_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۲۲ ـ جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵ 

  No. 822 - Friday 30 December 2016

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه)

ارغوان

 

ارغوان شاخه‌ی هم‌خون جدا مانده‌ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی‌ست هوا؟

یا گرفته‌ست هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو بر می‌کشم از سینه نفس

نفسم را بر می‌گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می‌ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی‌ست

نفسم می‌گیرد

که هوا هم این‌جا زندانی ست

 

هر چه با من این‌جاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه‌ی چشمی هم

بر فراموشی‌ی این دخمه نیانداخته است

اندر این گوشه‌ی خاموشِ فراموش شده

کـ از دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می‌انگیزد

ارغوانم آن‌جاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید

چون دل من که چنین خون‌آلود

هر دم از دیده فرو می‌ریزد

 

ارغوان !

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می‌آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوخته‌گان

داغ بر داغ می‌افزاید؟

 

ارغوان! پنجه‌ی خونین زمین!

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس

کِی بر این درد غم می‌گذرند ؟

ارغوان! خوشه‌ی خون!

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم‌پروازان

نگران غم هم‌پروازند

 

ارغوان! بیرق گلگون بهار!

تو برافراشته باش

شعر خون‌ْبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من

ارغوان شاخه‌ی هم‌خون جدا مانده‌ی من.

عسگر آهنین

دو شعر

 

۱

آغازی نو

 

سالی دگر سپری شد

من چار فصل جهان را

در پای پنجره سر کردم

 

آن‌جا به یاد تو پر از شکوفه‌ی گیلاس شد

آن‌جا به پای تو امواج نرمخوی دم صبح بوسه نشاندند

آن‌جا به انتظار تو بر نیمکت برگپوش نشستم

آن‌جا نشستم و دیدم که برف می بارد

 

سالی دگر آغاز شد

 من پای پنجره‌ام زمزمه ی باران را می‌شنوم

 من پای پنجره‌ام، همچنان، پی‌ی رویاهایم هستم

 من پای پنجره‌ام منتظر آغازی نو

 با یاد تو، با تو.

اول ژانویه ۲۰۱٣

 

۲

پرسه

 

نیازی ندارم که بدانم

 باد از کدام سو می وزد

 تا پرچمی برافرازم

 

من بادبان در ابرها گشوده ام

تا از سواحل نامکشوف

با شاخه گلی ناشناخته بازآی‌ام

 

من از تمام پرچم ها بیزارم

جز پرچم گلی،

که بادبان شاعران سفر کرده

در لحظه های مه زده گی باشد


 

رقیه کاویانی

با دریا

 

از شرارت شکن شکن موج های ات

ساحلیان انتظار می ترسند

ورنه

زنجیرهای متبلور باد را

بر پیکر انتظار

چه تهاجم است و توانایی ؟

 

دریای پیر !

بنگر که باد، بر انتظار

پیروز گشت.

 
























       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۲۲ ـ جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵ 

  No. 822 - Friday 30 December 2016

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



هِلالى‌ی جُغتایی

نورالدين (بدرالدین)  هلالى‌ی استرآبادی‌ی جغتايى

[سده‌ی دهم ‌قمری / شانزدهم میلادی]

 

۱

دل خون شد از اميد و نشد يار يار من

اى واى بر من و دل اميدوار من

اى سيل اشك خاك وجودم به باد ده

تا بر دل كسى ننشيند غبار من

از جور روزگار چه گويم كه در فراق

هم روز من سيه شد و هم روزگار من

نزديك شد كه خانه‌ی عمرم شود خراب

رحمى بكن و گرنه خراب است كار من

زين پيش صبر بود دلم را قرار نيز

آيا كجا شد آن‏همه صبر و قرار من

گفتى برو هلالى و صبر اختيار كن

وَهْ چون كنم كه نيست به دست اختيار من

 

۲

یار گفت از ما بکن قطع نظر، گفتم: به چشم!

 گفت قطعاً هم مبین سوی دگر، گفتم: به چشم!

 گفت یار از غیر ما پوشان نظر، گفتم: به چشم!

 وانگهی دزدیده در ما می‌نگر، گفتم: به چشم!

 گفت با ما دوستی می‌کن به دل گفتم به جان

 گفت راه عشق ما می‌رو به سر، گفتم: به چشم!

