_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۷۹۶ ـ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵

  No. 796 - Friday 1 July 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمدعلی سپانلو

[۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵ ـ ۱۹۴۰ میلادی]

دو شعر

 

 

۱

رؤیای خویش است و بوسه بر لب‌های خویش

سرزمین من که در قوس بامدادان

گل سرخ می نوشد دختر کوچک باران

اقامتگاهم

ترانه‌یی‌ست پیشواز مسافر

و جاده‌های‌اش از رد گام ها عطرآگین

نشانه‌ی مقصد یا

ساحره‌ی گم‌شدهگی

ژالیزیانا!

شبه جزیرهیی با چشمه های شور و شیرین

گوش و گوشواره

انگشتری و اشاره

تشنهگی و گلوبند

منظره‌ی خویش است و دسته گل پنجره‌ی خویش

در این هوای طناز شعری اگر بسازی

یاد آور گفت و گوست هنگام عشق بازی

ای سرزمین سایه و روشن

ظهر معطر من

از تو به تو باز می گردم

در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی

عطش پناهنده‌گان

 

۲

زیبا و مه آلود به رستوران آمد

از دامن چتر بسته‌اش

می ریخت هنوز سایه های باران

یک طره خیس در کنار ابروی‌اش

انگار پرانتزی بدون جفت...

بازوی مسافر را

با پنجه‌یی از هوا گرفت

لبخندزنان به گردش رگبار...

 

 

 

 

فریبا صدیقیم

دو شعر

 

۱

به باد بگو خودش را زیبا کند

به باد بگو

وقتی با سنجاب‌های کوچک بازی می‌کند

برگی از هلو روی پوست‌اش بچسباند

به باد بگو کمی مهربان‌تر شود

بگو؛

وقتی از کنار ماه می‌گذرد

شعرم را از هلال گوش‌های‌اش آویزان کند

به باد بگو وقتی که مرا با خود برد

تکه‌‌یی از موهای‌ام را

برای رو مبادا

بر درختی آویزان کند

 

مهدی فلاحتی

دو شعر

 

۱

انتظار

 

همینطور

رقصان که می بینی اش

در تهِ کوچه آرام در مِه فرو می رود

پشتِ وَهمِ چراغی که تنهاست.

 

و چشم انتظارانِ پشتِ همه شیشه ها

اگر هم بمانند تا صبح،

همین خالی‌ی کوچه پیداست.

 

نمی دانم اینان چرا یادشان نیست

-  نجوای شب های پیشین

که چشم انتظاری، شبِ آخرین است؟

 

و امشب هم، آری

چراغی که آن‌جاست،

وَهم آفرین است.

واشینگتن دی سی ـ ۱۴ بهمن ۱۳۹۴

 

۲

فریادِ کُشتهگان

 

هنوز گیجام از تب و درد.

پرنده‌ی آزادِ باغچه هم که سال‌ها می خواند،

به محضِ دیدنِ من 

سر درونِ بال اش کرد.

 

هنوز نمی دانم از پسِ تیربارانمان این بار

چرا کسی نماند که برخیزد 

و زخم‌هایش را به پای تماشاگران ریزد؟

 

همیشه کسی می ماند

و این پرنده برای او می خواند.

 

هنوز گیج ام و خوابگرد.

نگو که تیرها یکی ش گلوی پرنده را پر کرد.

 

واشینگتن دی سی ـ ۲۸ تیر ۱۳۹۴

 

 

فریبا صدیقیم

دو شعر

۲

مادرم گفت:

عشق اختاپوسی است که بدن‌ات را تکه تکه می‌جود

 به دخترم گفتم:

عشق چشم‌های رنگی دارد

سبزش را بپوش

سرخ‌اش را روی سردیات بکش

و سیاهاش را هزار ساله کن   

دود کن و    در شعر بریز

 

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۷۹۶ ـ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵

  No. 796 - Friday 1 July 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده های هشتم و نهم  قمری / چهاردهم  و پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



عصمت بخاری

خواجه فخرالدین عصمت‌الله بخاری (نصیری)

[ پایانه ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی نهم قمری /  ۱۵ میلادی]

 

۱

چو تافت آتش مهر از سپهر مينا فام

به‌جز طبيعت نارى نماند در اجسام

ز احتراق هوا کان لعل را شايد

که باز خون فسرده روان شود زمسام ۱

زمانه از دم گرم هوا چنان در تافت

که گاه سير بسوزد فيال۲ را اقدام

حرارت کره‌ی خاک اگر به وهم آرند

عجب نباشد اگر محترق شوند اوهام

مى‌ی رقيق درون پياله گر ريزى

همان‌دم از تف و تاب هوا رسد به قوام

زمين ز سوز درون همچو مهر خرمن سوز

فلک ز گرمى‌ی خاطر چو ذره بى‌آرام

ز گرمى‌ی دل دريا نمى‌توان دريافت

که طبع آب کدام است و طبع نار کدام

عجب نباشد اگر گلستان شود آتش

ز پرتو رخ کي‌خسرو سپهر غلام

بلند مرتبه داراى دين خليل‌الله

که آتش از قدم او شود چو دار سلام...

