_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۷۹۷ ـ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵

  No. 797 - Friday 8 July 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


 

اسماعیل شاهرودی (الف. آینده)

        [۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

يگانه‌گی‌ی‌من

 

به پهنای زمین

   شکوه

بودم

تو

  به پهنای زمان

  اندیشه

بودی

آخر

   اگر تو نبودی

که می توانست

شکوه را در من

پیکار کند.

آخر

   اگر من نبودم

که می توانست

اندیشه را در تو

رفتار کند!

 

تهران ـ ۱۳۴۹

 

 

 

۲

گر خوانده بود ...

 

ایا تمام ات از شب ها و روزها ی روشن ما برخاست ؟

ایا ز جان تیره این دست‌ها

آن برگ یاس رویش نخواست دیگر ؟

رویش نخواست ؟

ایا مرا دگر به جلوه نمی خواهد ؟

ایا مرا دگر به سینه نمی خواند ؟

گر خوانده بود اینک

پرتو گشا به سینه ی من چلچراغ بود

گر خوانده بود اینک

رویای این کویر به چشمانم دیدار باغ بود


 محمد حسین مدل

دو شعر

 

۱

درون بغض شب                                      

سخاوت کدام لحظه را نگاه می‌ کنی؟

بی ‌دست،بی پا 

فریادت به کجا می‌رسد؟

صداها بی‌گانه

و لبخندها شوم

و حتا نسیم شب که می ‌گذرد

در حوالی ی‌ پلک 

مجال خسته‌‌یی ست . 

 

پرتو نوری علا

با زبان تو...

 

تا ظلم ِ رفته  دیگر به یادم نیاید

به کشف زبانی يگانه و نو

در تو مینگرم.    

 

بر تو دست میسایم؛

به جست و جوی گرمایی ازلی

در شيارهای زمین.          

 

با زبان ِ تو                                             

گردباد را وامیدارم

تا ردّ ِ ایام را بپوشاند

و باران را

تا فراخ‌سالی بروياند.

 

با زبان ِ تو

معناهای پوک را

به باد میسپارم

و از ميان مفاهیم ِ شکافته

تک سیلاب های کوتاه ِ من و تو را                

تا بلندای کوه

فریاد میزنم.

 

تا ظلم ِ رفته دیگر نیاید

دلسپرده به آفتابی داغ                                          

شبم را

همين جا

بيتوته میکنم.

۸ دسامبر ۲۰۰۷


 

محمد حسین مدل

دو شعر

 

 

 ۲

پشیمان ام از آن همه صبر

از مدام کنار گذاشتن خود

و از آن همه گریه .

سکوت و صدا

زنده نمی شوند دیگر

در جایی از دلم

نه یاری و نه دیاری

دل بسته ام به دمی

که مرگ خودم را 

دوباره گریه کنم

















       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۷۹۷ ـ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵

  No. 797 - Friday 8 July 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده های هشتم و نهم  قمری / چهاردهم  و پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شرف یزدی

شرف‌الدین علی یزدی

( معروف به مخدوم )

[ پایانه‌ی سده‌ی هشتم تا آغازه‌ی نهم قمری /  ۱۵ میلادی]

 

