_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۱۵ ـ جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵

  No. 815 - Friday 11 November 2016

 
 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


فروغ فرخ‌زاد

[۱۳۴۵ ـ ۱۳۱۳ خورشیدی / ۱۹۶۷ ـ  ۱۹۳۴ میلادی]

بعد از تو

 

 

ای هفت سالهگی

ای لحظه های شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

بعد از تو پنجره که رابطه‌یی بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

                  شکست

                                     شکست

                                                       شکست

بعد از تو آن عروسک خاکی

که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

 

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم

و به صدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می‌خاست

و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .

 

بعد از تو که جای بازی‌مان زیر میز بود

از زیر میزها

به پشت ها میزها

و از پشت میزها

به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم، رنگ تو را باختیم ، ای هفت ساله‌گی .

 

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری ها را

با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده‌ی خون

از گیجگاه های گچ گرفته‌ی دیوارهای کوچه زدودیم .

بعد از تو ما به میدان ها رفتیم

و داد کشیدیم :

زنده باد

مرده باد "

 

و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان

که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.

بعد از تو ما که  قاتل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب هامان

در جیب های‌مان  نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم .

 

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم

و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس می‌کشید

و مرگ ، آن درخت تناور بود

که زنده های این‌سوی آغاز

به شاخه های  ملولش دخیل می بستند

ومرده های آن سوی پایان

به ریشه های فسفری‌اش چنگ می زدند

و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود

که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی

روشن شدند.

 >>>> دنباله >>>

عباس عارف

پروا ...

 

بلبلی فَوَرانی

ناگهان

از دلِ زمين و زمان

روييد

وَ رو به جوانه‌های کهنْ ترين باغ

چشمهْ چشمهْ خونْ موييد ، جوشيد ، موييد

جوشيد و موييد ، جوشيد و خونينْ خروشيد

چشم‌اش نگينِ خونابهْ دل فشان ،

دلِ ترانه‌هاي‌اش رنگين

از

خارْ خارِ عشق و

زخمهْ بهانه‌هاي‌اش لبريز ؛

خشماه

روانه های پَر و پایِ بريدهی

گلِ سرخ و

پروانه و

بامداد ...

پرپر زنان و

شکسته خوانان

در حصار

 

می ديد و

 خون می موييد و

 شعله شعله می جوشيد ،

امّا

از هزار و يک آشيانه‌ی اهريمنِ پنهان

لکّه به لکّه ، شاخه به شاخه و

     ناگاه

هزاران و بی شمار

قار قارِ جان‌ساينده و سياه

فضای بهشتی ترين نغمه‌های آسمانی را

دوزخْ سازانهْ از سينه بردريد ؛

              صفيری از پتيارهی نفيری برجَست

تيرِ راست آمد فرودِ آتشين و شکست

در اوجِ چکاوکِ چپْ خوان و پُر نويد

آه آن پارهْ پارهْ چشمهی فوّارهْ روان

آن جا

همانند مشتی خونِ دلمه بسته و بَرجسته

بر آن شاخهی نگون‌سايهی اميد ...

 

جمعه ۱۹ تير ۱۳۸۳ ـ تجريش


دنباله ی شعر فروغ فرخ زاد

صدای باد می آید

صدای باد می آید، ای هفت سالگی

 

برخاستم و آب نوشیدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چه گونه ترسیدند.

چقدر باید پرداخت

چقدر باید

برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟

 

ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم ، از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آن‌جا بود

در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

 

چقدر باید پرداخت؟...

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۱۵ ـ جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵

  No. 815 - Friday 11 November 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم  قمری  ||||   پانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



امیدی

خواجه ارجاسب امیدی تهرانی‌ی رازی

 [ پایانه ی سده‌ی نهم تا آغازه‌ی دهم قمری / ۱۵ میلادی ]

 

۱

کاش گردون از سرم بیرون برد سودای تو

یا مرا صبری دهد چندان‌که استغنای تو

از غرور حسن اگر نبود تو را پروای ما

از جنون عشق ما را نیست هم پروای تو

شهره‌ی شهری چو ماه نو تو از پهلوی ما

ما به رسوایی علم در عالم از بالای تو

عشق چون پنهان نماند زین درم آواره کن

تا نه تو بدنام گردی و نه من رسوای تو

شب نهان از سر امیدی بر سر آن کوی رو

تا نبیند روز آن‌جا کس نشان پای تو

 

