_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۹۵ ـ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵

  No. 795- Friday 24 June 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمد رضا شفیعی کدکنی

دو شعر

 

 

۱

در پرسش از شکوفه‌ی بادام

 

اندام بیدبن‌ها در امتداد جوی

از دور

سبز می زند

اما هنوز هم

نزدیک شاخه ها

همه لخت اند

مرز بهار و مرز زمستان

نزدیک تر شده ست

آرام و رام

می پرسم از شکوفه‌ی بادام

آیا کدام فاتح مغرور

آیا کدام وحشی‌ی خونخوار

در ساحت شکوه تو

آرامش سپید

وقتی رسید

بی اختیار اسلحه را

یک سو نمی نهد؟

گنجشک ها به چهچه‌ی شاداب و شنگ شان

سطح سکوت صیقلی‌ی صبحگاه را

هاشور می زنند

وانگاه

پر در هوای صبح نشابور می زنند

 

 

۲

این کیمیای هستی

 

با واژه های تو

من مرگ را محاصره کردم

در لحظه‌یی که از شش سو می آمد

آه این چه بود این نفس تازه باز

در ریه‌ی صبح

با من بگو چراغ حروف‌ات را

تو از کدام صاعقه روشن کردی؟

بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین

وین زادن دوباره

بهاری بود

امروز

احساس می کنم

که واژه های شعرم را

از روی سبزه های سحرگاهی

برداشته ام


 

حسنا صدقی

سراغم را از بوی باران بگیر

 

باید کسی آن سوی سطرهای عاشقانه ی این کتاب

مرا به یاد بیاورد

زیاد و کم دارد دیر می شود

و اگر با همین سرعت پیش برویم

به حرکت قطار نمی رسیم

 

اگر حافظه ی این کتاب از تمنای دست های ما خالی باشد

جایی برای کلمات باقی نمی ماند!

 

آن سوی سطرهای عاشقانه ی این کتاب

اگر کسی پیدا شود و نام من را به یاد بیاورد

قول می دهم که دیگر بی شناسنامه به سفر نروم

و راهم را در بی راهه ها گم نکنم

موهای پریشانم را به دست باد نسپارم

و پرنده های خیس را روی شانه هایم پناه ندهم.

 

یبا تا ساعت از دقیقه ی تپش نیفتاده به ایستگاه برویم

من هم قول می دهم

شب ها قدری زودتر به رختخواب بروم.

عباس عارف

فـَرداد ...

 

از دل ِ سياهانِ زبان بستهْ هنوز

با الهام از مارتين لوترکينگ و همسرش کِرِتا

 

 

 

ما

سايه‌ی صخره‌های سقوط

لرزان بر شانه‌هامان ،

همه

ندانستهْ دانستهْ

خطرآگاهيم   

که  خُردهْ  بَرده‌ی اين ذهنِ در زنجير 

برای رسيدن به قرارگاهِ گمْ‌شده ی خود

سفر به سفر

از هر گذرگه و منزلت و افقی   می بايست

آهسته فراگذريم و پيوستهْ  فراتر ، فـراتر

می دانيم و می رانيم و

خطرآگاهيم

نمی مانيم  و چنين می خواهيم و

همـه

سيـلاسيلِ

همين راه‌ايم .

 

 

ما  رها با هم تنها

به سرمنزلْ رساننده یِ اتوبوسِ مونتگُمری                                       

رهنده از سرزمينِ سيَه زيانِ استخوان‌ْسود

هماره  هماهنگِ نور و ذره های عبور ؛

 

از چاهِ فرومايهگی

برآمده ايم و ، همه ، همسوی

مهرانه کيشان

تا

رمه ی سرخْ انديشان

رهيده از دل‌هره ی اين دوهزاره ی سرگشتهگی ،

به سوی منظومه‌ی سُرخابیْ  زبانهْ زبانه‌ی خورشيدْ گوی

سرود خوانان و

رقصْ رقصان

روانه‌ايم

از چرخهْ تنگه های فراز و فرود

تا آنجا

که قرارگاهِ نخستين

بوده بوده است و باد

جهان‌شهری

شــادازاد ، بـی مرزاباد

شعله در تنِ زمستان‌اش فرزايندهْ ستارهْ ستاره پوی ...  

 

دوشنبه۲۴ مرداد ۱۳۸۴ ـ تجريش

 

















































       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۹۵ ـ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵

  No. 795- Friday 24 June 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی هشتم قمری / چهاردهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



امین بَلْیانی

شیخ‌الاسلام امین‌الدین محمد بَلیانی‌ی کازرونی

[ سده‌ی هشتم قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

ترسا بچه کـ آمد ز درم دوش، کجا شد

و آن لعبت جان بخش قبا پوش کجا شد

بر خاک درش خلق جهان حلقه به گوش اند

آن ماه وش سیم بناگوش کجا شد

آن زلف چلیپای چو زنجیر کجا رفت

و آن نرگس خون ریز جفاکوش کجا شد

آن قند لباش آب حیات شب وصلی

نامد به لب ما چو می ی نوش کجا شد

آن یار جفاکیش ستمگر که شب دوش

از کینه به صلح آمد هم دوش کجا شد

صوفی که ز ترسا بچه ترک دل و دین کرد

سجاده در انداخته از دوش کجا شد

ان عارف دل داده که از صومعه بگریخت

بی صیر و قرار آمد و بی هوش کجا رفت

چون خرقه و تسبیح به میخانه گرو کرد

تندر طلب جرعه ی سرجوش کجا شد

دانم که شد از حسرت نایافت سیه پوش

چون ماه ختن دید در آغوش کجا شد

 

