_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۷۹۸ ـ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

  No. 798 - Friday 15 July 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


هوشنگ ایرانی

[ ۱۳۵۲ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۷۴ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

آن‌گاه که کلام گفته شد. . .

 

آن‌گاه که کلام گفته شد

و راه به انتها رسید

و دندان های پوسیده فرو ریختند

من برخواهم خاست و نوای گم‌شده‌ام را جست و جو خواهم کرد

آن گاه که ابدیت بر لحظه‌ها پیشی گرفت

و سومین فرمان‌روایی آغاز کرد

و شب فرا رسید

من بار خواهم یافت و راز را آشکار خواهم کرد

آن‌گاه که رفتارها زدوده شد

و مرزها نیستی پذیرفت

و پوشش‌ها بی‌هوده گردید

من حریم را خواهم شکست و درها را خواهم گشود.

 

 

۲

عصیان خاموش

 

حیات مرا مرداب های بی‌پایان فراگرفته است

و شکنجه‌ی ریاها و پستی‌ها از هیچ سو مرا آرام نمی‌گذارد

 

صحرای جست و جو را اقیانوس های سراب فرو برده است

و اشک های تمساح تهی‌ها پل‌ها را یک به یک سرنگون می‌سازد

 

اما، با این‌همه ایستاده‌گی خواهم کرد

و آن هنگام عظیم را انتظار خواهم کشید

 

ای سرود تنهایان!

ای رنج رهاننده!

با تو ایستاده‌ام  و با تو فرو خواهم افتاد

 

بگذار سنگینی کوه ها هرگز مرا رها نکند

و نفس سپید مرده‌گان طوفان‌ها را خاموش سازد

بگذار جادوی ابوالهول همچنان ناگشوده ماند

و عصیان آنتیگون در دخمه‌ها نابودی پذیرد

 

من از پای نخواهم نشست

 و هنگام آخرین را انتظار خواهم کشید

 

ای سرود تنهایان!

ای رنج رهاننده!

با تو ایستاده ام و با تو فروخواهم افتاد.

 

۱۳۳۱

 










 

عیدی نعمتی

سه شعر

 

۱

دیگر

چیزی برای گریستن

نمانده است .

تو نیستی

شاخه‌ی شکسته ی این درخت

و رودخانه که می گذرد

در قاب کهنه‌ی این عصر پاییزی !

 

۲

حکایت من وُ تو

حکایت ماهی وُ آب است

مرو مرو

آن جا سراب است

بیا بیا

دو دیده ی من

پُر آب است !

 

۳

بوی سیب می آید

از گلوی پیرهن ات

وسوسه ام می کند

گردش در باغ تن ات

پشت می کنم

به بهشت

تو را

به آغوش می کشم !


 

شعری از

پگاه احمدی

 

از آینه خرزهره می‌زند بیرون، وقتی به یاد نمی‌آورم

 زبان چه‌گونه می‌پاشید، لای درزها وُ بتُن‌ها؟

 چهگونه آن کبودی‌ها که انقلاب نکردند

 به رُخ ندادن، آغشته بود

 چهگونه بنویسم

 به تو که لاله‌های‌ات رفته تا گریبان‌ات

 وَ گیجگاه‌ات هنوز شهیدت می‌کند

 به روز که ظلم است

 به فرقِ سر که ظهور نمی‌کرد

 به سینه‌یی که دیگر زیتون نداشت

 وَ زانوان‌اش درونِ زلزله جا مانده بود

 ببین چه‌گونه صدای خروس، نُکِ تیزِ باد

 تیغ بر زندهگی می‌اندازد

 وَ حافظه‌ی کوره‌های بی تورات

 از استخوانِ قبرهای یهودی پُر است

 چهگونه بنویسم

 از آن زنی که گلوی‌اش، وخامتِ صلح است

 وَ انفجارِ تن اش

 لتّه‌های درِ تنگ را غرقِ نی لبک کرده ست

 بر قلبم بایست

 انگار، آمده‌ام بر دیواره‌های غار نبوّت کنم

 وَ با کمانچه‌یی بر الواحِ مرگ، فرود بیایم.

 

گورستان پُرتز ۳۰ خرداد ۱۳۹۳

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۷۹۸ ـ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

  No. 798 - Friday 15 July 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده های هشتم و نهم  قمری / چهاردهم  و پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ابن نصرت

امیر بها الدین برندق خجندی

[ پایانهی سده‌ی هشتم تا آغازهی نهم قمری /  ۱۵ میلادی]

 

 