 

۱. مسام: سوراخ‌های بن هر موی

۲. فیال: زمینی را گویند که بار اول آن را زراعت کرده باشند

 

۲

آمد بهار و لاله برافروخت مجمرش

سنبل نهاد غالیه بر آتش ترش

باز از بنفشه خرده شناس چمن نشاند

فیروزه گرد حقه‌ی یاقوت احمرش

در جیب نافه‌ عطرفروش چمن فشاند

مشک عیار بر سر کافور و عنبرش

خرم حریم جوی که از عکس لاله‌زار

یاقوت آب گشته روان است در برش

نقاش صنع چهره‌گشا شد به باغ و ابر

پر دُرّ سفته گشت بساط مصورش

از نخل سایه بسته چو شب بود طرف باغ

کرد آسمان به شمع شقایق منورش

چون شاه‌گل ز شاخ زمرّد نمود روی

گشتند گل‌رخان همه حیران منظرش

وز طرف باغ عامل مزدوری‌ی تمام

بر باد داد یک به یک اوراق دفترش

دارد هوس که در قدم گل کند نثار

دل‌بسته‌گی‌ی غنچه از آن است بر زرش

تا عندلیب خطبه بخواند به نام گل

سرو از حریر سبز بیاراست منبرش

گل چهره سرخ کرد که در آتش افکند

بهر گلاب بزم خداوند اکبرش

بر تو عروس باغ صبا شد شکوفه ریز

که‌ز حله‌ی سفید کند جامه در برش

خیاط نو بهار برای مزید حسن

کرد آستر ز پرده‌ی والای اخضرش

وز غنچه‌های لاله و در های ژاله دوخت

بر جیب تکمه‌های زر از لعل و گوهرش

تا پیش‌کش کند چو کنیزان صورتی

در بزم عیش پادشه هفت کشورش

نخل بهار دولت الغ‌بیک آن‌که هست

از وَرد عدل گلشن اقبال پربرش


 

۳

کاش فرمودى به شمشير جدایى کشتنم

تا به خوارى در چنين روزى نديديد دشمنم

باغبان گو در ته ديوار گلزارم بکش

بى‌وجودش گر کشد خاطر به سرو و سوسنم

شهسوارم کى خرامد باز تا ديوانه‌وار

خاک و خون آلوده خود را بر سر راه افکنم

خون دل ز آن‌رو همى بارم ز شريان دو عين

که‌ز فراق‌اش نشتر خوني‌ست هر مو بر تنم

تازه عصمت کى شود آثار دوران خليل

کـ اين بتانى را که ناحق مى‌پرستم بشکنم

 

۴

سرخوش از کوی خرابات گذر کردم دوش

به طلب‌کاری‌ی ترسا بچه‌یی باده فروش

پیشم آمد به سر کوچه پری‌رخساری

کافرانه شکن زلف چو زنار به دوش

گفتم این کوی چه کوی است و تو را خانه کجا

ای مه نو خم ابروی تو را حلقه به گوش

گفت تسبیح به خاک افکن و زنّار ببند

خرقه بیرون فگن و کسوت رندانه بپوش

توبه بک سو بنه و ساغر مستانه طلب

سنگ بر تیشه‌ی تقوا زن و پیمانه بنوش

بعد از آن سوی من آ تا به تو گویم خبری

کـ این چه کوی است اگر بر سخنم داری گوش

رند و دیوانه و سرمست دویدم در پیش

تا رسیدم به مقامی که نه دین ماند و نه هوش

دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست

از تف باده‌ی شوق آمده در جوش و خروش

بی دف و مطرب و ساقی همه در رقص و سماع

بی می و جام و صراحی همه در نوشانوش

چون سر رشته‌ی ناموس برفت از دستم

خواستم تا سخنی پرسم از او گفت خموش

این خرابات مغان است و در او مستان اند

از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش

گر تو را هست در این شیوه سر یک‌رنگی

دین و دنیا به یکی جرعه چو عصمت بفروش

 




































         
       

بالای صفحه