_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۰۹ ـ جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵

  No. 809 - Friday 30 September 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


مهدی اخوان ثالث (م. امید)

[۱۳۶۹ ـ ۱۳۰۷ خورشیدی/ ۱۹۹۰ ـ  ۱۹۲۸ میلادی]

آن پنجره

 

امشب چو ز شب اغلبی سر آید

و آفاق لب از گفت و گو ببندد

تا از پس ِ آن قله‌ی جنوبی

فانوس ِ شبان یک شکر بخندد

آن پنجره را باز می‌کنم ، باز

 

آن پنجره را باز می‌گذارم

ای نورسِرِشت، ای نسیمپیکر

چون خنده زد آن روشن خجسته

تو نیز بیا ، روشنی بیاور

تاریک‌ام و تنها ( تو نیز شاید ؟)

 

تاریک‌ام و تنها ، تو نیز بی من

شاید نه چنانی که می‌پسندی

من چشم به ره ، پنجره گشوده

دیگر نکند ز آن سوی‌اش ببندی ؟!

آن شب چه کشیدم ، چه بد ! چه بی‌داد !

 

آن شب چه کشیدم ، چه بد ! چه دشوار !

هر مو به تنم شکوه‌یی دگر داشت

خاموشی‌ی شب می گریست با من

امّا نفس‌اش نکهت ِ سحر داشت

یعنی : بگذر ! شب گذشت ، ای مرد !

 

یعنی بگذر ! شب گذشت، برخیز!

برخیز و به فکر ِ شبی دگر باش

اینک شب ِ دیگر ، سیه چو چشم‌ات

ای سبز ِ گلی پوش با خبر باش

امشب چو ز شب اغلبی سر آید، ....

 

***

 

امشب چو ز شب اغلبی سرآید،

و آفاق لب از گفت و گو ببندد؛

تا از پس آن قله ی جنوبی

فانوس شبان یک شکر بخندد،

آن پنجره را باز می کنم ، باز

تهران ـ آبان ۱۳۴۷

 


 

سهراب رحیمی

[ ۱۳۹۴ ـ ۱۳۴۱ خورشیدی /  ۲۰۱۶ ـ ۱۹۶۲ میلادی]

دو شعر

 

۱

چاه تصویر

 

در تهی‌ی اتاق

به تصویرهای متحرک مرده خیره می‌شوم

و اتاق از حیرت من

و از تهی‌اش

چاهی شده است

 

و من

چاه شده از حیرت و تهی

در من می‌افتم

و هرچه هست

در چاه تصویر می‌افتد

وقتی در این خلوت

چشم از خیره می‌بازم

 

سهراب رحیمی

[ ۱۳۹۴ ـ ۱۳۴۱ خورشیدی /  ۲۰۱۶ ـ ۱۹۶۲ میلادی]

دو شعر

 

۲

در آسمان بهار

 

در آسمان بهار

ماه

از لب‌خند خود پر است

 

بر سکوت تاریک

پنجره ها آینه می شوند

 

تلفن در انتظار زنگ هیچ کس نیست

 

کلمات

به تردید می افتند و

می افتند

و برمی خیزند و باز

می‌افتند

 

کشو

از خاطره سنگین است

و شب

پل می زند

 


 

پگاه احمدی

رقص در جای خالی‌ی بودا*

 

عادت می‌کنم به روزِ بی مؤذنِ اصوات

و یادم می رود حروفی را

بیرون انفیه دان‌ها گذتشته ام،

 

یادم می رود زنی در عکس های قهوه یی اش قوز کرده بود

تا با قوسِ رودخانه ها، یکی بشود

 

این جا ، گاهی گیاه، نرم

از ضلع های فلسفه رد می شود

که نقره ها دیگر،

در بادگیر ِ پیر نریزند

تا درهای یزد را از خاک های آبی شان، بیرون بیاورم

 

چه قدر هوا "قهوه‌یی" ست

شبیه مردی که نام رنگ اش را پرسیده بود

شبیه شعری که سینمای اش

سال هاست همیشه برف نشان می دهد

 

عادت می‌کنم به روزِ بی مؤذنِ اصوات

و پشت هر لنجی،

پاره گی ی رود دورترم می کند.