۱

ما چنان از قدح شوق تو سرمستانیم

که همه ملک جهان را به جُوُی نستانیم

جرعه‌یی از کف ساقی‌ی غم‌ات نوشیدیم

مست و سر گشته و دیوانه و عاشق  ز آنیم

کی توانیم که چشم از تو دمی برگیریم

ما که قطعا ز رخ‌ات قطع نظر نتوانیم

مردمی کن مشو از دیده نهان هم‌چو پری

ز آن‌که اسرار  تو در پرده‌ی دل می‌دانیم

جان ما را به لب آورد خط و خال‌ات لیک

هم‌چنان نقش تو بر دفتر دل می‌خوانیم

وقت آن‌است که خوش خوش به هوای‌ات امروز

یک زمان گرد تن از دامن جان بفشانیم

مدتی شد که شب و روز چو ابن نصرت

در بیابان غم عشق تو سرگردا‌نیم

 

۲

ماه من طغرای حُسن امروز بر خور می‌کشد

آفرین بادش که خوش زیبا و در خور می‌کشد

طره‌ی طرار او تلقین سودا می‌کند

لعل گوهر بار او توقیع بر زر می‌کشد

نور روی‌اش طعنه بر ماه و ثریا می‌زند

چین زلف‌اش سایه‌بن در شمس انور می‌کشد

زاهد خلوت نشین بر باد لعل او مدام

هم‌چو مشتاق صبوحی جام و ساغر می‌کشد

صبح‌دم آهِ دل‌ام بی آفتاب روی او

دم به دم چون شعله سوی آسمان سر می‌کشد

آتشی سوزد درون‌ام بی رخ نورانی‌اش

دود سودا هر سحر بر شمع خاور می‌کشد

ابن نصرت ناله‌های جان‌گداز از سوز دل

در هوای‌اش هر شبی تا صبح‌دم بر می‌کشد

۳

نگار من چو نقاب از عذار بگشاید

ز روی آینه‌ی دل غبار بگشاید

بگیرمش چو الف در میان جان از مهر

گر آن نگار به رویم کنار بگشاید

به یک گره که گشاید ز چین طره‌ی خویش

تمام کار من و روزگار  بگشاید

شبی که از شکن زلفِ عنبر افشانش

نسیم نافه‌ی مشک تتار بگشاید

سحرگهی که سر طبله‌های عطاری

صبا ز طره ی مشکین یار بگشاید

کمان ابروی او خونم از سر مژگان

به تیر غمزه‌ی جوشن گذار بگشاید

به حالتی که شکر خنده می‌کند دهنش

چو غنچه‌یی که لب از لاله زار بگشاید

ز شرم عارض او در چمن گلِ سوری

عرق چو دانه‌ی نار از عذار بگشاید

مرا خیال لب لعل او عقیق مذاب

ز جزع دیده ی گوهر نثار بگشاید

به خورد باده پرستان دهم کباب از دل

دمی که نرگس شوخش خمار بگشاید

چه خوش بود که یکی دیده‌ی ترحم را

به روی جان من دل‌قگار بگشاید

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

۴

پیش که صبح بردمد از تتق معنبری

از لب جام دم به دم نوش می ی مزعفری

پیش که پرده دِر شود رایحه ی سپیده‌دم

کوش که از نسیم می‌ پرده‌ی صبح بردَری

باده بیار ساقیا ز ان که به دور بزم ِ ما

جامِ جم است از صفا آینه‌ی سکندری

چشمه‌ی خصر در نظر گر طلبی پر از دُرر

در کف بحر سان نگر پیکر جامِ گوهری

مهر گر از سرِ وفا سوی قدح کند هوا

جمله شوند دره‌ها هم‌چو بتان آزری

گر بچشند اختران از لب جام شمه‌یی

عطر فشاند آسمان دم به دم از معطری

مرغ قنینه را نگر خون خروس در شکم

گشته چو بلبل سحر بلبله در نواگری

بحر گهر نثار بین لعل مذاب در برش

چشمه ی آبدار بین همدم آتش طری

نوش پیاله صبح‌دم از می‌ی آفتاب‌وش

ساقی‌ی ما چو می‌کند دعوی‌ی ماه پیکری

خضر صفت خور از صفا آب ز چشمه‌ی بقا

خون رزان مریز تا از گل عمر برخوری

ملک جمت چو رایگان زیر نگین شد این زمان

از چه به دیو مرمان هم‌چو پری مسخری

ای صنمی که در جهان سرو قد و سمن بری

بر گل عارضت شده زهره و ماه و مشتری

صبح نشاط وصل را شمس خجسته طالعی

شام غم فراق را بدر منیر دیگری

عقرب زلف شست تو نیش زده به جان من

غمزه‌ی شوخ مست تو برده دلم به ساحری

مردم بحر دیده‌ام بی تو به سان ماهیان

کرده میان موج خون شام و سحر شناوری

من که زعشق گشته‌ام بر سرپای جان کشان

طرفه که باز می‌کشم بار غم تو بر سری

نیست به روزگار ما بیشه ی تو به جز جفا

بلکه به ماست دایما عادت تو ستمگری

ظلم صریح می‌کنی بر دل و جانم از ستم

هیچ مگر نه واقف از عدل معین کشوری

داور سدره آستان آن که کمین غلام او

بر سر جمله سروران یافت نشان داوری

 
































 

         
       

بالای صفحه