_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۹۳ ـ جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۹۵

  No. 793 - Friday 10 June 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


رضا براهنی

لا

رثاي غزاله

حالي كه به نخجير آيي از كشمير

شالي از دريا آبي با

حالي كه به آن گودي‌ی بي ما آيي

و سياه آيي خوابالي از مخفيدُر

حالي كه نداني كه نمي‌داني نه، داني ميداني

با آن لب بالا برگشته بالا

لالا لالا تو غزاله لا

حالي كه تو بازوها را خالي كردي از خيل سودا

برگشتي به زبان پيش از بودنِ خود لا

با سينهي مغروري مفرد سرشاري از خود بيشيرازه لا لالا لا

"گِريُم تا او نكشاند خود را

ما را بِكشد خود را نكشاند"

اين را يك زنْ‌كودك عاشق پيش از خود مرگيدنِ او   ميگفت

 

حالي كه بجنباند به بيابان سر را گورآهو

كه ببوساند خود را به فضاي پوشان

كه بياندازد دنيا را شرقي در مخفيدُر

نه، داني مي‌داني تو غزاله لا

خوابي وُ بخواني خوابي وُ بخواني دُربُردُر

 

اويانم دنيا را تا زيبا شُد

بِتوُام خود را تا حدِ نُمُنيدُن

لالايم تا مرز خود ـ مرگيدن

كه شوم كفن‌اش

وُ زُنيدُن را طلب‌ام

 

بت چيني‌ی خفته در پرده

كه خراسانِ ابروهاي‌اش آمودريا را دُربُردُر

حالي كه مويم نيمه ي آن مينياتور بي عاشقانه را مويم لا

خشك آيد آن جنگل كه تو را از خود ناويزد ها خشك آيد!

نيمه‌ي آن بي عاشقه را لا حالا مويم

 

معشوقه در گودي‌ی آن شانه ي خواب‌آور و خراب‌آباد

طاوسي روي آورُ

محزونه‌ي ذيلِ ناهيدِ باران بالا بالا بارانِ بالا

و بلايي مشتق از شقه ي شاعر و كفن دُروا

به نخفتن گفته آري و جهان را اما خفته آن جا‌ در مخفيدُر

 

حالا به مصاف آيد با مور آن جا آن ميلاوِ (۱) رودكي‌ي ريگِ آمودريا

و زبان‌اش ميلاويه از او و سه بوس از آن سبزه با لب‌هاي بي چشمِ شاعر

 

لالا تو غزاله لا لالا

مويم لا بي صاحبِ "شب‌هاي تهران" (۲) را

و نگفتن را گويم گفتن را كه نگفتن را گفتن لا

وُ زُنيدن را طلب‌ام

اويانُم دنيا را تا زيباشُد

نُمنُم از از

از از نُمنُم اي "راحله" (۳) ي "گردوشكنان"، گويم با باتو بي از

و جلوتر نروم طاهر شدن‌ات را نتوانم ديدن زيرزميني شدن‌ات را نتوانم

و بيايم اين زيرزمين كه هسته‌ي خرما را برمي‌گيريم و مغز گردو را در

خرما مي‌‌کاريم

طاووسي روي آور در مغز گردو در خرما لا لا

گيسو از روي پيشاني با انگشتي خونين به كنار

و طراوت غوغا

تو غزاله لا لالا

خرداد ۱۳۷۵ تهران

 

۱. میلاو: اشاره به اين شعر رودكي:

   ميلاوِ مني اي فغ و استاد توام من / پيش آي و سه بوسه ده و ميلاويه بستان .

   ميلاو به معني شاگرد؛ ميلاويه به معني شاگردانه؛ ميلاويدن به معني گرفتن شاگردانه

۲. شب‌های تهران نام رماني چاپ نشده از غزاله عليزاده

۳. "راحله" يكي از شخصيت هاي قصه ي "گردوشكنان" از غزاله عليزاده 


زهره خالقی

پرده پوشی می کند شاعر

 

پرده پوشي مى كند شاعر

يا بى زمزمه مانده ست

و دكمه‌يى كه بايد باز مى‌شد

چرا كنده شده‌ست

جوان‌ْمرگي‌ست اين خاموشى

و خاموشى

فراموشى‌ست

پس چرا پرده را پس نمي‌زند شاعر

تا در آينه‌ى واژه

عريان شود

تا واژه و آينه را

عريان كند

 

حجاب خاموشى‌ست شاعر

حجاب،

همه فراموشى‌ست

و در سكوت باغ

هر گز گلى نمى‌رويد

 

حجاب حادثه را بر گير

حجاب حادثه

را

بر گير


 

علیرضا بهنام

از سیم ها ها

 

