_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۰۱ ـ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵

  No. 801 - Friday 5 July 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


جواد مجابی

دو شعر

 

۱

همسرايان

 

سمفوني‌ی وطن نواخته مي‌شود

با هزاران هزار سازي

كه در دست مردم خيابان است

صلح ، زيبایي ، آزادي ، همين مردم‌اند

ببين !

آسمان زيرگام جوانان مي‌لرزد .

شاعر !

با بغض واشده

هم نوایي را همچنان شادان بنواز !

 

۲       

چهارمين عنصر 

 

شبيه روزگار شدي

غدار و نابكار.

سده‌هاي تار اسارت غار

نابيناي‌ات كرد

زنجير اگرچه  از دست و پاي‌ات ريخت 

اما زنجيرهاي گرانتر 

 درخون خودكامه ات شناورند .

صفاي آب را بردي 

خاك پاكان  را آلودي

دليران را ربودي  از مادران گريان

باد را كشتي !

غار را تمامي‌ی جهان  پنداشتي

اما وقتي كه از كمينگاه‌ات بيرون آمدي

ضحاك نابينا بدان !

خورشيد خواهدت سوخت بي گمان .


مانا آقایی

دو شعر

 

۱

شاعر

 

من یک شب تاریک شاعر شدم

شبی که ماه

در چاه عمیق فراموشی افتاده بود

- خیلی آسان-

طناب نازک خیالم را پایین انداختم

و او را بیرون آوردم.

 ۲

آدم برفی

 

شال و کلاه می کنند

دست به سینه می ایستند

چشم برهم می گذارند

و بی صدا می روند زیر زمین

هیچ کس نمی تواند مثل آدم برفی های محله ی ما

این طور شاعرانه به آفتاب فکر کند.

فرامرز سلیمانی

[ ۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵  ـ  ۱۹۴۰ میلادی]

 

دو شعر

 

۱

دریای اطلسی

 

سالیانی دیر رسیدم

 مثل سالیانی که تو دیر رسیدی

 تا دریای اطلسی

 و تندر

 در حوالیی آشیانمان

گشت می زد

 تقویم ما کهنه نبود

 تنها سالیانی بود

 که بسته مانده بود

 تا وقت گشوده شدن

 به یادمان آورد

 سالیانی دیر رسیدیم

 تا موج و

 تندر

 در دریای اطلسی

 

 

۲

از سفر شاهنامه آمدیم

 

از سفر شاهنامه آمدیم

با کولبار حماسه

سوار بر شبرنگ

و بر روز راندیم .

از دیدگاه نگران کوه و دشت

تا فراسوی افق.

و بر شب راندیم

و آتشی که در راه برافروختیم

توفانی بزرگ

در فراخنای گیتی  پدید آورد

و پسانگاه

که شعله‌ها فرونشست

در آن سوی

توتنها بودی.

از سفر دور و دراز شاهنامه می‌آیی

با قامتی که اسطوره ی بی مرگی است

و پهلو به پهلوی‌ات

اسبی بی سوار

و واپسین منزلگاه نگاه

پرستشگاه سترگ آتش پایاست.

 




















       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۰۱ ـ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵

  No. 801 - Friday 5 July 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده های هشتم و نهم  قمری / چهاردهم  و پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



رستم خوریانی

خواجه حسام‌الدین رستم خوریانی‌ی بسطامی

[پایانه‌ی سده‌ی هشتم تا آغازه ی  نهم ‌قمری / ۱۴ میلادی]

 

۱

ما را به عشوه آن صننم دل‌نواز کشت

صد بار زنده کرد لب اش، غمزه باز کشت

گفتم مکش به خون من خسته، به ناز گفت:

چشمم هزار چون تو به یک ترک تاز کشت

بردم نیاز تا که نیازاردم دگر

آن نازنین به رغم نیازم به ناز کشت

فرهاد را شمایل شیرین ز راه برد

محمود را کرشمه ی چشم ایاز کشت

مگشای لب ز غم مگر ای دل رهی به جان

بسیار شمع را که زبان دراز کشت

با غیر دوست راز گشادن طریق نیست

منصور را دقیقه ی افشای راز کشت

 

