_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۱۳ ـ جمعه ۷ آبان ۱۳۹۵

  No. 813 - Friday 28 October 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


نادر نادرپور

[ ۱۳۷۹ ـ ۱۳۰۸ خورشیدی / ۲۰۰۰ ـ  ۱۹۲۹میلادی]

دو شعر

 

۱

عکس فوری

 

بانگاهان تاریک زمستانی

در آن میخانه‌ی کوچک

کنار سرزمین باختر ،‌ برساحل دریا

صدای دوردست گریه‌ی باران

و بانگ خنده‌ی گیتار در غوغای میخانه

و دودی تلخ و عطر آگین

و مغز چلچراغ سقف در سرسام مستانه

و سرمای فلز پیشخوان در دست می خواران

و بادی شوخ در آغوش گرم پرده‌ی مخمل

و رقص خوابناک پرده درچشمان بیداران

و جادوی حضور دختری تنها

میان جمع مستان پریشان‌گو

و لب های تر او در تب و تاب سخن گفتن

و من ، در اشتیاق گفت و گو با او

و او ، نزدیک با آن جمع بی‌گانه

ولی دور از نگاه مهربان من

و در پایان ،‌ گریز ناگهان او از آن مجلس

و نام نازنین او : جوانی بر زبان من

 

 

۲

توفان نوح

 

مشتی شکوفه را

بر آب ریختم

یک آسمان ستاره پدید آمد

پس ، زورقی به کوچکی‌ی دست

از کاغذی به نازکی‌ی برگ ساختم

وز موم، ناخدایی کوچکتر از خدا

بر آن گماشتم

او زورق مرا

با خود به دور برد

 تا آن شکوفه ها

تا آن ستاره ها

تا آن جزیره های پر از عطر و نور برد

نزدیک هر کدام ، زمانی درنگ کرد

گفتی که با یکایک آن جمع ، آشناست

آنگاه بادی از افق باختر وزید

زورق ، حباب وار ، نگون‌سار شد بر آب

وان ناخدا ، عنان به کف موج ها سپرد

اکنون ، جهان کوچک من خالی از خداست



























حسین شرنگ

دو شعر

 

۱

به کابل

 

در آن جشنِ مسموم

که مارهای نیم خاسته

می رقصیدند

با سایه های زخمی

فشافشان   گردنکشان

از خشاخشِ پوست هایشان

جرقه می جهید  رنگ می باخت

غروب از هیبتِ نگاه هایشان

از کفِ زردِ داغشان

خاک   خمیر زهر می شد

سوراخ های پنهان

از انزوا بیرون می خزیدند

مارهایِ خود را بغل میکردند

و می رقصیدند تا پایان

جشن

 

۲

یادِ محسن شریفی واعظ

 

تو از درخت افتادی

پرندهگان خاموش شدند

 

تو پای درخت بودی

دنده در جگر  خون در گلو

و زندهگی تو را دور زد

و از تو دور شد

خرمایی در دهان

جرعه‌یی در چشم


 

رویا تفتی

معرکه است عشق

 

گذشت

تو کنار کشیدی

آهسته شدم من

معرکه است عشق

به‌ترین نیروی محرکه است

 

خام مانده‌ایم در مواردی

سوخته در مواردی

دید فرق می‌کند با طرز نگاه

و این سوء تفاهم زیبا

بگو که کم آورده‌ام بگو

بگو که تیر تا استخوان می‌کشند این خبرهای مکرر پوک

این جنازه‌های مفلوک

زباله پنهان نمی‌شود

زمان

خون و آبِ روان

حتا عکس قدیمیِ فتاده در آن

 

از پیر شدن نمی‌ترسم که

جوان نماندن را واهمه دارم

نارضایتی هم نیروی موثری بود وگرنه

  

۲۹/۵/۱۳۹۳ ـ ۶/۶/۱۳۹۳

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۱۳ ـ جمعه ۷ آبان ۱۳۹۵

  No. 813 - Friday 28 October 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم  قمری  ||||   پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



اهلى

شیخ محمد اهلی‌ی شیرازی

[پایانه‌ی سده‌ی نهم تا آغازه ی دهم قمری / ۱۵ میلادی]

 

 

۱

مست آن‌ام که ز دست‌ات قدحی نوش کنم

هرچه غیر از تو بود جمله فراموش کنم

نایم از شوق تو تا روز قیامت با هوش

مست اگر با تو شبی دست در آغوش کنم

گوش بر قول تو دارم نه به پند دگران

من نه آن‌ام که حدیث دیگران گوش کنم

خنده روی ام همه چون جام و دلم پر خون است

پر نشاط‌ام چو خم و ز آتش دل جوش کنم

روی اهلی سوی پیراهن مرقع پوش است

من نظر سوی جوانان قبا پوش کنم

 

