_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

    شماره‌ی ۸۱۰ ـ جمعه ۱۶ مهر ۱۳۹۵

  No. 810 - Friday 07 October 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


احمد شاملو

[۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۴ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

دو شعر

 

۱

صبح

 

ولرم و

کاهلانه

آبدانه‌های چرکی‌ی باران تابستانی

بر برگ‌های بی‌عشوهی خطمی

به‌ساعت پنج صبح

در مزار شهیدان

هنوز

خطیبان حرفه‌یی در خواب‌اند.

حفرهی معلّق فریادها

در هوا

خالی است.

و گلگون کفنان

به‌خستهگی

در گور

گُرده تعویض می‌کنند.

 

به‌تردید

آبله‌های باران

بر الواح سَرسَری،

به‌ساعت پنج صبح.

۲ اردیبهشت ۱۳۵۸

 

۲

عاشقانه

 

آن که می‌گوید دوستت می‌دارم

خنیاگر غمگینی است

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

 

هزار کاکلی‌ی شاد

در چشمان توست

هزار قناری‌ی خاموش

در گلوی من.

عشق را

ای‌کاش زبان سخن بود

 

آن که می‌گوید دوست‌ات می‌دارم

دلِ اندوهگین شبی‌ست

که مهتاب‌اش را می‌جوید

ای‌ کاش عشق را

زبان سخن بود

 

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره‌ی گریان

در تمنای من.

عشق را

ای‌کاش زبان سخن بود

۳۱ تیر ۱۳۵۸


علیرضا بهنام

چه؟

 

چقدر جنگ است وقتی زمین نگاه می کند برای چه

شیپور پخش می شود مثل خاکستری که از جنگ های قدیم

بر کاخ های ویران باشکوه

و از ( جنگ است ) می ماند

                           شبیه همه

از لوله های نفت بلند می شود گیسوش   

از ترعه های فروپاشیده از رنگ های جنگ

و بند می شود به نگاهی از دور که می نگاهد لوله ها را پیچ در پیچ

از ( جنگ است ) می ماند و می رود تا سقوط

بمبی بزرگ ، ایستاده آن بالا مردد است که بیافتد

بمب مردد است می لغزد از گیسوش می افتد بین لوله های نفت

بر شانه هاش غوغای این جهان همه آرام و سرد ریشه دوانده‌ست

از لوله های بلند شده از گیسوش

( جنگ است ) می بارد پاهای قطع شده می بارد

چشمان بیرون آمده از کاسه های سر

زمین مثل همه است از بین گیسوهاش

جنگ است چقدر شبیه همه

و سقوط سقوط می کند از گیسوش

سقوط می کند که بگوید چه؟


 

کبوتر ارشدی

عكس یادگاری

 

هنوز نرسیده‌ام

به اندازه‌یی كه هفته خواب حیرت دیده بود

آینه

از اندام‌های كور

تهی‌تر شده روبه روی من

مثل عكسی كه قاب خالی‌ی عشق است

عكسی از سیاره‌ی گربه

                               پلید و چرب ...

 

 

و گربه

كه از موهای شب درازتر خمیازه می‌كشید

روی دست

كه وقت جفت گیری جیغ بود و خنج

 

 

زخمی كه از شب گذشته باشد

به روز نمی‌كشد این تب

ومن كه زنده‌ام به گور می‌شود

باز

به رویای كسی فكر می‌كند

كه بادهای پاییزی دارد

به انضمام این عكس

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

    شماره‌ی ۸۱۰ ـ جمعه ۱۶ مهر ۱۳۹۵

  No. 810 - Friday 07 October 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم  قمری  ||||   پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



امیرشاهی

امیرآق ملک فیروزکوهی‌ی سبزواری (شاهی)

[سده‌ی نهم ‌قمری / ۱۵ میلادی]

 

۱

مرا سری است که بر خاک آستانه‌ی اوست

چو تیر غمزه کشد جان و دل نشانه‌ی اوست

شب دراز چه پرسی که چیست حالت شمع

دلیل سوز دل‌اش سوز عاشقانه‌ی اوست

در این صحیفه‌ی نخوانده خطّ خطا ز آن‌رو

که هرچه می‌نگرم نقش کارخانه‌ی اوست

عجب مدار که خواب اجل برد ناگه

مرا که شب همه شب گوش بر فسانه‌ی اوست

سرود مجلس اگر نیست گفته‌ی شاهی

چگونه دیده‌ی خلقی تر از ترانه ی اوست

 