۲

چشمی که دید روی تو گل آرزو نکرد

جانی که یافت خاک درت مشک بو نکرد

هر دل که پیش روی نکوی ات نباخت جان

نقد حیات صرف به وجه نکو نکرد

کس دم نزد ز دوست که مقصود در نیافت

آری مگر به حسن وفا جست و جو نکرد

دعوت مکن به صومعه، ای متقی مر ا

کـ این پا برهنه با سر سجاده خو نکرد

رستم به ترک کوزه‌ی جان بخش می نگفت

تا دور چرخ خاک وجودش سبو نکرد

 

۳

زهی ز کاکل تو پای مشک چین دربند

فگنده عشق تو در جان خاص و عام کمند

کمند موی تو دارد هزار حلقه به گوش

گمان مبر که اسیران آن کمند، کم اند

زخوان وصل مرا از چه چون مگس رانی

که من به بویی از این خانه گشته ام خرسند

گزیر از آن لب شیرین نمی شود ممکن

به هیچ روی ندارد مگس شکیب از قند

دگر برابر اصنام سجده کس نکند

اگر ز روی تو نقشی به سومنات برند

چو گشت با غم عشق تو آشنا رستم

عزیز خلق شد، از جان خویش دل بر کند

۴

ای از نسیم زلف تو دل عنبرین دماغ

جان را به آب روی جمال تو تازه باغ

خط تو گرد روی چو بر لاله گرد مشک

زلف تو بر عذار چو بر ماه پر زاغ

بر برگ گل بنفشه ی جعدت کشیده نیل

بر جان لاله آتش روی ات نهاده داغ

با روی تو بهار چه حاجت زمانه را

با آفتاب بر نفروزد کسی چراغ

از زاهد فسرده مجویید سرّ عشق

نشنیده است کس سخن طوطی از کلاغ

رستم، هوای کعبه ی مقصود کرده ای

سودای مال و مرتبه بیرون کن از دماغ


 

 

 

۵

تماشا را گرت روزی گذر بر بوستان افتد

به استقبال‌ات آید سرو و در پای‌ات روان افتد

به تیغ غمزه می‌خواهد که ریزد خون ما چشم‌ات

لب‌ات را گو که نگذارد که خونی در میان افتد

دل ما را که زلف‌ات برد گو نیکو نگه دارش

که دردامی چنین مرغی به عمری ناگهان افتد

تو قصد کشتن‌ام داری و من ترسان از این معنا

که ناگه روی تیغ‌ات را گذر بر استخوان افتد

رسد گر جان به لب رستم ز عشق او دهم مگشا

مبادا کـ از دم گرم  تو آتش در جهان افتد

 

۶

خوش است باده دریغا که بی‌خمار نباشد

نکوست عمر چه حاصل که پایدار نباشد

به دست بلبلی از باغ روزگار نیاید

گلی که در کف از آن‌اش هزار خار نباشد

درِ مراد به روی‌اش عجب که بازگشاید

کسی که بسته‌ی زنجیر زلف یار نباشد

مشو ز حادثه دل‌تنگ ای عزیز چو دانی

که کار گردش گردون به یک فراز نباشد

گدایی از در خلوت‌سرای اهل نظر کن

که خاک روبی‌ی این آستانه عار نباشد

در این طریق بدان نهج پای نه که پس از مرگ

ز ره‌گذار تو بر خاطری غبار نباشد

 

۷

دیشب چراغ مجلس ما ماهتاب بود

در خاتم مراد نگین لعل ناب بود

بود آفتاب چهره به کاری ندیم ما

کز عارض‌اش نصیب دلم ماهتاب بود

سروی نشست بر طرف چشم ما به ناز

کـ از لطف روی او گلِ تر در حجاب بود

بر هر زمین که پای نهاد آن فرشته خوی

گردش غبار  غالیه خاک‌اش گلاب بود

آمد به جای نور مرا در سواد چشم

لیکن چو عمرش از پی‌ی رفتن شتاب بود

داد از تبسم لب لعل‌اش عنان ز دست

صبری که پای حال مرا چون رکاب بود

آباد شد به یک نفس از یُمن مقدم‌اش

ملک دل شکسته که ملکی خراب بود

رستم وصال او به دعا خواست از خدای

منت خدای را که دعا مستجاب بود





















         
       

بالای صفحه