_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۱۴ ـ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵

  No. 814 - Friday 4 November 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


احمد رضا احمدی

دو شعر

 

۱

باد می‌آید

 

فوج فوج دست‌هامان

در سرما و در آینه

منهدم می‌شود یا خاکستر می‌شود ما تفاوت را نمی‌دانستیم

خوردن پرتقال واقعه‌ی ممکن عمر ما می‌شود

ما در بعد از ظهر باید در ایوان خانه خیره به آسمان شویم

و آینده‌مان را حدس بزنیم

آینده‌یی که نمی‌دانیم چه رنگ است

آبی یا بنفش

قرمز یا سفید

برهنه در کنار آینه، خیره در آینه

گذشته را می‌بینم که در سکوت عشقِ

دختران محو می‌شوند

از گذشته برای ما فقط دو سبد انگور یک قلمه شمعدانی

یک لیوان شکسته با آب مانده‌ی تیره از بیمارستان مانده است

آخرین برگ‌ها را در سکوت غروب پاییز

هنگام که جنازه‌ی  مسافرانِ سقوط کرده‌ی هواپیما را

به قبرستان می‌بردند

دیدیم

چه پهناور و چه ساکت بودند

چه فایده

ما مسافران هواپیما را نمی‌شناختیم

حدس داشتیم

قبل از سقوط و حریق یک بار دیگر پول‌ها را

در کیف‌های جیبی شمرده بودند

و فقط این میخک مانده

از مسافران را بدون پرسش و جواب

از من بپذیر

باد می‌آید

شاید تا شب باد بیاید.

 

۲

هر دارو كه علاج بود

 در خانه داشتم

 اما تنم در باد

به تماشاي غزل‌هاي آخر مي رفت

امروز را بي تو خفتم

فردا كه خاك را به باد بسپارند

تو را يافته ام

 مگر تو نسيم ابر بودي

كه تو را در باران گم كردم ؟


 

رزا جمالی

اتاقِ تاریک

 

تک نوري ست كه بر مخفي ترين سمت مي تابد

در عصب ها گسيل مي شود

كافي ست

به اندازه اي ست كه بر عنصرِ تازه‌یي دلالت مي كند.

ياخته هاي كور را به كناري گذاشته ام

تا در اجسامِ كِدِر نفوذ كنند

ورقه هايي كه بار گرفته اند در تاريكي ادامه مي يابند.

با كَسري از من متناسب است

چنانچه جِرمي سنگين كه از شاخه هاي درخت آويزان است

به رنگِ سردِ جسمِ توست

تقلاي من.

سعید سلطانی طارمی

آوازهای نخل (۲)

 

چشم های‌ام کورند

چشم های کورم

خواب می بینند

خواب توفان می بینند

که زاقصای جهان می آید

آهوان را می بلعد

روی کوهان شترها

                       افعی‌ی شعله وری می کارد

و کبوترها را

               زیر شلاق کبودش می گیرد

روی سرچشمه ی جوشان فرات

                        اژدهایی می بندد

نینوا را به سقوط ابدی می‌بخشد

و هوا را از ما می دزدد.

 

آه،

روح سوزان خدایان

درسرابی نفرینی

گیر خواهد افتاد

وزمین،

               آب‌های‌اش را قی خواهد کرد

کاسه ی دریاها

واژگون خواهد شد

باد،

نوح و کشتی را خواهد برد

و ستیغ جودی

زیر امواج تشعشع خواهد مُرد

کودکانی بی قلب

روی خاکستر آبادی‌ها

                   به جهان خواهند آمد

روی نخلستان‌ها

برف مسمومی خواهد ریخت

دختران بغداد

                 از دم آینه خواهند گریخت

وحمورابی

زیر الواح قوانین‌اش

                     گریه خواهد کرد

روح خان وحشی

درواشنگتن خواهد چرخید

صبح یاسا خواهد گفت

ظهر یاسا خواهد کرد

شب،

زیر یاسا خواهد زد

 

چشم های‌ام کورند

چشم های کورم

خواب می بینند

خواب یک جوجه کبوتر می بینند

که سراسیمه و سرگردان است

روی خاکستر نخلستان‌ها.


 

دنباله ی اتاقِ تاریک

 

 

چيزي ست كه در بطنِ خود منجمد است

يك قطعه يِ تاريك است

شعاعِ نازكي ست

كه در انسدادِ در محبوس است.

بلوري كه به دست آمده

در سيالات نقش مي گيرد

انتهايِ اين مسيركجاست؟

طرحي از عصب ها بر كاغذهايِ سياه افتاده است .

رسوب مي كنم

شماري از اجسام ضخيم اند

ظرف ها را بُرده ام

قدري آب تهِ ليوان هست.

