_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۰۵ ـ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵

  No. 805 - Friday 2 September 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمد شمس لنگرودی

دو شعر

 

۱

آیا اشتباه کرده‌ایم

یعنی تو بر این نیمکت

زیر همین درخت‌های صنوبر ننشسته بودی

یعنی تو نبودی که دست تکان می‌دادی

و خاکستر اندوه از زمزمه‌های‌ات فرو می‌بارید.

 

 

آیا اشتباه می‌کنیم

که تو هم روزی این خانه، خیابان، نانوایی، میوه‌فروشی‌ها را دیده‌ای!

اما چرا به شکل توده‌ی شمعی در آمدی

بر نیمکت چوبی، زیر درختان

و بر فراز سرت، از رشته‌ی موهای‌ات

دود نقره بلند است.

 

۹ تیر ۱۳۸۸

 

۲

جغرافیای بوسه ی من، کجایی؟

 

روزی نو

آغازی نو

جغرافیای بوسه ی من، کجایی؟

تا در سپیده های تو پهلو گیرم

عطر گل شب بو کجایی؟

دلم می خواهد

چنان بنوشم‌ات که در استخوانم حل شوی

آسمان آب شده در تنگ بلورین من

موجی کف بر لبم

که به اشتیاق تو تا ساحل می دوم

و لب پر زنان به بستر خود می روم

بی آن‌که تو را ببینم

روزی تو

آغازی نو

جغرافیای خانه ی من، کجایی؟


 

ساقی قهرمان

نگاه کن

 

چه سبز      نگاه کن

بوی خورشید       از پشت برگ نمور

من با این دامن چین چین چین

موج پشت موج    آن روبرو کف

پشت شیشه دست لاغر فرمان را چسبیده زیر چشم را با اشک خیس می‌کند

نگاه کن از پشت شیشه به من

دست هایم دو سوی کمر      کمر   یکی به این      یکی به این      یکی به آن یکی سو

یکی به این      یکی به آن یکی سو

نگاه کن      چه خیسام سبز     موج نمی زنم      کف       گاهی برق می زنم

و همچنان که نگاه می کنی حالا که پشت برگ ها پشت برکه با گونه های سرخ سک سک می کنم

صدایی از سینه ات ترسان بالا می کشد زیرا همین حالا نشسته ام سینه‌ام شیر

سرت زیر سینه‌ام شیر

دست های پهن‌ات لای دست های نازک‌ات گم مانده     گریه می کنی

هی بالا پرتاب‌ات می کنم تا ارتفاع یک وجب بالاتر از در هوا می گیرم

منصور خاکسار

[۱۳۸۸ ـ  ۱۳۱۷ خورشیدی / ۲۰۱۰ ـ ۱۹۳۸ میلادی]

كرانه‌یی كه در كف كوچكم نمى گنجد


براى محبوبه و نيكاى عزيز

به تو نزديك‌ام
اگرچه بسيار دور
بيش از سفرى كه
درازاي‌اش
دلگيرم كرده است
گرمسيرى از علف و آب
و نسيمى از وهم و بَلَم
كه يادش هنوز كودكم مى كند
بر در و ديوارى كه
حسرتِ ديدارشان
پيرم كرده است.
گردِ تو
بارها
با روايت هر عابرى
به نفس افتاده ام.
و به تماشائى طولانى
از روزنامه ها
و مردم
و پچپچه‌ى صبح و عصرشان دل داده‌ام.
گردون‌هاى كه هرگاه
بر تو بگذرد
پرسه‌ى شبانه‌ام خوشبوتر مى شود.
كرانه‌یى كه ديگر در كفِ كوچكم نمى گنجد
به هياتِ خسته‌یى
شده‌ام
كه گذشتِ عمر را
هر روز، باتنگىِ حوصله‌اش مى‌سنجد
و چشمى كه
سال به سال
كم سوتر مى شود.


 

دنباله ی شعر ساقی قهرمان 

فرمان را گم نکن بپیچانی از کنار این پیچ به خانه به خانه نمی روم

نگاه کن

سبز

حالا آبی

حالا سبز

حالا کف     گاهی نم نمک       لابه لای هوا     گاهی کف

حالا نگاه نکن

حالا نگه دار

حالا در را وا کن

حالا سلام کن

حالا به کی سلام کنم حالا

حالا می گیرمات در هوا  زیر سینه‌ام شیر و گونه‌هایم سرخ و عطر خیسام شور

حالا نوار را ته کشو گم کن


















       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۰۵ ـ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵

  No. 805 - Friday 2 September 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم  قمری  ||||   پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



قبولی

مولانا قبولی‌ی سیروزی

[سده‌ی نهم قمری / ۱۵ میلادی]

