_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۲۳ ـ جمعه ۱۷ دی ۱۳۹۵ 

  No. 823 - Friday 6 January 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


رضا براهنی

دو شعر

 

۱

آواز  

 

ﻣﻦ ﻧﻤﯽ‌داﻧﻢ  

ﭘﺸﺖﺷﯿﺸﻪ‌ﻫﺎ، زﯾﺮ ﺑﺮﮔﺎن درﺧﺘﺎن

اﯾﻦ ﭼﻪ آوازی اﺳﺖ ﻣﯽ‌راﻧﻨﺪ ﻋﺎﺷﻖ‌ﻫﺎي ﻗﺎیقران ﺑﻪ ﺳﻮی ﻣﻦ؟

اﯾﻦ ﭼﻪ آوازی اﺳﺖ ﻣﯽ‌خواﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺳﻮی ﻣﻦ؟ 

و ﻧﻤﯽ‌داﻧﻢ ﮐﻨﺎرم زﯾﺮ اﺑﺮ آﺗﺸﯿﻦ ﻧﻮر 

ﮐﯿﺴﺖ ﻣﯽ‌ﺧﻨﺪد ﭼﻮ ﻣﺴﺘﺎن در ﺳﮑﻮت ﺷﺐ ﺑﻪ ﺳﻮی ﻣﻦ؟ 

ﮐﯿﺴﺖ ﻣﯽ‌ﮔﺮﯾﺪ ﭼﻮ ﻣﺠﻨﻮن در ﭘﻨﺎه ﻋﺸﻖ ﺳﻮی ﻣﻦ؟

و ﻧﻤﯽ‌داﻧﻢ ز روی دﯾﺪهام ﮔﻪ رام و ﻧﺂرام   

ﮐﯿﺴﺖ ﻣﯽ رﻗﺼﺪ ﺑﻪ ﺳﻮی اﯾﻦ دل آرام ، نا آرام؟      

 

ﻣﻐﺰﻣﻦ ﮐﻮﻫﯽ اﺳﺖ ، اﯾﻦ آواز

ﺟﻮﺷﺶ ﯾﮏ ﺟﻮﯾﺒﺎر ﺳﺮد از ژرﻓﺎی ﺗﺎرﯾﮑﯽ اﺳﺖ        

 

ﺑﺮف اﯾﻦ آواز ،

ذره ذره ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﺑﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺎﺧﻪ‌ﻫﺎی ﭘﯿﮑﺮم آرام

ﺷﺎﺧﺴﺎران درﺧﺖ ﭘﯿﮑﺮم از ﺑﺮف،

ﻣﯿﻮهﻫﺎیاش ﺑﺮف،   

ﭼﻮن زﻣﺴﺘﺎنﻫﺎی دورِ ﮐﻮدﮐﯽ، دﻧﯿﺎی ﻣﻦ، روﯾﺎی ﻣﻦ ، ﭘﺮ ﺑﺮف

 

ﻣﻦﻧﻤﯽ‌داﻧﻢ ﭼﻪ دﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﻮار  ﻋﺸﻖ ﻣﺎ را ﻣﯽ‌ﺗﮑﺎﻧﺪ

و ﻧﻤﯽ‌داﻧﻢ ﮐﻪ اﯾﻦ ﻧﺎﻗﻮسﻫﺎي ﻣﻬﺮ را در ﺷﺐ،

ﮐﯿﺴﺖ ﺳﻮي ﺑﺎزوان و دستهایام میﻧﻮازد؟ 

ﮐﯿﺴﺖ از اﻋﻤﺎق ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺳﻮی ﺻﺒﺤﮕﺎه ﻧﻮر ﻣﯽ آﯾﺪ؟ 

ﭘﺸﺖﺷﯿﺸﻪ، زﯾﺮ ﺑﺮﮔﺎن درﺧﺘﺎن،  ﻣﻦ ﻧﻤﯽ‌داﻧﻢ،

اﯾﻦ ﭼﻪ آوازی اﺳﺖ ﻣﯽ‌راﻧﻨﺪ ﻋﺎﺷﻖ‌ﻫﺎی ﻗﺎیق‌ران ﺑﻪ ﺳﻮی ﻣﻦ؟  اﯾﻦ ﭼﻪ آوازی اﺳﺖ ﻣﯽ‌ﺧﻮاﻧﻨﺪ ﺳﻮی ﻣﻦ؟ 

 

۲

از ﯾﺎدﻫﺎي ﺑﺎﻣﺪادان  (۱۵)

 