صدای‌ات

گم‌شده‌یی‌ست

پشت سیم‌های روی هم افتاده

و راه می‌روی در جنگل جنگل   صدای‌ات    ها    از آن سوتر

نمی آید برسد به گوش‌های مجسمه‌یی که من‌ام

نبرد صدای تو با گوش‌های من است که می بارد    ها    از آن سوتر

و انبار می‌کنند و سیم‌ها خط ها را مدام روی هم مدام تر

می گذرم از جوی های صدا تا برکه‌‌یی گم‌شده در جنگل جنگل

کوکوی بی‌گاه می‌خواند جنگل می‌خواند جنگل روی هم افتاده و کو کو

کجاست آن صدات ، نفس‌هات و آغوشی که گرم می‌شد می‌خواند کو کو

این‌جا صدات پشت تمام حرف‌های جهان بیرون زده از سیم ها ها

گم‌شده است

پیدا شده است

گم می‌شود

می‌خواند

می‌رسد به گوش‌های مجسمه‌یی که من‌ام


       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۹۳ ـ جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۹۵

  No. 793 - Friday 10 June 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ربیعی‌ی پوشنگی

صدرالدین ربیعی‌ی فوشنجی

( معروف به ابن خطیب فوشنج)

[ آغازه‌ی سده هشتم قمری / ۱۳ میلادی]

 

۱

از در و دیوار عوانان شاه

چند تن وُ، شحنه‌ی زندان شاه

بسته میان تنگ درون آمدند

شسته همه چنگ به خون آمدند

نی بنشستند و نه می کرده نوش

مطرب و چنگ و دف و نی شد خموش

در دلم آمد که به خَمّ کمند

بست مرا خواهد چرخ بلند

با من از آغاز یکی ز آن گروه

گفت که ای شاهد دانش پژوه

باده مخور دست بدار از گناه

خیز که می‌خواندت القصه شاه

یک سره یاران همه برخاستیم

کار جز آن بود که ما خواستیم

نی دل بزم و نه تمنّای می

روی نهادیم سوی قصر کی

فرّ کیان شاه فریدون نژاد

وارث کی‌خسرو با  دین و داد

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک دل از ایشان به جهان شاد نه

چون دل‌شان آهن و پولاد نه

دیو یکی مسخره در گردشان

خرس یکی لَت‌خوره۱ شاگردشان

عادت شان بستن و آویختن

خصلت شان کشتن و خون ریختن

کار همه عمر برون کوب و زور

روی همه سال به خیسار۲ و غور

ده تن از این قوم نگهبان من

وای بر این حال پریشان من

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

کارنامه ی ربیعی

 

۱. لَت‌خوره: پس گردنی خور

۲. خیسار: نام قلعه یی میان هرات و غور

۲

یکی رزم خرم بر آراست شاه

کـ از آن خیره شد چشم خورشید و ماه

درخشان عَلَم ها به گاه نبرد

ز پیروزه و سرخ و نیلی و زرد

سواران و نیزه چنان می نمود

که بر کوه آهن یکی بیشه بود

همه دشت و صحرا و شیب و فراز

سوار و پیاده بُد و اسب و ساز

در آمد  زجای آن سپاه گران

تو گفتی که شد کوه و بیشه روان

کرت نامه ی ربیعی

 

۳

روی است یارب یا  سمن بوی است یا خود یاسمن

ز آن روی اگر بویی بَرَد رنگ  آورد گل در چمن

ای گل غلام روی تو در خط ز رنگ و بوی تو

فرقی ندارد موی تو یک موی از مشک ختن

سیمین بنا گوش‌ات ز زر گل‌گونه دارد پر دُرَر

گویی که نسرین را مگر در سایه دارد نسترن

در نرگس‌ات نیرنگ بین مستان شوخِ شنگ بین

آن روی آتش رنگ بین بربوده آب یاسمن

شیرین‌تر از جان نام تو و آن تلخی‌ی دشنام تو

خدّو  قد و اندام تو یعنی گل و سر و سمن

از من به حق چار قُل کـ ای در مچین دامن به کُل

یک باره‌گی در نه چو گل بر خود بدّرم پیرهن

ای درد و درمان رهی چندین چه درد دل دهی

می‌نایدم بوی بهی اِلّا از آن سیب ذقن

ای نو بهار جان اگر خود نقش بندد یک سحر

روی تو را بلبل دگر در باغ نگشاید دهن

زد بلبل اندر باغ ِ نی بر گل ز شبنم دید خَوی

گفته‌است باری کی‌ست دی گو آب بر آتش مزن

گو چشم مست‌ات خواب کن نی غمزه را در تاب کن

گل را در آتش آب کن از روی برقع بر فکن

لطفی بکن با دوستان بگذر میان بوستان

تا گم شود سرو روان تا شرم دارد نارون

سوز سخن بسیار شد، نالیدن نی‌زار شد

نُه چشم موسیقار۱ شد هر هفت عضوم در بدن

ساقی سخن کوتاه کن می با روان همراه کن

یاد از جناب شاه کن چندین مگوی از خویشتن

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

از مونس الاحرار

 

۱. موسیقار: یک نوع ساز،  آن را فلوت پان نیز گویند و به سازدهنی نیز مشهور است

 

         
       

بالای صفحه