_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

  شماره‌ی ۸۲۱ ـ جمعه ۳ دی ۱۳۹۵ 

  No. 821 - Friday 23 December 2016

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)

       [ ۱۳۸۴ ـ ۱۳۱۲ خورشیدی / ۲۰۰۵ ـ  ۱۹۲۳ میلادی]

چند شعر کوتاه

 

۱

تمام ماه

 

زنی در آن سوی ظلمت

زنی در آن سوی شط

برای ماه دعایی خواند

و در تمامی‌ی ظلمت

تمام ماه شکفت

 

۲

رنگین کمان

 

برای گذشتن

از این رود

رنگین کمانی باید بود

 

۳

رخسار

 

آسمان را ماند دیدارش:

طرح بارانی‌ی مژگان‌اش

                           آرام فرو می بارد

روی مهتابی‌ی خاکستری رخسارش

 

۴

مست ها

 

باز می خوانند آواز مرا در دل شب

و شب آواز مرا می‌خواند

 

۵

انسان

 

انسان!  کوته قدم مباش

زیر ستاره گان

تا در پگاه بدرود

هنگام رفتن از خویش

یک آسمان ستاره تو باشی

 

۶

بهانه ها

 

بی‌هوده و بی بهانه می گریی

برخیز طلوع کن که از شب شهر

تاریک ترین بهانه ها رفتند . . .





















شعری از

بيژن الهی

[۱۳۸۹ ـ ۱۳۲۴ خورشیدی/  ۲۰۱۰ ـ ۱۹۴۵ میلادی]

 

کبوتران در آخرین بندر گرسنه‌گی‌ات

ـ ای مرد! ـ

آبستن شدند؛

چرا که بی شک وصیت‌نامه‌ی تو پر از دانه بود.

چاه‌های شرقی در چشمان تو

ـ ای مرد! ـ

به آب رسید؛

چرا که برف، قو را که از افق گردن می کشید

تا مرگ‌اش را با آواز در بندرها پیاده کند؛

با دو دستِ بارور

که بی‌گناهی را مدام به هم تعارف می‌کردند،

فتح کردی

و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاهِ افروختن

تا سیمای تو حادثه‌یی باشد در میان تاریکی.

آن‌گاه که برگ ریزان، این کف زدن شدید برمی‌خاست

برای نوحی، به شکل پبری‌ی من

که حتا مرگ خود را نیز باخته بود

 

در جهت هفت برادران که به یک زخم می‌میرند،

تو می‌تازی

همتاختِ اسبانی

که فرمانِ رهایی‌شان

چون فرمان اسارت‌شان

نوشته نیامده.


 

حسنا صدقی

بگذارید فراموش کنم

 

بگذارید فراموش کنم

آن شب سرد زمستانی را

که مرا بیوه ی دیدار تو ساخت.

 

بگذارید فراموش کنم

حسرت لحظه‌ی آغوش تو را

عطشِ عشق فراموش تو را.

 

بگذارید فراموش کنم

ساحره مردی را

که مرا مست نگاه خود کرد

و به آتش زد و ویرانم ساخت.

 

بگذارید فراموش کنم

من هنوزم با درد

در غم و سوز و گداز

حسرت آهی  سرد

منتظر می مانم.

 

بگذارید فراموش کنم

دختری دل ست و

به امیدش نرسید.

 

او ندانست که عشق

صحنه‌ی بازی بود

او ندانست که بازیگر بود

قصه پایان می خواست.

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

  شماره‌ی ۸۲۱ ـ جمعه ۳ دی ۱۳۹۵ 

  No. 821 - Friday 23 December 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

فیضی

ابوالفیض فیضی‌ ( فیاضی)‌ی اکبرآبادی‌ی دکنی

 [ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

(از شاعران پارسی‌گوی هند)

 

۱

به  خاطری که تویی آرزو نمی‌گنجد

میان عاشق و معشوق مو نمی‌گنجد

گرسنه چشم از آن انده‌ام به پیش رخ ات

که این نواله مرا در گلو نمی‌گنجد

ز حرف عشق اگر خامش‌ایم خرده مگیر

که در زبان و لب این گفت و گو نمی‌گنجد

رو ای حریف که من مست باده‌یی شده ام

که در صراحی  و جام و سبو نمی‌گنجد

بدی زمن مطلب  مدعی که در دل من

به جز تصور روی نکو نمی‌گنجد

اگر زمانه شود پر گل از نسیم بهار

به غنچه‌ی دل ما رنگ و بو نمی‌گنجد

به دست فیضی از آن ابتر است دفتر دل

که در شکنجه ی امید او نمی‌گنجد

 