ز دﻫﮑﺪهﻫﺎی ﺟﻬﺎن ﻣﻦ

بیراﻫﻪ‌ﻫﺎ از ﺳﯿﻨﻪ‌ی ﻣﺘﺮوك ﮔﻮرﺳﺘﺎن ﻏﻢ‌ﻫﺎ 

ﺑﺎ ﺷﺎﻫﺮاه ﺷﻬﺮﻫﺎ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻣﯽ‌ﯾﺎﺑﻨﺪ      

 

ﻣﺎ اشک‌هامان را ﻓﺸﺎﻧﺪﯾﻢ 

ﻣﺎ دﺳﺘﻤﺎل ﺳﺒﺰ و ﺧﯿﺲ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ را 

ﺑﺮ ﻧﺮدهﻫﺎي زﻧﮕﺪار اﯾﻦ ﺿﺮﯾﺢ ﺧﺎﻟﯽ از ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺑﺴﺘﯿﻢ     

 

اﻣﺎ ﻏﺮوﺑﯽ ﻫﺴﺖ در ﺑﯿﺮون و ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺮغ ﺑﯽ ﻧﺎم

(ﺷﺎﯾﺪ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﻫﺎ و ﺷﺎﯾﺪ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎ ) 

در آﺳﻤﺎن ﭘﺮواز دارﻧﺪ     

 

ﻣﺎ در ﻏﺮوب ﻧﺎم‌هاﻣﺎن اشک‌هاﻣﺎن را ﻓﺸﺎﻧﺪﯾﻢ


 

فهیمه غنی نژاد

دوشعر

 

۱

فقط

 

از خانه‌ی پدری

فقط صدای جیرجیرک‌ها مانده

و چک‌چک شیر آب

با کمی مادربزرگ و

کمی بیشتر مادر

نشسته گوشه‌ی اتاق

که برای من

پیراهن عروسک می‌دوزند 

           عمران صلاحی

[۱۳۸۵ ـ ۱۳۲۵ خورشیدی / ۲۰۰۶ ـ ۱۹۴۶ میلادی]

دو شعر

 

۱

تو بودی

 

تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه

تو بودی که گفتی چمن می دود

تو گفتی که از نقطه چین‌ها اگر بگذری

به اَسرار خواهی رسید

تو را نام بردم

و ظاهر شدی

تو از شعله‌ی گیسوانات

رسیدی به من

من از نام تو

رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد

تو گفتی سلام

گل و سنگ برخاستند.

 

۲

نامه

 

سال‌هاست

که از جزیرهی متروک

نامه‌یی را در بطری

روانهی آب‌های عالم کرده‌ام..

 

اگر کسی عاشق باشد

می تواند کلماتم را بخواند

به هر زبانی

در هر سرزمینی..

 

گاهی فکر می‌کنم

کسی می‌آید

و با همان شیشه

برای‌ام شراب می آورد. . .


 

فهیمه غنی نژاد

دوشعر

 

 

۲

چرا نشسته‌ای 

 

چرا نشسته‌ای؟

توفان هنوز ایستاده است

و فاصله‌ی ما

تا آرام ترین موج دریا

پرواز یک پرنده

بیش تر نیست

به شنبه و یکشنبه و چندشنبه

کاری نداشته باش

جیب‌های‌ات را باید

از غروب‌های جمعه

خالی کنی

من هم

خرده شیشه‌های ماه و

تجربه‌های نیمه تمام را

از چمدانم برمی‌دارم

تا سبک

به خواب دریا رویم.

       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۲۳ ـ جمعه ۱۷ دی ۱۳۹۵ 

  No. 823 - Friday 6 January 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



غزالی‌‌ی مشهدی

ملک‌الشعرا احمد غزالیی مشهدی

[سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

گفتم‌اش لعلِ تو با رشته‌ی جان می‌ماند

زیرِ لب خنده زد و گفت به آن می‌ماند

 گل از آن بر سرِ خوبانِ جهان جا دارد

که به رخساره‌ی آن غنچه‌دهان می‌ماند

 گر نماند آبِ رخ از عشق همین بس که تو را

خونِ دل بر مژه‌ی اشک‌فشان می‌ماند

 سینه بگذار که از دستِ غم‌ات چاک زنم

ورنه داغِ دلِ من از تو نهان می‌ماند

 می‌کند تحفه‌ی جان گر ز رقیبِ تو قبول

خاطرم از سگِ کوی تو به جان می‌ماند

 بعدِ مردن ز تو گر چشم نپوشم چه عجب

جای آن هست که چشمم نگران می‌ماند

 می‌کنی پاک رخِ زردِ غزالی ز سرشک

لیک بر دامنِ پاکِ تو نشان می‌ماند

 

