_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۸۰۴ ـ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵

  No. 804 - Friday 26 August 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


سید علی صالحی

دو شعر

 

 

۱

وی

 

و برای تو: به رژ ئاکره‌ای

شهر، ور، واژه

راه، بادیه، بن ‌بست.

 

چشمه‌یی در آشپزخانه،

درخت کهن‌ سالی در اتاق،

سه تا پرنده‌ی کوهی

بالای پیانوی دخترم.

 

پنجاه و سه ساله‌ام،

دریا

از من خیلی دور است،

یک جوری نگران‌ام.

نمی‌دانم نگران چیستم

نگران کیستم.

نه مسافری دارم

که راه‌اش دور،

نه دفتر شعر تازه‌یی

که چشم به راهِ مجوز ارشاد.

 

پس گیر کارِ من کجاست؟

چرا خسته‌ ام

چرا کلافه، چرا کهن ‌سال؟

 

سیگارم آیا

تا سپیده ‌دم کفاف خواهد کرد؟

 

هی وی، هی نی، هی دی، هی هی، هی طی

هی وا، هی نا، هی دا، هی ها، هی طا!

چه‌قدر بی‌هوده زیسته ‌ام

در این زابه راهِ راه!

                                  

دی ۱۳۸۷ـ تهران

۲

به لهجه ی اهل جنوب بخوانند!

 

 آخر اين چه شکستن است

که هر صبح به اميد يکی غروب و

هر غروب

خيال صبح ديگری شايد !؟

يعنی بعد از اين همه وزيدن و زمهرير

نمی دانند نجات نهايی‌ی  پروانه

در تحمل پاييز نيست ؟ 


 

شیدا محمدی

دو شعر

 

۱

زنی ام . . .

 

زنی ام

آی با کلاه

گاهی سفید وُ تنگ

گاهی گشاد وُ زرد.

 

زنی ام زیر کلاه

سیاه وُ سرد

آی بی کلاه

زیر سرش آشفته وُ محال.

مونتری ـ آگوست ۲۱۰۵

 

           عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

خاتون

خاتون
کلام تو
سنگ را آب می‌کند
خواب را خواب
و ایوان را پر از مهتاب

در کلام خود شناوری
چون شکوفه‌ی سفید ماه در چشمه
بیان خویشتنی
چون فواره‌یی در حوض نقره

تو را در کلام‌ات می‌چینم
تو را در کلام‌ات می‌بویم
*
خاتون تو می‌دانی
میان شاخ و برگ قصه ها
پرنده وار بخوانی
تو می‌توانی
آتشی را به آتشی دیگر خاموش کنی
تو می‌توانی از ما بلابگردانی
مرگ چنان گوش به قصه ات می‌سپارد
که از کار خویش باز می‌ماند
*
خاتون
شبی خوش است
می‌خواهم
گیسوان‌ات را بشنوم

لب می‌گشایی
نسیم شبانگاه
سراپا گوش می‌شود
کلام تو سرانجام
آغوش می‌شود.

 


 

شیدا محمدی

دو شعر

 

۲

از

 

 

آنجا ایستاده بودیُ

ابرها

از روی ماه‌ات می‌گذشتند

می‌گذشتند

روزها

روزها

روزها

از روی ماه ات می‌گذشتند

و من

این جا

جا می‌ماندم از تو

و ماه

از


       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۸۰۴ ـ جمعه ۵ شهریور ۱۳۹۵

  No. 804 - Friday 26 August 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم  قمری  ||||   پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



همایون

امیر همایون اسفراینی

[سده‌ی نهم قمری / ۱۵ میلادی]

 

 