۱

گردش چرخ کهن را سروبن پیدا نیست

تکیه بر جنبش او کار دل دانا نیست

سخن از خویش مگو سخره‌ی بی‌گانه مشو

که در این دیر کهن غیر تو کس گویا نیست

شده زاهد به هوای گل رخسار حبیب

همچو نرگس همه تن دیده ولی بینا نیست

عالمی غرق تحیر به لب بحر وجود

دیده بر موج و کسی را خبر از دریا نیست

عقل بر هرکه نظر می فکند مجنون است

فتنه با لیلی و لیلی ز میان پیدا نیست

فرصت تکیه زدن بر طرف مسند عیش

خواجه پنداشت که باشد دو سه روز امّا نیست

شرف امروز بر آن‌ام که در آتش فکنم

دلق پشمین ات اگر در گرو صهبا نیست

۲

صبح‌دم شاهد گل‌چهره‌گشایی می کرد

نفس باد صبا غالیه‌سایی می کرد

بلبل شیفته در صحبت گل همه شب

شکوه از محنت ایام جدایی می‌کرد

بود ترسان ز فراق گل و نازان به وصال

گاه زاری و گهی نغمه سرایی می‌کرد

غنچه چون شیوه‌ی رندان وفاپیشه بدید

خنده بر شعبده‌ی شیخ مرایی می‌کرد

شمع چون جسم من از آتش دوری می کاست

باده چون لعل به تن روح فزایی می‌کرد

رهروی نیست و گر نه همه شب بر در دیر

نغمه سازان مغان راهنمایی می‌کرد

پیر نوبت ده اگر راه به معنی بردی

لاجرم توبه از این زهد ریایی می‌کرد

شرف دل شده کـ از سلطنت‌اش عار آید

بر سر کوی مغان دوش گدایی می‌کرد

 

۳

چشمم چو بر آن طلعت زیبای تو افتاد

از دست برون شد دل و در پای تو افتاد

مرغ دلم از آرزوی دانه‌ی خال‌ات

در دام سر زلف سمن‌سای تو افتاد

خونابه‌ ز چشم من و خون در دل ساغر

از شوق لب لعل شکرخای تو افتاد

در طرف چمن لرزه بر اعضای صنوبر

از شرم خرامیدن بالای تو افتاد

از خانقه زهد به می‌خانه‌ی مستی

شیخ از هوس نرگس شهلای تو افتاد

عالم به در میکده از شوق تو آمد

زاهد به خرابات ز سودای تو افتاد

گنجی‌ست شرف گوهر اسرار محبت

کـ از غیب به دست دل دانای تو افتاد



 

 

 

 

۴

عشق از درم در آمد و دل راه کو گرفت

ایمن نمی‌توان شد از این راه کـ او گرفت

رسمی که از سیاه دلی سنبل ات نهاد

ریحان خط برآمد و خوش خوش بر او گرفت

بگذشت  باد دوش ز زلف‌ات به چابکی

و آن تره برفشاند و جهانی به بو گرفت

زلف تو سر کشید و به گردن در اوفتاد

می‌بایدش به حلقه ی رندان گلو گرفت

بر تاق ابروی‌اش منه ای شیخ ساده ، دل

کـ آن را به خویش‌تن نتوانی فرو گرفت

دانی که برد پی به سرِ سِرّ خم شرف

صافی دلی چو جام که قبض از سبو گرفت

 

 

۵

صوفی مباش منکر رندان می‌پرست

کـ اندر پیاله پرتوی از حسن دوست هست

در آرزوی آن‌که ببوسند دست دوست

بسیار سر فنا شد و کس را نداد دست

انصاف محتسب بر رندان درست نیست

چون با هزار بت قدح باده می‌شکست

شیخ است و صد هزار تعلق ز نیک و بد

پیوسته در زَحیر۱ که این بیش و آن کم است

رند است و جرعه‌ی می از اسباب دنیوی

آن هم بیافگند ز کف آن‌گه که گشت مست

وین طرفه ترکه مردم کوته نظر کنند

این را خطاب عاصی و آن را خداپرست

در بوستان دهر گلی شادمان نرست

و آن هم که رست ز آفت باد خزان نرست

نگشاد در به روی شرف پیر میکده

تا از دیار کون و مکان رخت بر نبست

 

۱. زحیر: به فتح اول، دم سرد و آوای دردناک، ناله بر آوردن

 

۶

تا لب ساغر دمی ز آن لعل می‌گون می‌زند

دل ز رشک‌اش دم به دم پیمانه در خون می‌زند

تا ز قرب آستان‌ات سر بلندی یافت سر

خاک پای‌ام طعنه بر تاج فریدون می‌زند

رفتی و دل در رکاب‌ات شد روان و اکنون مرا

نیم جانی هست و آن هم خیمه بیرون می‌زند

پندگویان غافل و مژگان لیلی دم به دم

ناوکی بر جان غم پرود مجنون می‌زند

نغمه‌ی عشاق بر طبع مخالف راست نیست

ورنه عشق از پرده سازی بس به قانون می‌زند

در ازل شد فتنه بر حسن دل‌آویزت شرف

آری آن مسکین دم از عشق‌ات نه اکنون می‌زند

         
       

بالای صفحه