_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۰۶ ـ جمعه ۱۹ شهریور ۱۳۹۵

  No. 806 - Friday 9 September 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


حافظ موسوی

علیه فراموشاندن

برای عیسی سحرخیز

 

بر آب‌ها دست می‌کشم

بر پوست درختان

بر سنگ‌ها، صخره‌ها، علف‌ها

بر آن چیزها که در خیال من است و

اکنون این‌جا نیست

پاهای ورم‌کرده ‌را

بر کف سیمانی می‌سایم

لکه‌‌های خون را

از جداره‌ی ناخن‌ها بیرون می‌کشم

و چهره‌ی از یاد رفته‌ام را

در پیاله‌یی آب می‌نگرم

که در خاطره‌های من هست و

اکنون این‌جا نیست

باید به یاد بیاورم چهره‌ی خود را

باید به یاد بیاورم صدای زن‌ام را

باید با دخترم برای راهپیمایی فردا قرار بگذارم

باید زیر و بم صدای کسانم را مرور کنم

باید این خرچنگ را از گلوی خودم بردارم

باید حنجره‌ام را از این کرختی خلاص کنم

باید آواز بخوانم، فریاد برآرم، جیغ بکشم

باید در این مربع کوچک

تا می‌توانم ضربدر () بزنم

باید نام خودم را

نام کسانم را

نامه‌ی دخترم، زن‌ام، پسرانام را

باید نام بقال محله، خیابان‌های شهر،

پارک‌ها، کوچه‌ها، کافه‌ها، کتاب‌فروشی‌ها

باید تمام نام‌های رو به فراموشی را

روزی هزار بار تکرار کنم

باید به یاد بیاورم من‌ام را

باید به یاد بیاورم لبخندم را

باید به یاد بیاورم لیوان را، ملافه‌را،

چای صبح را، نان برشته را

کتاب را، روزنامه را، خودکار را

باید به یاد بیاورم

باید به یاد بیاورم

من انسانم

تکرار می‌کنم شلاق تکرار می‌کنم شلاق

انسان

شلاق

انسان

شلاق

انسان

من انسانم!

باید به یاد بیاورم!

 

۱۰/ ۵/ ۱۳۸۸




























مسیح هیوا

بیایی اگر

 

بسمِ باران ناپیدا

بسم برف ناماندگار

بسم ترتیب نور

ترتیل باد

بسم تلطیف آب

بسم دستان تابستان

که در ابرهای دور

به دنبال آب می گردد.

به دنبال خودم می گردم ، تو

گم شده در جماعت گندم دور ،

رها شده در کربلای برف

و تشنه در دست تابستان

که قحط‌سال آدمی بود.

بیایی اگر

انگشت خیس آب

اشاره ی خوبی ست به قبله ی هیچ.

دهان آب

کتاب خوبی ست به ذکر علف.

و چشم آب

نگاه خوبی ست

به تماشای تو ، من .

بیایی اگر

آب حرف خواهد زد با دست های‌ات ، پوست.

با من که صورت سرخ توام در بادهای گرم ، داغ.

هم حرف خواهد زد

با کاسه‌یی افتاده در بیابان نشابور ، غریب.

هم راز خواهد گفت

از دریای ناتمام ؛

از مهر نایاب آب

که در ما روانه می شود

در تو روانه می شود ای من ، تو ،

که از قحط‌سال آدمی

می آیی! ...

 


 

زیبا کرباسی

كلاژ١                                               

 

دانه‌ي باراني كه دُردانه شد مي داند

                                         حال اين واژه را

                                         كه در دهانٍ شعر افتاد

عشق دُردانه دانه‌ي بارانم

                               دردانه دانه.

 

از سطح نيست، سطرهاي اين صفحه سطر به سطر از پوست و سنگ و سنگ پشت و كرگدن مي گذرد

سطر به سطر پُر از چاه و راه و بي‌راه است؛

اقيانوسي نيز در ميان دارد، با چشم و دلي باز اگر در آن شوي در اعماق غرق مي شوي و استخوان هاي‌ات
 
بناي نئينٍ كاخي مي شوند تا ماهيان و آبيان از آن نفس گيرند.

      فرو شو.

مثلٍ حريرٍ آبي كه تاب بخورد بالاي سرت آن‌قدر تا سرخ شود در تو بپيچد، در شعر تاب بخوريم و بپيچيم آنق‌در تا سرخ شويم، سرخ و گداخته و خواستني. بگذار جنونٍ هم آغوشي ما را با خود ببرد.

 فرو شو تا غرق شويم.

 دانه ي باراني كه دُردانه شد مي داند. 

