_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۹۲ ـ جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۹۵

  No. 792 - Friday 3 June 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر 


هوشنگ ابتهاج (هـ . ا. سایه)

زنده باش

 

چه فکر می‌کنی

كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌‌یي‌ست زنده‌گي

در اين خراب ريخته

كه رنگ عافيت از او گريخته

به بن رسيده ، راه بسته‌یی‌ست زنده‌گي

چه سهمناك بود سيل حادثه

كه همچو اژدها دهان گشود

زمين و آسمان ز هم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب

در كبود درّه ‌هاي آب  غرق شد

هوا بد است

تو با كدام باد مي‌روي

چه ابرتيره‌یي گرفته سينه ی تو را

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمي شود

تو از هزاره هاي دور آمدي

در اين درازناي خون فشان

به هرقدم نشان نقش پاي توست

در اين درشت ناي ديو لاخ

زهر طرف طنين گام‌هاي ره گشاي توست

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفاي توست

به گوش بيستون هنوز

صداي تيشه‌هاي توست

چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها كه از تو گشت سربلند

زهي كه كوه قامت بلند عشق

كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه كن هنوز ان بلند دور

آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور

كَه‌رباي آرزوست

سپيده‌یي كه جان آدمي هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در ان زلال دم زدن

سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز

رو نهي بدان فراز

چه فكر مي‌كني

جهان چو ابگينه شكسته‌یی‌ست

كه سرو راست هم در او

شكسته مي‌نمايد

چنان نشسته كوه

در كمين اين غروب تنگ

كه راه

بسته مي‌نمايدت

زمان بي‌كرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج

به‌سان رود كه در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند

رونده باش

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست

زنده باش

فرهاد عابدینی

مسافر بادها

با یاد شاعر و دوست عزیز نازنین نظام شهیدی

 

من، اما

کنار این مسافر، معاصر بادها،

که در چلواری پیچیده‌اند

می نشینم

تکان‌اش می دهم

و می پرسم:

نازنین

مگر نگفته بودم

که این‌همه سیگار

تو را به تباهی می کشد

تو رفتی

شعرت، اما

می ماند با ما

نازنین

چه گونه توانستی

دل برکنی از ما

و سه شنبه ها

حتی سه شنبه هایی که بر آن

برف می بارید

راستی

سه شنبه ها را به خاطر داری؟

و شاعران گروهِ

شعر سه شنبه را

چیزی به یادت مانده؟

 


 

مهرانکیز رساپور (م. پگاه)

شُکر از سرِ ترس

 

 نه آب . . . نه نان

نه آشيانه . . . نه تن پوش

با آن اندامِ فقط . . . استخوان !

شکمِ  باد کرده‌ی حيران

و دهانی

که بي‌هوده در آن سبز شده است . . . دندان

و آن تکه‌ی هيچ نچشيده، نگفته، خشکيده

به نام زبان!

 

شُکر می‌کند از سرِ ترس

تا مبادا بدهد چيزی را از دست!

و تازيانه‌های مداوم درد

با کودکِ  مرده در آغوش

زير رگبارِ شديدِ پرسش‌های چه بايد کرد؟

و پاسخ خود جوشِ

                      برو بمير!

 

و تا چشم کار می‌کند . . . کوير . . .

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۹۲ ـ جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۹۵

  No. 792 - Friday 3 June 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ابنِ یمین

امیرفخرالدین محمود طغرایی‌ی مستوفی‌ی بیهقی‌ی فریومذی

 [سده هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

استاد کارخانه ی فطرت به هیچ وقت

از بهر کس به نقش وفا دیبهی نیافت

چون رستم زمانه به دستان گشاد دست

اسفندیار روی‌تن از وی امان نیافت

افتاد در کشاکش ایام چون کمان

آنک او به تیر فکرت خود موی می‌شکافت

از بهر در کشیدن آزاده‌گان به بند

گردون ز خیط ابیض و اسود کمند بافت

نانی نیافت عاقل از این چرخ سفله طبع

تا چون تنور سینه به سوز جگر نتافت

ئنیا به جای دین مطلب که ابله‌ست آنک

با دشمنان نشست و رخ از دوستان بتافت

بگریز از این جهان غنی‌وش که پیش از این

عنقا نه بر گزاف سوی انزوا شتافت

 