۲

ساقی بده آن دشمن هوش و خرد ما

کـ آمد ز ازل عشق و جنون نامزد ما

غافل مشو از کسوت ما خاک نشینان

کـ آیینه‌ی خورشید بود در نمد ما

رسوایی و دیوانه‌گی و شور ملامت

در مملکت عشق بود چار حد ما

گلزار دل آراست، به شرطی که خرامد

نسرینْ بدنِ لالهْ رخِ سرو قد ما

ما را منگر زیرزمین خفته که پنهان

راهی سوی فردوس بود از لحد ما

ما خود بنبردیم در این معرکه فیضی

وقت است که همت برساند مدد ما

 

۳

باز، یارانِ طریقت، سفری در پیش است

ره نوردان بلا را خطری در پیش است

کس نمی گویدم از منزل اول خبری

صد بیابان بگذشت و دگری درپیش است

همرهان این همه نومید مباشید از من

که دعای سحرم را اثری در پیش است

ما نه آن‌ایم که نادیده قدم بگذاریم

شکر کن، قافله را راهبری در پیش است

ای صبا بر سر آفاق گل مژده بریز

که شب تیره‌ی ما را  سحری در پیش است

فیضی از قافله‌ی کعبه روان  بیرون است

این قدر هست که از ما قدری در پیش است

۴

فلک زین کج‌روی‌های‌ات نمی‌گویم که برگردی

شب وصل است خواهم اندکی آهسته تر گردی

ز مهتاب رخ‌اش ویرانه‌ی من روشن است امشب

اگروقت طلوع‌ات آید ای خورشید برگردی

پس از عمری‌ست امشب کوکب اقبال من طالع

تو را ای شب نمی‌خواهم به وقت خود سحرگردی

عجب نبود که جز روز قیامت پرده نگشایی

که از صبح سعادت از شب من باخبر گردی

تو ای اخترشناس امشب توانی گفت گردون را

که بهر خاطرم برعکس شب‌های دگر گردی

مها امشب به جانان درددل دارم میا بیرون

که می‌ترسم خدنگ آه فیضی را سپر گردی




 ۵

صبح که ترک مستِ من شیشه‌ گشاد می‌دهد

عقل به خاک می‌زند صبر به باد می‌دهد

هم مژه‌اش ستیزه را دشنه به دست می‌دهد

هم نگه‌اش زمانه را عربده یاد می‌دهد

آه که بر دماغ دل می‌زندم نسیم چون

جرعه‌ی ساغری که آن ترک نژاد می‌دهد

جلوه‌ی کاروان ما نیست به ناقه و جرس

شوق تو راه می‌برد درد تو زاد می‌دهد

فیضی‌ی نامراد من از بد دهر غم مخور

ز آن که مراد اهل دل شاه‌مراد* می‌دهد

 

* شاه‌زاده مراد پسر اکبرشاه ، پادشاه هند

 

۶

ای عشق تو از کعبه تراشیده صنم را

پیمانه‌ی می ساخته قندیل حرم را

هرچند به خاکستر دل کار نداری

آیینه به پیش آر من ِ سوخته دم را

پیش از سپه آرایی‌ی میدان قیامت

حسن تو گرفت از سر خورشید علم را

فیضی چو نوشتی ز نی‌ات دود برآمد

ای سوخته‌ی عشق نگه دار قلم را

 

۷

مست عشق‌ایم و ریاشوی حرم باده‌ی ما

باده پالای در میکده سجاده‌ی ما

این گل تازه بگیر و ز شرف بر سر نه

کَـ ارمغانی ز بهشت است فرستاده‌ی ما

 

۸

آن روز که کردند شمار من و تو

بردند ز دست اختیار من و تو

فارغ بنشین که کارساز دو جهان

پیش از من و تو ساخته کار من و تو

 

*

***

*****

*******

*********

*******

*****

***

*

*

***

*****

*******

*********

*******

*****

***

*

 

*

***

*****

*******

*********

*******

*****

***

*

         
       

بالای صفحه