_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

     شماره‌ی ۸۱۶ ـ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵

  No. 816 - Friday 18 November 2016

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


یداله مفتون امینی

دو شعر

 

۱

با دل خاکستري اش

مي‌رود و باز مي‌گردد

خياباني را

که تازه شناخته است

با زخم‌هاي فراموش‌اش

مي‌پوشد و در مي‌آورد

پيراهني را که تازه خريده است

با دست بي‌خبرش

مي‌گشايد و مي‌بندد

پنجره‌یي را

رو به باغچه‌‌یي که تازه کاشته است

و اين همه را نمي‌داند چرا؟

شايد

شايد که در گوشه‌یي از همين روزها

با عشق تازه‌یي آشنا شده است

عشقي

که با زيبايي خود پيش مي‌آيد و راه مي‌گشايد

و در تنهايي‌ی خود

از اتفاق

به خاطره نمي‌رسد

 

 

۲

 باران

وقتي که از يک چتر آويخته مي‌چکد

باران

وقتي که از يک زنگ به صدا درآمده مي‌چکد

يا از يک قفل بسته

باران

وقتي که از شادي‌ی يک دهقان مي‌چکد

يا از شتاب يک مهمان

يا حتا

وقتي که از يک علامت تعجب!

در هر حال

قطراتي از خود را بر کاغذ سپيدي مي‌پراکند

که من

روي آن شعري خواهم نوشت

و شگفت آن که

اين‌جا

قطره‌ي زودتر افتاده ديرتر مي‌خشکد

و آن که

در جايي پايين‌تر از همه چکيده است

زيباتر نقطه‌اي است

براي پايان يک شعر . . .


 

روجا چمنکار

دو شعر

 

۱

دلفین های آبی

 

هر صبح

از خواب می پرم

عجله می کنم

دلفین های آبی را به موهای‌ام می زنم

جای  لب های‌ات را بـر لب های‌ام صورتی می‌کنم

میز را می چینم

صدایات می زنم

بعد بـه یاد می‌آورم

از پاییز به بعد

دیگر نبوده ای و من

هر صبح از خواب پریده ام

عجله کرده ام

دلفین های ِ آبی را بـه مـوهای‌ام زده ام

جای لب های‌ات را بر لب هایام صورتی کرده ام

میز را چیده ام و بعد

صدای‌ات زده ام...

 شمس آقاجانی

شعر زیرزمین

به: رضا براهنی

به: منوچهر آتشی

و همکلاسی ها

 

من سالوادُر دالی قبول، تو از کجای تن‌ا‌ت آفتاب می زند بیرون؟

اگر بگویم عشق از کنار دست تو آغاز شد می‌گویید منوچهر آتشی گفته است

اگر بگویم حالا دو روز تربت من در راه است می گویید خط‌اش بزن براهنی زده است

ما شعرمان را زیرزمین می گوییم

نور که نباشد چشم ها درشت ترند

لوده‌گی می کند کلمه، کلمه را می بلعند

کلمه به جای عشق می نشیند، عشق را می بلعند

پنج متر، ما شعرمان را پنج متر پایین تر از سطح زمین می‌گوییم

زیرزمین خال لب سیاه تر است

پشه نیش‌اش را تیز می‌کند ما گوشمان را

نور که نباشد مارها عاشقانه ترند

لیلای دراز قامت من، مار مفصل

                          مجنون تو ام به مانند مار کوچکی

نیشم بزن لیلای مفصل، سیاه دراز قامت من

                        ای که من مجنون مار ـ لیلای گیسوی تو

نیشم بزن، چند کلمه نیشم بزن

(و اما این جا یکی هست که پیوسته لیلا می‌سازد

با موهایی که ندارد، سیاه و چشم های درشت‌اش)

لیلاساز من ای لیلاساز!

با موهایی که نداری سیاه و چشم های درشتت

از بلندای عشق های زیرزمین

                   چند کلمه پرتابم کن

لیلا ساز!

اگر که بگویم مرا به سطح زمین نفرست می گویی مگر تو عاشق ماری؟

به روی زمین می آیم من که مدیون آفتاب خدا هستم

لوده‌گی نکن! آفتاب وزوز کننده‌ی پشه‌یی

من سالوادر دالی قبول، و از کجای تن‌ات آفتاب می‌زند ...

