_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۸۲۰ ـ جمعه ۲۶ آذر ۱۳۹۵ 

  No. 820 - Friday 16 December 2016

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


          منوچهر آتشی

[ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۰ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ ۱۹۳۲ میلادی ]

پشت این خانه حکایت جاری‌ست

 

پشت این خانه حکایت جاری‌ست

نیست بی ره‌گذری ، کوچه خمار

هرزه مستی ست برون رفته ز خویش

می کشاند تن خود بر دیوار

آنچنان  است که گویی بر دوش

سایه اش می برد او را هر سو

نه تلاشی‌ست به سنگین قدم‌اش تا جایی

نه صدایی‌ست از او

در خیال اش که ندانم به کدامین قریه است

خانه ها سوخته اینک شاید

قصر ها ریخته شاید در شب

شاید از اوج یکی کوه بلند

بیرق اش بال برابر گذران می‌ساید

دودش انگیخته می گردد با ریزش شب

دره می سازد هول‌اش در پیش

مست و بیزار و خموش

می رود کفر اندیش

در کف پنجره‌یی نیست چراغ

که جَهَد در رگ گرم اش هوسی

یا بخندد به فریبی موهوم

یا بخواند به تمنای کسی

می برد هر طرف این گم‌شده را

کوچه ی خالی و خاموش و سیاه

وای از این گردش بی‌هوده چو باد

آه از این مستی‌ی بی عربده آه

شهر خاموشان یغما زده است

کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره‌یی

نامهیی را ندهد دستی پنهان به کسی

ساز شعری نگشاید گره از حنجره‌یی

یک دریچه نگشوده است به شب

تا اتاقی نفسی تازه کشد

تا نسیمی چو رسد از ره دشت

در ، ز خوابی خوش ، خمیازه کشد

پشت در پشت هم انداخته اند

خانه ها با هم قهرند افسوس

شب فرو پاشد خاکستر صبح

بادها زنده ی شهرند افسوس

مست آواره به ویرانه ی صبح

پای دیواری افتاده به خواب

خون خشکیده به پیشانی‌ی اوست

با لب‌اش مانده‌ست اندیشهی آب

 


 

فاطمه شمس

دو شعر

 

۱

شبانه

 

باد بی‌رحمانه می‌وزد

و اشک‌های‌ات را دور از چشمان خواب آلود خشک می‌کند

صبح همیشه می‌رسد

و انگار نه انگار

تو تمام شب به آواره‌گی‌ات گریستی

دریغ که تنها رد جامانده از آن شب مغموم

ردپای نمک‌سود رنجی ابدی‌ست

که شرح‌اش در هیچ الفبایی نمی‌گنجد. 

عباس صفاری

تو را نمی بینم

 

تا چشم کار می کند

تو را نمی بینم.

از نشان هایی که داده اند

باید همین دور و برها باشی

زیر همین گوشه از آسمان

که می تواند فیروزه‌یی باشد

جایی در رنگ های خلوت این شهر

در عطر سنگین همین ماه

که شب بوها را

گیج کرده است

پشت یکی از همین پنجره ها

که مرا در خیابان های در به در این شهر

تکثیر می کند.

تا به این جا

تمام نشانی ها

درست از آب درآمده است

آسمان

ماه

شب بوهای گیج

میز صبحانه‌یی در آفتاب نیمروز

فنجان خالی‌ی قهوه

ماتیک خوش‌رنگی

بر فیلتر سیگاری نیم سوخته

دستمال کاغذی‌یی که بوی دست های تو را می دهد

و سایه ی خنکی که مرغابیان

به خرده نانی که تو بر آن پاشیده ای 

تک می زنند.

می بینی که راه را 

اشتباه نیامده ام

آنقدر نزدیک شده ام

که شبیه تو را دیگر

به ندرت می بینم

اما تا چشم کار می کند

تو را نمی بینم

تو را ندیده ام

تو را . . .


 

فاطمه شمس

دو شعر

 

۲

گزارش آب‌وهوا

 

دو سال پيش، امشب

در مشهد برف باريده بود

من عكسى دسته چندم از عكاسى ناشناس

يافته بودم

و نوشته بودم دلتنگ‌ام

دو سال بعد، امشب

در مشهد برف نمى بارد

عكسى در كار نيست

مرزها از جاي‌شان تكان نخورده‌اند

و من هفتصد و بيست و شش روز

دلتنگ‌ترم.