۱

زبرف باز به دی شد شکوفه ریز شجر

ز بیخ به باغ فگند آب جوی طرح دگر

به بزم نیست اگر گل ولی به مجمر بزم

به رنگ و روی چو برگ گل است هر اخگر

چه به ز مرغ و می اکنون که منقل آتش

هزار پی بود از صحن گلستان خوش‌تر

در این طلسم زجاجی که شیشه گر شد آب

مدار شیشه دمی خالی از می‌ی احمر

به روی آب ندانم بخست یا در جوی

ز باد تند شده آب و سنگ زیر و زبر

به قصد لشکر دی جوی آب از هر سو

کشد ز شوشه‌ی یخ گه سنام و گه خنجر

چنان فگنده ز یخ آب فرش آینه فام

که هر قدم به ره از جای می‌رود صرصر

هوا ز سردی‌ی دی شد چنان‌که از آتش

فتاد هر که جدا ماند در زمان چو شرر

خیال لاله رخان و درون سوخته‌گان

چو اخگرند نهان در میان خاکستر

نه دود خاسته از هیمه بر سر آتش

سیه برآمده از برد شعله‌ی آذر

نماند اثر  ز دد و دام غیر جانوری

که ساختند ز برف‌اش میان راه گذر

چنان‌است حدت سرما که واعظ از خنکی

 برای هیمه طمع کرده است در منبر

ز بیم لشکر دی شد طلایه دار فلک

به هر کرانه فروزد مشاغل اختر

به روی تابه برقصند ماهیان از شوق

که نیستند به فصلی چنین در آب شمر

به هر طرف جهد از جای ژاله، پنداری

که بر زمین ز یخ الماس ریزه است مگر

فگنده باد مصلا ز یخ بر آب روان

که تا سجود برد پیش شاه گردون فر

۲

غم من کسی شناسد که رخ تو دیده باشد

و گرش ندیده باشد صفتی شنیده باشد

به سرِ ره‌اش فتاده نبود جز این خیالم

که کی آمده برون و به کجا رسیده باشد

کشم آه ِ حسرت از دل که به کیست گفت و گوی‌اش

چو ز دور بینم او را که عنان کشیده باشد

ز خراش سینه‌ی من بود آگهی کسی را

که زنو گلی‌ش خاری به جگر خلیده باشد

به سگان آن سر کو منما رقیب خود را

به کسی نمای خو درا که تو را ندیده باشد

 

 

 

 

۳

بیا که صرصر دی بر خلاف باد بهار

گشاده دست تطاول به غایت گلزار

به اختیار دگر بر معاشران چمن

نهفته خواند صبا:  فانظروا الی‌الآثار

ز لاله و گل و نرگس چو باغ شد خالی

زمانه فاعتبروا گفت یا اولوالابصار

چمن چو بادیه گشت از سموم باد ِ خزان

درخت‌ها همه ژولیده موی و مجنون‌وار

ستاده سرو در آن بادیه مثال خضر

ز حیرت‌اش شده از پای قوّتِ رفتار

به صحن باغ سراسیمه برگ‌ها از باد

چو عاشقان ز برای بهار عارضِ یار

نشسته حوض گلستان ز برگ با رخ زرد

میان خاک به چشم پُر آب چون من زار

نمانده هیچ ز گل‌های آتشین اثری

مگر که باد خزان بوده مرغِ آتش‌خوار

در این مشاهده بودم که باغبان ناگه

رسید با جگرِ چاک و سینه‌ی افگار

سووال کردم و گفتم که ای فراق زده

چرا چو بیت حَزَن کشته است صفه‌ی بار

جواب داد که ای هم‌چو من به هجر اسیر

به جز تو نیست در این سوز و درد با من یار

ز باغ  تافته رخ رفت جانب صحرا

سحاب لطف شه شیر دل به عزم شکار

سپهر کوکبه‌ یعقوب خان که ابر کف‌اش

نشاند آتش کان و بریخت آب بحار

.  .  .  .  .  .  .  .  .   .  .  . ‌ .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .   .  .  . ‌ .  .  .

 

۴

عاشق روی تو میل گل و گلشن نکند

طایر قدس به ویرانه نشیمن نکند

داغ بر دل، من ِ سودازده سوزم هرجند

به گل و لاله کس آرایش گلخن نکند

دل که از خار غم تازه گلی گشت فگار

تا ابد میل سوی سبزه و سوسن نکند

نیست در خانه به جز دود دلم همنفسی

اگر از بخت من آن هم، ره روزن نکند

گشت عاشق چو همایون سخن از هجر مگوی

پیش بیمار کسی قصّه ی مردن نکند

 

 

۵

بی تو جایی که شود خاک دل چاک آن‌جا

تا ابد ناله بر آید ز دل خاک آن‌جا

مهر رخسار تو هرجا که کند جلوه ی حُسن

عقل خیره شود و دیده‌ی ادراک آن‌جا

ز سر کوی تو تنها ره صحرا گیرم

تا بنالم به مراد دل غمناک آن‌جا

هرکجا سرفکند تیغ تو برخاک از شوق

سر برآرند شهیدان همه از خاک آن‌جا

گشته آهوی تو را صید همایون جایی

که نبودی اثر از توسن افلاک آن‌جا

         
       

بالای صفحه