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۱۴ ـ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵

  No. 814 - Friday 4 November 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم  قمری  ||||   پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فغانی

بابا فغانی‌ی شیرازی‌

[ پایانه ی سده‌ی نهم تا آغازه‌ی  دهم قمری / ۱۵ میلادی]

 

 

۱

چه باشد عاشقی؟ خود  را به غم ها مبتلا کردن

به صد خون جگر بی‌گانهیی را آشنا کردن

چه حاصل زینهمه افسانه ی مهر و وفا یارب

چو نتوان در دل سنگین او یک ذره جا کردن

اگر صد سال افتم چون گدایان بر سر راه‌اش

هم او دشنام خواهد داد و من خواهم دعا کردن

من و دردی به روی درد و داغی بر سر راهی

که بی دردی بود در عشق تدبیر دوا کردن

به جای قطره گوهر در کنارم ریختی دیده

اگر ممکن شدی از گریه تغییر قضا کردن

فغانی کمترین بازی‌ست در عشق نکو رویان

جفا از بی وفایان دیدن و نام‌اش وفا کردن

 

۲

ای ز جان شیرین تر آغاز ترش‌رویی مکن

با چنان روی نکو بنیاد بدخویی مکن

ما به آب دیده و خون دل‌ات پرورده ایم

سر مکش ای شاخ گل از ما و خودرویی مکن

چون نمی‌جویی دلم را کـ از جفا آزرده ای

سرو من جای دگر اظهار دل‌جویی مکن

یارب از روی نکو هرگز نبیند روی نیک

آنکه می‌گوید که با عشاق نیکویی مکن

بارها گفتی دل‌ات را از جدایی خون کنم

جان من این را مگو باری چو می‌گویی مکن

در نمی‌گیرد فغانی  با سیه چشمان فسون

پیش این شوخان سحر انگیز جادویی مکن

 

۳

درون سینه ام این نیم جان کـ از بهر ماهی بود

به یک نظّاره بیرون رفت پنداری که آهی بود

کسام در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی

گذشت آن‌هم که این دیوانه را آرامگاهی بود

به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشم است

که بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود

فتادم در تظلم روز جولان بر سر راه‌اش

نگفت آن بی‌وفا کـ آن آدمی یا برگ کاهی بود

فغانی از سموم هجر در دشت فنا افتاد

نشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود

 

۴

شکسته شد دل و شادست جان خسته ی ما

که یار نیست جدا از دل شکسته ی ما

چو روز حشر بر آریم سر ز خواب اجل

به روی دوست شود باز چشم بسته ی ما

نشست آتش دل چهره برفروز ای شمع

بود که شعله کشد آتش نشسته ی ما

رمید خواب خوش از چشم ما کجاست خیال؟

که آرمیده شود چشم خواب جسته ی ما

گذشت کوکبه ی صبح وصل و منتظریم

که باز جلوه کند طالع خجسته ی ما

هزار دسته ی گل بسته شد به خون جگر

نظر نکرد به گل‌های دسته دسته ی ما



 

 

 

۵

به بستر افتم و مردن کنم بهانه ی خویش

به این بهانه مگر آرم‌ات به خانه ی خویش

بسی شب است که در انتظار مقدم تو

چراغ دیده نهادم بر آستانه ی خویش

حسود تنگ نظر گو به داغ غصه بسوز

که هست خاتم مقصود بر نشانه ی خویش

کلید گنج سعادت به دست شاه وشی‌ست

که بر فقیر نبندد در خزانه ی خویش

نه مرغ زیرکم ای دهر سنگسارم کن

چرا که برده ام از یاد آشیانه ی خویش

مرو که سوز فغانی بگیردت دامن

سحر که یاد کند مجلس شبانه ی خویش

 

۶

ای دل بیا که نوبت هستی گذشته است

وقت نشاط و باده پرستی گذشته است

از آب زندهگی چه حکایت کند کسی؟

با دل شکسته‌یی که ز هستی گذشته است

خواهی بلند ساز مرا ، خواه پست کن

کار من از بلندی و پستی گذشته است

دارم چنان خیال که بشکسته ای دلم

ورهم شکست چون تو شکستی گذشته است

بنشین دمی و باقی عمرم عدم شمار

کـ این یک دو لحظه تا تو نشستی گذشته است

هم در شراب‌خانه فغانی  خراب به

کارش چو از خرابی و مستی گذشته است

 

۷

یار باید که غم یار خورد یار کجاست؟

غم دل هست فراوان دل غم‌خوار کجاست؟

ماه من روشنی‌ی دیده ی بیدار من است

یارب آن روشنی‌ی دیده ی بیدار کجاست؟

نرگس چشم تو مردم کشی آموخت ولی

چشم او را مژه و غمزه ی خون خوار کجاست؟

شد گرفتار فغانی به کمند غم عشق

کس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست

 






























 

         
       

بالای صفحه