 

۲

دلا خراب کن این نقش خودپرستی را

چو گردباد، فروپیچ گَردِ هستی را

دم مسیح و حیات ابد به ما نرسد

غنیمتی شُمر ای دوست وقت مستی را

چو سرو باش دل آزاده با تُهی‌دستی

مگو چو غنچه به کس حال تنگ‌دستی را

فلک به پایه‌ی معراج خاکیان نرسد

بلند قدر ندانست قدر پستی را

تو رو به دوست کن، از قبله در گذر اهلی

به بت‌پرست چه نسبت خداپرستی را

 

 

۳

كار ما عشق است و ما را بهر آن آورده‏اند

هر كسى را بهر كارى در جهان آورده‏اند

اين‏همه افسانه كـ از فرهاد و مجنون ساختند

شرح حال ماست يك يك بر زبان آورده‏اند

عاشقان را عشق اگر چون شمع مى‏سوزد رواست

تا چرا سوز نهان را بر زبان آورده‏اند

آن دو لعل لب كه جان بخشند چون آب حيات

در سخن صد هم‌چو عيسا را به جان آورده‏اند

در طريق عاشقى، اهلى، ز كشتن عار نيست

خوش برآ كـ امروز ما را در ميان آورده‏اند

 

۴

هوای دیدن‌ات ای ترکِ تندخو ست مرا

نگاه کن که هلاک خود آرزوست مرا

منِ شکسته چنان تلخ‌کامی‌یی دارم

که آب بی لب تو زهر در گلوست مرا

تنم به خواب عدم رفت وهم‌جنان بینم

که با خیالِ لب‌ات دل به گفت و گوست مرا

از آن شبی که چو گل در کنار من بودی

هنوز خرقه‌ی صد پاره مشک‌بوست مرا

کنون که برق فراقم چو نخلِ بادیه سوخت

چه وقت سبزه و گشتِ کنارِ جوست مرا

چنان فرو شده‌ام در خیال او اهلی

که وصل دوست نماید خیالِ دوست






۵

خوش آن که تو بازآیی و من پای تو بوسم

چون سایه‌ی زلف تو قدم‌های تو بوسم

هر جا که تو روزی نفسی جای گرفتی

آن‌جا روم و گریه‌کنان جای تو بوسم

در باغ روم بی‌تو و هر سرو که بینم

پای‌اش به هوای قد و بالای تو بوسم

روی تو تصوّر کنم و لاله و گل را

از حسرت رخسار دلارای تو بوسم

هر جا که غزالی‌ست چومجنون سر و چشم‌اش

در آرزوی نرگس شهلای تو بوسم

خواهم که شوی مست شکرخواب صبوحی

در خواب مگر لعل شکرخای تو بوسم

من، اهلی ی درویش توام، ای شه خوبان

دستی که ببوسم، به تمنای تو بوسم

 

 

۶

اكنون كه تنها ديدم ات لطف ار نه ، آزارى بكن

سنگى بزن، تلخى بگو، تيغى بكش، كارى بكن

گيرم ندارى ميل من اى مردم چشمم گهى

از گوشه‌ی چشمى به من نظّاره‌یى بارى بكن

اى يوسف جان مى‏خرد خلقى به جان وصل تو را

رسم گران‏جانى بهل، ميل خريدارى بكن

مُرديم دور از روى تو در خانه مانى تا به كى

بيرون خرام آخر گهى گل‏گشت بازارى بكن

ناگه طبيب عاشقان غافل ز حال‌ات بگذرد

اهلى بكش آهى ز دل يا ناله‌ی زارى بكن

 

 

۷

پيش سر مستان عشق‌ات گلشن و گلخن يكي‌ست

دار منصور و درخت وادي‌ی ايمن يكي‌ست

حسن او در دل ز جام ديده صد عكس افكند

در درون خانه صد خورشيد و در روزن يكي‌ست

خوب‌رويان همچو پروين‌اند و او ماه تمام

خوشه چين بسيار مي‌بينم ولي خرمن يكي‌ست

در گلستان جهان جز وي نمي‌بينم گلي

گر سراسر گل شود عالم به چشم من يكي‌ست

ديده‌ی يعقوب روشن گشت و دشمن كور شد

در محل فرق است ور نه بوي پيراهن يكي‌ست

جنگ و بحث خانقه ياران به هم دشمن كند

اي خوشا ميخانه كـ آن‌جا دوست با دشمن يكي‌ست

گر نظر بر غير دارم غير او مقصود نيست

ديده در صورت دو شد اهلي ولي ديدن یكي‌ست












         
       

بالای صفحه