 

* فیلم نامه از محسن مخملباف























       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۰۹ ـ جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵

  No. 809 - Friday 30 September 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم  قمری  ||||   پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



شاه داعي‌ی شیرازی

سيد نظام الدين محمود حسني‌ی شیرازی

(ملقب به داعي الي الله يا شاه داعي)

[ سده‌ی نهم قمری / ۱۵ میلادی]

 

۱

به مهر دوست کسی کـ از الست برخیزد

در این جهان ز سر هرچه هست برخیزد

مسلم است کسی را طرب زیاده‌ی عشق

که مست میرد و در حشر مست برخیزد

مگر ز حق برسد جذبه‌یی و گر نه که را

دمی معامله ی دل ز دست برخیزد

رسید کوکبه ی لا اله الا الله

که بت پرستی‌ی هر بت پرست برخیزد

ندا دهید که اسرار جمله بر صحراست

کنون  هر آن که به خلوت نشست برخیزد

به اوج عالم بالا رسد دل زاهد

اگر ز بند خیالات پست برخیزد

شکست خاطر داعی به زهد خشک فلان

بسا بلا که بر او زین شکست برخیزد

 

 

۲

در خمارم چه کنم باده گران است امروز

نوبت مرحمت پیر مغان است امروز

نه مرا جامه، نه جان، تا گرو جام کنم

وقت بخشایش بر بی درمان است امروز

باده خود چيست تجلى‌ی خداوند کريم  

آن‌که جام‌اش همه از جوهر جان است امروز

مست اين باده جهان را همه داده‌ست به باد  

دوش باده خور و بى‌نام و نشان است امروز

دى چنان کـ از سر خود پاى ندانستى باز  

همه گوى و همه بين و همه دان است امروز

صفت او نتوان گفت کماهى آرى 

نه چنان است که گويم که چنان است امروز

داعی  از نشوه‌ی اين باده مگر در سر اوست 

که سراسر همه فرياد و فغان است امروز

 

 

۳

نگويم ات که ملک شو نه نيز حيوان باش 

ميانه‌یى بگزين از طريق و انسان باش

در اين مصاحبت تن ز جان مشو غافل 

در اين موافقت جان حريف جانان باش

در اين سراچه‌ی سفلا چه مانده‌اى در بند 

زبند خويش برون آى و فوق کيوان باش

نمى‌شناسى خود را از ين جهت دونى 

بيا به معرفت خويش و شاه عرفان باش

 





 

۴

الا ای عقل سرگردان مجنون

چه گونه ره به پایان می بری چون

چو دست‌ات کوته و  وصل‌اش بلند است

همی کن یاد او، خون می‌گری خون

رهین شوق او این قلب مشتاق

فدای یاد او این جان مفتون

نیابد دل سکون جز بر در دوست

و گرگردد به گرد ربع مسکون

همه عالم فرحناک‌اند از این عشق

چرا دایم تو غمناکی و مجزون؟

شوی به‌روز و روزی مسند گُردی

گر این جذبه  شبی آرد شبیخون

از این جذبه جهانی زنده گشتند

بیا داعی که وقت ماست اکنون

 

 

۵

گرت يک نفس مانده باشد زعمر 

بزى آن نفس بى‌غم، از عمر شاد

که گر تلخ باشى و گر خوش، زمان 

امانى نخواهد به عمر تو داد

 

 

۶

با خلق خدا بگفت نيکو مى‌کوش 

بسيار به اين درشت‌گویى مخروش

پندى بده و تو نيز پندى بنيوش 

مستاى خدا را خود و خود را مفروس

 

 

۷

با زلف دلاويز تو کارى دارم  

آشفته دلى و روزگارى دارم

يک لحظه گل روى تو گر ديده نديد 

در سينه‌ی خويش خار خارى دارم













         
       

بالای صفحه