۲

خوش آن‌که چاک گریبان به ناز باز کنی

نظر بر آن تن نازک کنی و ناز کنی

تو پاک دامن و من رند پیرهن چاک‌ام

عجب نباشد اگر از من احتراز کنی

چرا ز من گذری با هزار استغنا

به دیگری رسی اظهار صد نیاز کنی

به چشم من نکنی خواب و شرم می‌دارم

که پیش مردم بی‌گانه پا دراز کنی

گمان مبر که شود عشق بی‌نیاز قبول

اگر به کعبه روی و اگر نماز کنی

ترنج غبغب او را نهال گشت بلند

تو دست کوته امیدی چرا دراز کنی

 

 

۳ 

تو ترک نیم مستی من مرغ نیم بسمل

کار تو از من آسان کام من از تو مشکل

کاری نمی‌گشاید از دست مانده برسر

گامی نمی‌برآید از پای رفته در گل

تو پا نهی به میدان من دست شوی‌ام از جان

تو خوی‌فشانی از رخ من خون چکان‌ام از دل

ساغر کشی و خنجر، اهل وفا سراسر

خون خورده در برابر جان داده در مقابل

پیمانه ی حیاتم پیش اجل تو مشکن

سر رشته‌ی امیدم پیش از خلل تو  مگسل

آهی زمینه ی من برق هزار خرمن

تیری ز غمزه ی تو مرگ هزار بی‌دل

دنبال آن مسافر از ضعف  و ناتوانی

برخیزم و نشینم چون گرد تا به منزل

کو بخت آن که گیرم مست‌اش ز خانه‌ی زین

و آن ساعد بلورین در گردنم حمایل

چشم سیاه مست‌اش سرمایه‌ی جنونم

زلف دراز دست‌اش در گردنم سلاسل

زلف دراز دست‌اش با این همه تطاول

زنجیر عدل بسته در عهد میر عادل!


۴

ای جنگجو به قلب سپاه که می‌زنی

دامان ناز بر زده راهِ که می‌زنی

چشم سیه که کرده ای از باده لاله گون

آتش به خان و مان سیاه که می‌زنی

مستی و می‌روی پی‌ی آزار خلق ، آه

خود را دگر بر آتش آه که می زنی

زلف‌ات کمند افکن و چشم‌ات کمین گشای

با لشکری چنین به سپاه که می‌زنی

سلطان حُسن اوست امیدی ز دست او

زانوی داد بر سر راه که می‌زنی

 

۵

بر آن سرم که اگر همتم کند یاری

ز بار منّت دونان کنم سبک‌باری

اگر به کنج قناعت ز تشنه‌گی میرم

به نیم قطره نجویم ز هیچ کس یاری

شوم چو غنجه خشن پوش، چند هم‌چو گل‌ام

به سرخ و زرد فریبد سپهر زنگاری

گرفتم آن‌که در ایام قحط کنعان است

عزیز مصر قناعت، چرا کشد خواری

در این سفر که بود راه دور و بارِ گران

چه یاری‌یی طلبد مرد باری از یاری

سری که پر بود از بار آرزو و هوس

اگر تهی نکنم آورد نگون‌ساری

مرا ز نان جوِ خویش چهره کاهی به

که از شراب حریفان سفله گل‌ناری

در این رباط دو در مشتری‌ی اهل هنر

چو نیست غیر فرومایه‌گان بازاری

اگر به گرگ دهد هم‌چو یوسفم زآن به

که ناکسی کُنَدَم در جهان خریداری

اگر کنی ز برای  یهود کناسی

و گر کنی ز برای مجوس گل‌کاری

در این دو کار کریه آن‌قدر کراهت نیست

در این دو شغل خسیس آن مثابه دشواری

که در سلام فرومایه‌گان صدرنشین

به روی سینه نهی دست و سر فرود آری

مذاق لذت آزاده‌گی عجب نبود

اگر شناخته باشی پس از گرفتاری

که قدر قیمت ایام تن‌درستی را

توان شناختن اندر زمان بیماری

مسافران نُه اقلیم عالم بالا

چو آمدند در این کهنه چاردیواری

گذاشتند متاع جهان و بگذشتند

تو نیز چون دگران بگذری و بگذاری

ز راه جاه قدم بازکش که این ره را

فراز و شیب فزون‌تر بود ز همواری

به راه خضر قدم نه کــ از این ره تاریک

امید هست که سر رشته‌یی به دست آری

ره مدینه‌ی علم این ره است و این ره را

اگر زپای در آیی ز دست نگذاری

         
       

بالای صفحه