۲

از آن گرفته ام از دست جان خویش ملال

که تشنه می سپرم ره میان آب زلال

چنان از این غم و حسرت بمانده ام حیران

که نیستم سر طامات و آرزوی مقال

ز رمزهای تصوّف ز نکته ی عرفان

دلم خراب درافتاده و زبان شده لال

نه حاصلی ست از این غم که دل شود خرسند

نه قوّتی ست که کشم بار هجر او مه و سال

در این میانه ی غرقاب مانده ام مدهوش

نه در منازل قربت نه در مقام کمال

ز بس که شیب و فراز فنا بپیمودم

دلک به زیر لگدکوب عشق شد پامال

دلا همان به از این پس که در بلای فراق

به سر بری چو نمی داری احتمال وصال

خیال داشت دلم کـ از کمند و چنبر عشق

خلاص یابد روزی، زهی خیال محال

ز زهد و خرقه ی سالوس دل ملال گرفت

کجاست خانه ی ساقی و مطرب و قوّال

به ناامیدی از این در امین نخواهد شذ

 

۳

آن آفتاب خاور مهمان ماست امشب

فرخنده بخت میمون، در شان ماست امشب

لعلی که در بدخشان هرگز نشد درخشان

بی‌رنج و غصّه آسان، در کام ماست امشب

در بزم گلشن دل فارغ ز آب و از گل

رازی که بود مشکل، آسانِ ماست امشب

امشب ز شمع و شاهد وزجام و چنگِ ساقی

روز است مجلس ما، دوران ماست امشب

صد برک و ساز و سامان جمع آمده‌ست زین سان

برتر ز کفر و ایمان، ایوانِ ماست امشب

وین بلعجب خیالی کـ اندر چنین وصالی

اندوه و درد و آفت در جان ماست امشب

شادی‌ی وصل در جان وز بیم قهر هجران

بودن چو بید لرزان برهان ماست امشب

چون در نفاق و تزویر اسلام رفت بر باد

کافر شدن در این دین ایمان ماست امشب

ای دل اگر امینی چندین چه در کمینی

بدرود کن امینی کـ از آن ماست امشب





۴

از عشق نام هست ولی کس نشان ندید

سیمرغ عشق در دو جهان آشیان ندید

سیّاح عشق بس که بپیمود شرق و غرب

در هیچ گوشه‌یی اثر کاروان ندید

جان از برای چینه‌ی شهباز عشق چیست

یک دانه طعمه در همه آفاق و ، آن ندید

سرگشته‌کان وادی‌ی عشق اندر این طلب

جان داده‌اند و کس اثری ز آن عیان ندید

چرخ کبودپوش هم از شور و شرّ ِ عشق

صد قرن گشت گِرد و خود از او نشان ندید

ز آواره‌گان بادیه‌ی عشق از انتظار

دل‌ها کباب گشت و یکی کام جان ندید

کَونَین غرق گشت و کس آگه ز عشق نیست

بی‌چاره دل عجب‌تر از این داستان ندید

در عالم وجود و عدم شه‌سوار دل

عمری به سر دوید و کنار و کران ندید

از عشق اگر چه دل نه مراد و نه کام دید

جانم ز تیغ عشق خلاص و امان ندید

انوار کاینات ز عشق است و ای عجب

کـ ا‌ز غایت ظهور کس آن را نهان ندید

دل خواست تا به حیله بدوزد قبای عشق

سوزن شکست و پا و سر ریسمان ندید

دردا کـ از این حدیث دل ِ شور بختِ ما

جز جور بی‌کرانه‌ی دور زمان ندید

 

 

۵

آه که آمد به سنگ بار دگر پای دل

نیست مرا بیش از این طاقت غوغای دل

بود مرا پیش از این تازه دلی وین زمان

تنگ شد از جور یار عرصه‌ی صحرای دل

گرچه دل آواره شد نیست غمی چون که هست

حلقه‌ی زلفین او مسکن و مأوای دل

در سرِ بازار عشق دل شده رسوا و جان

می‌کند از سرکشی عزم تماشای دل

جامه‌ی صبرم قبا گشت و دریغا که نیست

پیرهن وصل دوست هیچ به بالای دل

بس که به جان آمده ست از غم هجران دلم

نیست عجب گر نماند در دل جان جای دل

ز آن شده دل غرق خون تا که به دست آورد

آن گهر شب چراغ از بُن دریای دل

بی دل و جان مانده‌ایم در طلب جان جان

دیر که شد جان و دل در سر سودای دل

نیست امین حاصلی زین دل پر شور و شر

خود بندانم که چیست قصد و تمنای دل




























 

         
       

بالای صفحه