۲

غمزده‌یی بی رخ جانان خویش

چاک زد از غصه گریبان خویش

زنده‌دلی گفت که ای چاره جوی

واسطه ی چاک گریبان بگوی

گفت ر نادیدن آن سنگ دل

در غم هجران شده ام تنگ دل

تنگ شد از غم، دلِ بی حاصلم

باشد از این رخنه گشاید دلم

داد جواب اش که تو در پرده ای

راه نه این است ، غلط کرده ای

یار به جز در دل عاشق کجاست

هستی‌ی ما پرده‌ی معشوق ماست

روی دل از گرد خودی پاک کن

جهد کن و جامه‌‌ی جان چاک کن

تا بنماید به تو آن حسن پاک

ورنه چه حاصل که کنی چامه چاک

ای که غم عشق عنان‌ات گرفت

جذبه‌ی او دامن جان‌ات گرفت

ذیل تجرد ز جهان برفشان

بلکه ز خود دامن جان برفشان

 

۳

ما غیر خون دل می‌ی نابی نخورده‌ایم

هرگز به خوش‌دلی دم آبی نخورده‌ایم

ای محتسب چرا ز تو منت کشیم ما

خونی نکرده‌ایم و شرابی نخورده‌ایم

از دام دل‌فریبی‌ی افلاک فارغ‌ایم

چون دیگران فریب سرابی نخورده‌ایم

هرگر به جانب تو نیافکنده‌ایم چشم

کـ از غمزه‌ی تو تیر عتابی نخورده ایم

نگرفته است زلف تو در دست خود رقیب

کـ از دست او چو زلف تو تابی نخورده‌ایم

ما را جگر کباب شد و خون دیده می

زین خوب‌تر شراب و کباب نخورده‌ایم

آورده‌ایم باده غزالی به کف ولی

بی دردمند خانه خرابی نخورده‌ایم



 

 

 

۴

خاک دل آن روز که می‌بیختند

رشحه‌یی از عشق بر آن ریختند

دل که به آن رشحه غم اندود شد

بود کبابی که نمک سود شد

زین همه شوری که کنون در دل است

اشک ز شورابه‌ی آن حاصل است

بی اثر مهر چه آب و چه گل

بی نمک عشق چه سنگ و چه دل

چند زنی قلب سیه بر محک

سنگ بود دل که ندارد نمک

دل گهر مرسله‌ی بنده‌گی‌ست

چاشنی‌ی عشق در او زنده‌گی ست

هر که می‌ی عشق از این جام خورد

زنده‌گی‌یی یافت که هرگز نمرد

ذوق جنون از سرِ دیوانه پُرس

لذت سوز از دلِ پروانه پُرس

آن‌که شرر تخم نحات‌اش بود

شعله به از اب حیات‌اش بود

دل که ز عشق آتش سودا در اوست

قطره‌ی خونی است که دریا در اوست

 

۵

خواب اگر بینم من آن مست عتاب‌آلوده را

تا قیامت شکر گویم بخت خواب‌آلوده را

قطره‌ی جان می‌چکد از چشمه ی حیوان به خاک

پاک کن بهر خدا لعل شراب آلوده را

عکس روی‌ام گفته‌ای در چشم پر اشک تو چیست

دیده‌ای در شیشه‌ گل‌برگ گلاب‌آلوده را

شوق دیدارت نقاب غنچه از گل‌ها کشید

عشق رسوا ساخت خوبان حجاب‌آلوده را

می‌کشم گفتی غزالی را به چشم خواب‌ناک

کشته گردم غمزه‌ی آن چشم خواب‌آلوده را

 

۶

از بزمِ طرب باده گساران همه رفتند

ما با که نشینیم، چو یاران همه رفتند

نه کوهکنِ بی سر و پا مانده نه مجنون

از کوی جنون سلسله داران همه رفتند

بر خیز که ماندیم در این راه پیاده

راهی‌ست خطرناک و سواران همه رفتند

زین شهر، شهیدانِ تو، با گریهی جان‌سوز

ماتم زده، چون ابرِ بهاران، همه رفتند

از دستِ غم ات بی سر و پایان همه مردند

با داغِ وفا سینهفگاران همه رفتند

زان طوطی‌ی طبعِ تو خموش است غزالی

کـ آیینه دلان نکته گزاران همه رفتند.










         
       

بالای صفحه