       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۲۰ ـ جمعه ۲۶ آذر ۱۳۹۵ 

  No. 820 - Friday 16 December 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



محتشم کاشانی

شمسالشعرا کمال‌الدین محتشم کاشانی

[ سده‌ی دهم  قمری / ۱۶ میلادی]

 

 

۱

درخشان شیشه‌یی خواهم می‌ی رخشان در او پیدا

چو زیبا پیکری از پای تا سر جان در او پیدا

صبا زان در چو ناید دیده‌ام گوید چه بحر است این

که هر گه باد ننشیند شود طوفان در او پیدا

سیه ابری‌ست چشمم در هوای هاله‌ی خط‌اش

علامت‌های پیدا گشتن باران در او پیدا

چو گیرم پیش روی‌اش باشدم هر دیده دریایی

ز عکس چین زلف‌اش موج بی‌پایان در او پیدا

تنی از استخوان و پوست دارم دل در او ظاهر

چو فانوسی که باشد آتش پنهان در او پیدا

پر از جدول نماید صفحه‌ی آیینه‌ی روی‌اش

که دایم هست عکس آن صف مژگان در او پیدا

کف پای‌اش که بوسد محتشم و از خود رود هردم

ز جان آیینه‌یی دان صورت بی‌جان در او پیدا

 

 

۲

شوق درون به سوی دری می‌کشد مرا

من خود نمی‌آورم دگری می‌کشد مرا

یاران مدد که جذبه‌ی عشق قوی کمند

دیگر به جای پرخطری می‌کشد مرا

ازبار غم چو یک‌شبه ماهی به زیر کوه

شکل هلال مو کمری می‌کشد مرا

صد میل آتشین به گناه نگاه گرم

در دیده‌ی تیز بین نظری می‌کشد مرا

من مست آن قدر که توان پای می‌کشم

امداد دوست هم قدری می‌کشد مرا

دست از رکاب من بگسل محتشم که باز

دولت عنان کشان به دری می‌کشد مرا

 

 

۳

آن که چشم‌ات را ز خواب ناز بیداری نداد

دلبری دادت به قدر ناز ودلداری نداد

آن که کرد از قوت حسن‌ات قوی بازوی جور

قدرت‌ات یک ذره بر ترک جفا کاری نداد

آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن

اختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد

آن‌که دردی بی‌دوا نگذاشت یارب از چه رو 

غم به من داد و تو را پروای غم‌خواری نداد

آن که کردت در دبستان نکویی ذو فنون  

در فن یاری تو را تعلیم پنداری نداد

آن که داد از قد و کاکل شاه حسن‌ات را علم 

 رایت ظلم تو را بیم از نگون‌ساری نداد

آن که بار بی‌دلان کرد از غم عشق‌ات فزون  

محتشم را تا نکشت از غم سبک‌باری نداد

 

۴

مهربان یاری هوای دلستانم می‌کند  

بهترین دوستاران قصد جانم می‌کند

آن که انگشت تعرض هیچگه برمن نداشت  

این زمان او از خدنگ کین نشانم می‌کند

آن که گر یک دم ز کوی‌اش می‌شدم می‌شد ملول  

این زمان در دشمنی غالب گمانم می‌کند

آن که نام‌اش بر زبان خوشتر ز نام یار بود  

از دو نام بوالعجب کوته زبانم می‌کند

گر نشاند شوق او تیر و کمانم بر نشان  

گوشه‌گیر البته زان ابرو کمانم می‌کند

محتشم چون زان چمن دل بر ندارم که این زمان  

مرغ هم پرواز قصد آشیانم می‌کند

 

 

۵

بر رخ پر عرق مکش سنبل نیم تاب را

در ظلمات گم مکن چشمه‌ی آفتاب را

گر به حیا مقیدی برقعی از حجاب کن

پرده‌ی رخ که پیش او باد برد نقاب را

سوخته فراق را وعده‌ی خام تر مده

رسم کجاست دم به دم آب زدن کباب را

بی تو به حال مر گم و جان به عذاب می‌کنم

بر سرم آی و از سرم باز کن این عذاب را

گشته حجاب عارض‌ات زلف و نسیم بی‌خبر  

آه کجاست تا کند بر طرف این حجاب را

تا دهد از تو جراتم رخصت نیم بوسه‌یی

یک نفسک به خواب کن نرگس نیم خواب را

دی به نیاز گفتم‌ات بنده‌ی توست محتشم

روی ز بنده تافتی بنده‌ام این عتاب را

 

۶

نیست امروز شکست دلم از چشم پرآب

دایم این خانه خراب است از این خانه خراب

رعشه‌ی نخل وجودم نگذارد که به چشم

آشیان گرم کند طایر وحشی‌وش خواب

چو پر آشوب سواری که به شادی نرسید

فتنه را پا به زمین چون تو نهی پا به رکاب

خواه چون شمع بسوزان همه را خواه بکش

که خطای تو ثواب است و گناه تو ثواب

تا خجالت ز سگان‌ات نبرم بعد از قتل

استخوانم به بیابان عدم کن پرتاب

گر به جرم نگهی بی‌گنهی سوختنی‌ست

بیش ازین نیز مسوزش که کباب است کباب

محتشم بر در عزلت زن و از سروا کن

صحبت اهل نصیحت که عذاب است عذاب

 

*************

***********

*********

*******

*****

***

*

         
       

بالای صفحه