۲

ابر آمد و بگریست بر اطراف چمن ها

شد شسته به شبنم رخ گل ها و سمن ها

با داغ تو رفتند شهیدان تو زین باغ

چون لاله به خون جگر آغشته کفن ها

از ما سخنی بشنو و با ما سخنی گوی

کز بهر تو بسیار شنیدیم سخن ها

گه ناز و گهی عشوه،گهی جور و گهی لطف

غیر از تو چه داند دگری این همه فن‌ها ؟

در عشق تو صبر و دل و دینم شد و اکنون

مانده‌ست در این واقعه شاهی  تن و تنها

 

۳

مرا در عشق بهبودی نمانده‌ست

ز سودای بتان سودی نمانده‌ست

دلم رفته است و آهی مانده بر جای

از آن آتش به جز دودی نمانده‌ست

سر آمد روز عیش و یادگارش

به جز دلق می آلودی نمانده‌ست

طبیب از ما عنان برتافت گویی

که هیچ امید بهبودی نمانده است

بکش تیغ جفا در خون شاهی

کـ از این‌اش بیش مقصودی نمانده‌ست

 

۴

امروز نسیم سحری بوی دگر داشت

گویی گذر از خاک سر کوی دگر داشت

ما یک دل و یک روی چنین، وآن گل رعنا

افسوس که از هر طرفی روی دگر داشت

دی مردم از آن ذوق که در گفتن دشنام

با ماش سخن بود و نظر سوی دگر داشت

خوش وقت کسی موسم نوروز،که چون گل

هر روز سر آب و لب جوی دگر داشت

شاهی  به تماشای مه عید نیامد

ی‌چاره نظر در خم ابروی دگر داشت

۵

عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافت

چشم یاری داشت از یاران، ولی یاری نیافت

ای دل از کوی‌اش ببر سرمایه ی درد و نیاز

کـ این متاع کاسد این‌جا هیچ بازاری نیافت

تا صبا زلف‌اش برای صید دل ها باز کرد

آن کمند فتنه را چون من گرفتاری نیافت

سال ها دل چون صدف طوف ریاض دهر کرد

در فضای او گلی گر یافت، بی خاری نیافت

شاهی  از یاران خود با کنج تنهایی بساخت

ز آن که با هر کس غم دل گفت، غم‌خواری نیافت

 

 ۶

باز آی که دل بی تو سر خویش ندارد

بیمار تو از جان رمقی بیش ندارد

از داغ تو ذوقی نبرد عاشق بی درد

مرهم چه کند آن که دل ریش ندارد ؟

گر لطف تو ما را ننوازد چه توان کرد ؟

سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد ؟

آن کس که رسد ناوک دل‌دوز تو بر چشم

ناکس بود ار چشم دگر پیش ندارد

تا عشق تو در واقعه شد رهبر شاهی

فکر از خرد مصلحت اندیش ندارد

 

۷

ای خوش آن شب که به بالین من آن ماه رسد

شمع در دست به کاشانه ام آن شاه رسد

وعده ی وصل به ماهی شد و ماهی عمری است

بخت آن کو که مرا عمر به یک ماه رسد ؟

دل در آن چاه ذقن ماند، بگو با سر زلف

که به فریاد اسیران ته چاه رسد

گفتم‌اش: شب همه شب از غم تو نالان‌ام

گفت: می نال، به فریاد تو الله رسد

روی در آینه ی مهر تو جان خواهم داد

دم آخر که مرا عمر به یک آه رسد

گفته ای: شاهی  اگر هیچ نباشد سگ ماست

من که باشم که به این سوخته این جاه رسد ؟

 

۸

ای غنچه را  خون در جگر از لعل رنگ آمیز تو

عشاق را جان در خطر از صلح جنگ آمیز تو

رویت مه ناکاسته، خط سبزه نوخاسته

شکل غریب آراسته، نقاش رنگ آمیز تو

گفتی گل وصلی دهم،خاری ندیدم از تو هم

ای دور از آیین کرم، لطف درنگ آمیز تو

گاهی زنی سنگ جفا، گه طعن و دشنام از قفا

باد است و گل دیوانه را دشنام سنگ آمیز تو

شاهی برو زین آستان، از در چو راندت دلستان

خود عار می دارد جهان از نام ننگ آمیز تو





         
       

بالای صفحه