 

۱

تا یافتم خبر ز می‌ی جان فزای خم

دست سبو گرفتم و رفتم به پای خم

فتوا به خون خم مده ای بی صفا فقیه

خون تو ریختن بود اولی به جای خم

مستان عشق را زخم باده صد صفاست

ای بی صفا کسی که ندارد صفای خم

ای محتسب زمستی‌ی ما خون خم مریز

بستان هر آن‌چه هست ز ما خون‌بهای خم

ماه مَعین جشمه‌ی خضرت گر آرزوست

ندهد کسی نشان‌ات از آن ماورای خم

رنج خمار رفت قبولی ز حد برون

بر خیز تا رویم تا به دار‌الشفای خم

 

۲

ای شمع، جمع را به ضیا نور دیده‌ای

این روشنی ز رای‌ی منیر که دیده‌ای

گر نور دزد نیستی از رای‌ی روشنی

در چار سو به حلق چرا برکشیده‌ای

هر جمع را چو شاهد بزمی به راستی

بر قد خویش خلعت والا بریده‌ای

از پای تا به سر همه نوری به نار عشق

ز آن نور یافتی که به ناز آرمیده‌ای

گر چه زنار می‌دهی این نور، روشن است

کز نار نیستی تو ز نور آفریده‌ای

با تو قلم چه لاف زبان‌آوری زند

تو تیره دل نه‌ای، چه اگر سر یریده‌ای

دندان‌ات از ازل شده مقراض و هر زمان

انگشت خود ز سوز به دندان گزیده‌ای

مهر شبی کـ از اول شب از سپهر بزم

خندان چو آفتاب سحرگه دمیده‌ای

در یک دم است گریه و خنده تو را از آنک

هم هجر دیده‌، هم به وصالی رسیده‌ای

از اشک خویش و خنده‌ی خود در عجب مباش

باران و آفتاب به یک جا ندیده‌ای؟

آب حیات‌ات آتش جان‌سوز آمده‌ست

چون خضر اگرچه پرده‌ی ظلمت دریده‌ای

گر کافری، برای چه علواست طبع تو

ور مومنی، پی‌ی چه به آتش تفیده‌ای

گر افسرت زر است چه سود است از او تو را

سر داده‌ای و افسری از زر خریده‌ای

شرم آیدت ز دعوی‌ی روشن‌دلی‌ی خویش

تا شرح رای روشن آصف شنیده‌ای

 

 

 

 

 

 

 

۳

چون ساقی‌ی ازل می‌ی ما در پیاله کرد

ما را نخست با لب جانان حواله کرد

دفتر به رهن باده نهادم به میکده

تا می فروش نام مرا در قباله کرد

در شأن زهدِ زاهد اگر یک رساله ساخت

در شرحِ باده پیر مغان صد رساله کرد

بر طرف لاله‌زار منه جامِ می ز کف

باد صبا چو دامن گل پر ز لاله کرد

جامِ می است دستِ قبولی و پای خُم

کــ این دور کاسه‌ی سرِ جم را پیاله کرد

 

۴

ز آهم وقت کشتن خنجر جلاد بگدازد

بلی ز آتش عجب نبود اگر پولاد بگدازد

دل سوزان من از آه حسرت تیز می‌سوزد

چو آن شمعی که روز از ره‌گذار باد بگدازد

 نمی‌سوزد دل‌ات ای خسرو شیرین دهان بر من

اگر چه سنگ از سوز دل فرهاد بگدازد

حلاوت وام می‌خواهد شکر از لعل شیرین‌ات

اگر صد ره مکرر قند را قناد بگدازد

 چنین نخلی به بنیاد قبولی کس نمی‌بندد

اگر موم سخن صد بار از بنیاد بگدازد

 

 

۵

دوش از کوی مغان بردند سرمستم به دوش

این قدر امروز روشن شد به من از حال دوش

خواستم در گوش او گوید صبا حالم ولی

او حدیث دردمندان را نمی آرد به گوش

چون تو را افتاد با دیوانه‌گان عشق بحث

یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش

در ره عشق ار همی خواهی که گردی پیر کار

سعی می باید در این ره، ای جوان نیکو بکوش

زاهدان هر چند می نوشند پنهان باده را

آشکارا رند می نوشد به بانگ نای و نوش

ای که گقتی باده می نوشم برای رفع غم

زهر غم را نوش جز می نیست، نوش ات باد نوش

تا نگردد عشق بی علت بود غوغا تمام

باده آری تا نگردد صاف ننشیند ز جوش

چون قبولی گر بود عیش مدام ات آرزو

ای جوان دست ارادت ده به پیر می فروش


 

         
       

بالای صفحه