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۰۶ ـ جمعه ۱۹ شهریور ۱۳۹۵

  No. 806 - Friday 9 September 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم  قمری  ||||   پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



آصفی

خواجه کمال‌الدین (مقیم‌الدین) آصف قهستانی

[سده‌ی نهم قمری / ۱۵ میلادی]

 

۱

به کعبه رفتم و شوق درت فزود آن‌جا

به گریه آمدم و جای گریه بود آن‌جا

مرا در تو ز درهای روضه داد فراغ

به هیچ باب دل من نمی‌گشود آن‌جا

سرشک ما به ره مکتب تو شد پامال

که طفل بود و نصیحت نمی شنود آن‌جا

ز نیل نیست بناگوش نازک ات را خال

ز سایه دُرِ گوش تو شد کبود آن‌جا

چه دیده ای که به آیینه مایلی شب و روز

ز ما نهفته مدار آن‌چه رو نمود آن‌جا

سرود مجلس حسن‌ات ز بزم زهره گذشت

سرشک را چه اثر در دل حسود آن‌جا

به مجلس تو ز درد دل آصفی بگریست

که بهر گریه‌ی او شد بهانه رود آن‌جا

 

۲

سنگی که بر مزار اسیران محنت است

بر سینه یادگار بنان کوه حسرت است

هر گه به خاطرم گذرد صورت رخ ات

بی‌خود شوم ز گریه ، ندانم  چه صورت است

بر خاک عاشقان نشکفته‌ست شاخ گل

گل گل ز خون کشته علم‌های تربت است

خواب اجل ز دست فراقم خلاص داد

چون خسته خواب می‌رود امید صحبت است

ای عارض ات بهار و خط ات ابر نو بهار

بر ما سرشک ابر تو باران رحمت است

جامی به یاد بزم حریفان رفته نوش

غافل مشو که عمر گرامی غنیمت است

گویند بر رخ تو چه حیران شد آصفی

در چشم او نمود پری، جای حیرت است

۳

مغان گشاده در فیض و بسته در مرتاض

که باد وا همه درهای فیض بر فیاض

ز صد ریاض یکی چون ریاض کوی ات نیست

نمی‌رسد به ریاض بهشت هیچ ریاض

به هم بر آمده ابر سفید و گلگون است

نموده چشمم هرگاه سرخی یی ز بیاض

لب تو صد مرضم را دوا کند به دمی

دوا پذیر بود از دم مسیح امراض

به روی او مکن ای شمع سرکشی، ترسم

که بر سر تو به تیغ دو دم رسد مقراض

جنون عشق چنان داردم که مجنون را

ز صحبت من دیوانه واجب است اعراض

حرم میکده را آصفی غنیمت دان

گذار کنج ریاضت به زاهد مرتاض

 

۴

در ره‌ات طفل سرشکم به تظلم افتاد

که تو را جانب او چشم ترحم افتاد

آبروی ابدم گرد سجود ره توست

عاقبت کار عبادت به ترنم افتاد

تاب ابروی تو در دیده نیاورد سرشک

پرده در بود، ز تاق دل مردم افتاد

شب که بر حال گلستان دلم ابر گریست

آتش صاعقه آن‌جا به تبسم افتاد

دل بی‌صبر مرا شیوه غم اندوختن است

مفلسی در پی‌ی اسباب تنعم افتاد

راز سربسته‌ی خم بی‌خبر می‌  پرسید

موج زد  بحرِ می و ، خشت سر خم افتاد

آصفی شد سبب گریه، تو را اختر بخت

بی سبب نیست که از چشم تو انجم افتاد

 

۵

مرا به دامن وصل تو نیست دست رسی

ز دست کوته خود دارم انفعال بسی

سرود مستی‌ی چشم تو هیج‌کس نشنود

مگر به مردم چشم تو سرمه داد کسی

شبی که زنده نمی‌خواستم چراغ فراق

ز صبح وصل تو امید داشتم نفسی

مگو رقیب به چشم تو در نمی‌آید

روا مدار که آرد مرا به گریه خسی

مرا ز غم، سر برگ گل و بهار نبود

هوای روی تو انداخت در سرم هوسی

ز کنج غم نرود آصفی سوی گلشن

چو بلبلی که بود خو گرفته در قفسی

 

۶

آنام که در این شهر کسی نیست مرا

در باغ جهان قدر خسی نیست مرا

در بند بلا همنفسی نیست مرا

فریاد که فریادرسی نیست مرا

 

۷

پیمانه چو من دمی به میخانه گریست

گفت از پیی آن مرا که این گریه ز چیست

امروز گل من است پیمانه‌ی تو

تا خاک تو فردا گل پیمانه‌ی کیست

 

۸

دوران که دل تو شاد وغمناک کند

از تخته‌ی عمر نقش تو پاک کند

خوش باش که طینت تو را دست قضا

از خاک سرشت و عاقبت خاک کند

         
       

بالای صفحه