اسفند ۱۳۷۳

 


 

روجا چمنکار

دو شعر

 

۲

در دستانم خطی نیست

 

در دستانم

خطی نیست

نه خطی که طول عمرم را نشان دهد

نه خطی که آینده‌ام را بگوید

و نه خطی که مرا به کسی برساند

من

تمام خطوط دنیا را

در چشمانم پنهان کرده‌ام

تا از نگاه متعجب کف‌بین‌ها

دلم خنک شود

 

































       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

     شماره‌ی ۸۱۶ ـ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵

  No. 816 - Friday 18 November 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی  نهم و دهم  قمری  ||||   پانزدهم و شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



بنایی‌ی هروی

کمال‌الدین شیرعلی بنایی‌ی هروی

 (متخلص به حالی)

[ پایانه ی سده‌ی نهم تا آغازه‌ی دهم قمری / ۱۵ میلادی]

 

۱

تا لعل شد معارض یاقوت احمرش

دست زمانه ریخت بسی سنگ بر سرش

چشم‌اش فراز عارض گلْ‌رنگ خفته است

چون خسته‌‌یی کـ از اطلس آلست بسترش

هم‌چون ستاره‌ی سحری رخ نموده است

خوی قطره قطره بر رخ خورشید پیکرش

هرکس غبار راه بر آن خط نشسته دید

گفتا چه نوبهار برآورد عنبرش

از بس که دل به طره‌ی آن سرو بسته‌اند

نسبت بود تمام به شاخ صنوبرش

تا چند به پای نگار من افگند

هر دم ز دست هند و زلف سبک سرش

دامان جان خسته دلان پر شکر شود

در خنده چون گشاده شود تنگ شکرش

چشم تو از سواد و بیاض است نافه‌یی

بگشاده سر که گشته عیان مشک ادفرش

شد پوست‌پوش مشک و به صحرای چین فتاد

سودای کاکل‌ات مگر افتاد در سرش

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

۲

شد هوا باز چنان گرم که در آب ِ روان

سینه در ریگ نهاده‌ست ز گرمی سرطان

نیست در سایه‌ی اشجار عیان پرتو مهر

آفتاب است ز گرما شده در سایه نهان

از حرارت شده  لب خشک چو صفراوی طبع

نهر مرطوب که بود از دهن‌اش آب روان

گردباد از پی‌ی آن می‌جهد از جا که به راه

پای می سوزدش از بس که زمین شد سوزان

سنگ آتش شده هرکوه ز تأثیر هوا

شعله‌ها سرزده از وی عوض لاله‌ستان

چشمه از کوه روان نیست که ار تابش خور

تیغ کوه است که بگداخته گردیده روان

پرتو مهر چو در خانه فتد از روزن

آتشی گردد و آن خانه شود آتشدان

سایه از گرمی‌ی خورشید گریزان و مدام

از پی‌ی سایه ز گرما شده خورشید دوان

نیست آن لعل که از تابش خور همچو انار

بسته خون جگر گوه گره در دل کان

تن مردم شده از مهر چو تاری وآن هم

سست و بی‌تاب چو از تابش مه تار کتان

مردم دیده از آن آب زند کـ ا‌ز گرما

بر در خانه‌ی خود خار گرفت از مژگان

سایه گرم است ز خورشید به حدی که به باغ

جهد از سایه‌ی بید آب به فریاد و فغان

آتش مهر شده  مشتعل از پیکر بحر

تا نگویی که ز بحر آمده بیرون مرجان

در تنور آتش سوزنده ز گرما غش کرد

آب از آن زد به رخ‌اش مطبخی‌ی صدر زمان

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .



 

 

 

۳

یار اگر وعده‌ی دیدار به فردا می‌کرد

بی‌دلان را به سخن از سر خود وا می‌کرد

گنج حسنی که بر او کون و مکان تنگ نمود

تنگنای دلِ دیوانه‌ی ما جا می‌کرد

آن پری را سر دیوانه‌گی‌ی ما گر نیست

رسم پنهان شدن از بهر چه پیدا می‌کرد

لازم عشق بود همت عالی ورنه

ذرّه کی آرزوی مهر معلا می‌کرد

بر در میکده‌ی پیر مغان رفتم دوش

دیدم‌اش بسته در از غیر و تبرا می‌کرد

داشت در پیش نظر آینه‌ی روشن جام

و اندر آن صورت کونین تماشا می‌کرد

گفتم از غیرت سلطان ازل جلوه‌ی خاص

میل آمد شد اغیار تقاضا می‌کرد

چیست این غلغله‌ی کون و مکان گفت که یار

بهر دیدار خود آیینه مهیّا می‌کرد

گفتم این صورت جامع ز چه پیدا شد گفت

صیقلی بود که آیینه مجلّا می‌کرد

حالی اصرار نهان دار که بر سر دار

کرد آن رند که اسرار هویدا می‌کرد

 

 

۴

چو هیچ کار تو ای دل به اعتبار نباشد

به هیچ کار همان به تو را که کار نباشد

اگر به صدر قبول ات برند فخر ندانی

و گر به صف نعال‌ات کشند عار نباشد

سر از طمع بکش و صبر کن به هرچه دهد دست

که گردن تو زمنت به زیر بار نباشد

چو خاک می شوی آخر دلا معاش چنان کن

که چون تو خاک شوی بر دلی غبار نباشد

چنان مجرد از این خاکدان برو که پس از تو

به غیر نام نکو هیچ  یادگار نباشد

چو نیست یاری ی کس دستگیر در دم مردن

مشو ملول گرت در زمانه یار نباشد

بنایی اهل جهان از تو اعتبار چه گیرند

جهان و اهل جهان را چو اعتبار نباشد






























 

         
       

بالای صفحه