 گفت با چشم‌ات بگو تا در میان مردمان

 سوی ما هر دم نیاندازد نظر ، گفتم: به چشم!

 گفت اگر با ما سخن داری به چشم دل بگو

 تا نگردد گوش مردم با خبر، گفتم: به چشم!

 گفت اگر خواهی غبار فتنه بنشیند ز راه

 برفشان آبی به خاک ره‌گذر، گفتم: به چشم!

 گفت اگر خواهد دل‌ات زین لعل می‌گون خنده‌‌یی

 گریه‌ها می‌کن به صد خون جگر، گفتم: به چشم!

 گفت جان من کجا لایق بود، گفتم: به دل!

 گفت می‌خواهم جز این جای دگر، گفتم: به چشم!

 گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا

 تا سحرگاهان ستاره می‌شمر، گفتم: به چشم!

 گفت اگر دارد هلالی چشم گریانات غبار

 کحل بینایی بکن زین خاک در، گفتم: به چشم!

 

۳

اي كه از يار نشان مي‌طلبي يار كجاست؟

همه يارند ولي يار وفادار كجاست

تا نپرسند به خوبان غم دل نتوان گفت

ور بپرسند بگو قوت گفتار كجاست

رفت آن تازه گل و ماند به دل خار غم‌اش

گل كجا جلوه‌گر و سرزنش خار كجاست

صبر در خانه‌ی ويرانه دل هيچ نماند

خواب در ديده‌ی غم‌ديده‌ی بيدار كجاست

پار بر داغ دل سوخته مرهم بودي

يارب امسال چه شد مرحمت پار كجاست

در خرابات مغان هوش مجوييد ز ما

همه مست‌ايم درين ميكده هشيار كجاست

بهتر آن است هلالي كه نهان ماند راز

سر خود فاش مكن محرم اسرار كجاست




 

۴

دوشينه كجا رفتى و مهمان كه بودى

دل بى تو به جان بود تو جانان كه بودى

اين غصّه مرا كشت كه غمخوار كه گشتى

وين درد مرا سوخت كه درمان كه بودى

با خال سيه مردم چشم كه شدى باز

با روى چو مه شمع شبستان كه بودى

اى دولت بيدار به پهلوى كه خفتى

وى بخت گريزنده به فرمان كه بودى

شورى به دل سوخته افتاد بفرماى

امشب نمك سينه‌ی بريان كه بودى

دور از تو سيه بود شب تار هلالى

اى ماه، تو خورشيد درخشان كه بودى

 

۵

آن‌که از درد دل خود به‌فغان‌ است من‌ام

وآن‌که از زندهگی‌ی خویش به جان است ‌ من‌ام

آن‌که هر روز دل از مِهر بُتان بردارد

چون شود روز دگر باز همان است ‌ من‌ام

آن‌که در حسن، کنون شُهره‌ی شهراست  توای

وآن‌که در عشق تو رسوای جهان است ‌ من‌ام

آن‌که در صومعه‌ چل سال شب آورد به روز

وین زمان معتکف دیر مغان است من‌ام

در غم ات گرچه به یک‌بار یریشان شده دل

آن‌که صد بار پریشان‌تر از آن است من‌ام

عاشقان‌ات همه نامی و نشانی دارند

آن‌که در عشق تو بی نام و نشان است من‌ام

عاقبت همچو هلالی  شدم افسانه‌ی دهر

آن که هر جا سخناش ورد زبان است من‌ام

 

۶

گفتی بگو که بنده‌ی فرمان کیستی؟

ما بنده‌ی توایم، تو سلطان کیستی؟

جان می‌دهد ز بهر خلقی به هر طرف

آیا از میانه، تو جانان کیستی؟

ای گنج حُسن با تو چه حاجت بیان شود

هم‌خود بگو که: در دل ویران کیستی؟

می بینم‌ات که: بر سر ناز و کرشمه‌یی

تا باز در کمین دل وجان کیستی؟

ما از غم‌ات هلاک و تو با غیر همنفس

بنگر کجاست درد و تو درمان کیستی؟

دور از رخ نو روز هلالی سیاه شد

تا خود تو آفتاب درخشان کیستی؟

 

 

 

*

***

*****

*******

*********

***********

*********

*******

*****

***

*

         
       

بالای صفحه