۲

ای دل اگر زمانه به غم می نشاندت

بنشین و صبر کن که صبوری دوای اوست

با دور روزگار نشاید ستیزه کرد

و آن کس که کرد این مثل خوش برای اوست

با ژنده پیل پشه چو پهلو همی زند

گر جان به باد دهد الحق سزای اوست

گر کار عاقلی نرود بر رهِ صواب

از وی مبین که آن نه ز فکر خطای اوست

ور جاهلی به منصب . مالی رسد مگوی

کـ آن مال  و منصب از شرف و عقل و رای اوست

چون کارها به جهد میسر نمی شود

آن زیبد از کسی که خرد رهنمای اوست

گر کار نیک و بد نشود بر مراد او

داند که هرچه هست به حکم خدای اوست

 

۳

اهل خرد که دنیای فانی طلب کند

جز بر سه چیز نیست در آن حال شان نظر

یا بر کمال مکنت یا اکتساب جاه

یا بر حصول عزت این دهر خیره سر

خواهی که دست‌رس بودت بر مراد دل

بشنو به گوش جان زمن این پند معتبر

گر آرزوی عزت جاوید بایدت

بر کن دل از جهان که حیاتی‌ست مختصر

ور بهر سیم و زر پی‌ی دنیا همی روی

باری بکوش تا بودت عقل راهبر

پای ات مگر به گنج قناعت فرو رود

تا در کف‌ات چو خاک شود بی عیار زر

ور میل خاطرت سوی آسایش دل است

پس جان خود مکن هدف ناوک ِ خطر

زحمت مکش که روزی‌ی خلقان مقدر است

آن را به جهد می نتوان کرد بیشتر 

 

 

 

 

 

 

 

۴

بتابی رخ ای دل ز مال و منال

گر آگاه گردی ز حال مَآل

کسی را که بیش از کفاف آرزوست

خرد پایمال است در پای مال

ز بهر نهادن اگر عاقلی

چه یاقوت و لعل و چه سنگ و سفال

تو شهباز قدسی ولیکن چه سود

که شهوت تو را می کند پایمال

نشیمن، گه از سایه‌ی عقل جوی

که عقل آفتابی بود بی زوال

تو محکوم هر باطلی کی شوی

اگر حکم دین را کنی امتثال

چه سازی ز تقلید تحقیق جوی

به حال آی و بگذر ز قیل و ز قال

مکن ذرّه کردار میل هوا

که خورشید رای‌ات فتد در زوال

چه گردی به گرد نمِ پارگین

چو شربت توان خورد ز آب زلال

اگر در سرت هست سودای آن

که ماند تو را عقل صاحب کمال

بُرو اقتدا کن به ابن یمین

توکل علی‌اللهِ فی کُلِ حال

 

۵

چون جامه ی چرمین شمرم صحبت نادان

زیرا که گران باشد و تن گرم ندارد

از صحبت نادان بترت نیز بگویم

خویشی که توانگر شد و آزرم ندارد

زین هردو بتر دان تو شهی را که در اقلیم

با خنجر خون ریز دل نرم ندارد

زین هر سه بتر نیز بگویم که چه باشد

پیری که جوانی کند و شرم ندارد

 

۶

مرا تای نانی که درخور بود

به دست آورم از ره دِهقَنَت

چو دو نان نخواهم نمودن دگر

برای دو نان پیش کس مسکنت

من و کنج آزاده‌گی بعد از این

زهی پادشاهی، زهی سلطنت

         
       

بالای صفحه