشی

مغرور دو روزه عمر خویشی

با من چه برابری کنی تو

چون بنده‌ی بنده‌ی منی تو

دو بنده‌ی من  که حرص و آز اند

بر تو همه روزه سرفراز اند

گریان شد از این سخن سکندر

بفگند کلاه شاهی از سر

از خجلت خود نفیر می زد

سر بر کف پای پیر می زد

پیر از سر حال ره نمودش

کـ اندر همه وقت یاد بودش

(زادالمسافرین)






         
       

بالای صفحه