_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۲۵ ـ جمعه ۲۴ دی ۱۳۹۵ 

  No. 825 - Friday 20 January 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


محمد رضا شفیعی کدکنی

دو شعر

 

۱

ترانهی زمین و آسمان

 

آن چه بیرق بود، بادِ بی مروت برد

 

درمیانِ آذرخش و تندر و توفان

که همه سیماچه۱‌ها را شست

از تبارِ استقامت، قامت مردی

مانده برجا در دل میدان

زیر این بارانِ رگباران.

 

آه! ای تنهاترین تنها!

که همه یاران تورا بدرود کردند و

به راه خویشتن رفتند

عُقدههاشان را عقیده نام دادند و

ز"ما" ها سوی "من" رفتند

من به آواز تو می اندیشم، از راهت نمی پرسم

که به ترکستان رود یا کعبه، یا جای دگر، ای مرد!

و سلام‌ات می کنم همراه میثاق کبوترها

از میان حلقهی این چاهِ ویل و درد.

 

ای دلِ قرن! ای دلیر! ای گُرد!

آخرین قدیس برجا مانده، زان آیین،

که همه پیغمبران‌اش، توبه کردند و

خدای‌اش روزگاری پیش ازین ها مرد!

 

روزگاری بود و می گفتم

کـ این زمین، بی اسمان، آیا چه خواهد بود؟

وین زمان، در زیر این هفت اسمان پرسم

که زمین و آسمان، بی آرمان، آیا چه خواهد بود؟

1.       نقاب روبنده

 

 

۲

از زبور تنهایی

 

اسفالت

باران خورده

مثل فلس ماهی ها

از روشنی گاهی

بر هستی‌ی اشیا گواهی ها

تنهایی ای

آن سان که حتی سایه ات با تو

گاه آید و گاهی نمی آید

در بی پناهی ها



















زیبا کرباسی

پرسیدی بی تو چون‌ام     هان!؟

 

 

و بالای سرم           این چراغ       نمی داند

چرا باید همیشه همین طور آویزان بماند؟

 

و آن طرف تر آن میز     بیزار است        از این صندلی‌های ورّاج

و این مبل     که نمی داند

چرا باید سنگینی‌ی مرا تحمّل کند

کنار دستم        این کمد      نفس‌اش بند آمده از این همه لباس

و آن گلدان خالی    رنج می برد از این که این همه خالی‌ست

 

غُر غُرمی کند شکم ِ گرسنه ی یخچال

و این قالی که حقّ خواندن     به پرنده های‌اش نمی دهد

از قالبِ چارگوشه ی خود خسته ست

 

و این قا بِ عکس که شکل ِدروغ گرفته از این که عکس ِ مهربان ما را این چنین مهربان در برگرفته شکل ِ دروغ!

و این پنجره           پنجره از دست این پرده ها دارد خفه می شود

و شمعدانی‌ی خالی     شکل فحش گرفته به خود       شکل ِ فحش!

 

تختِ خواب         شکنجه گر ِبی رحمی را می ماند

که نامم را با صدای بلند می خواند

 

این ارواح ِسرگردان   سرسام گرفته اند و مرا

همین جا     وسطِ همین اتا ق      سنگسار می کنند!

 


 

هیوا مسیح

انتظار آدمی

 

صبورا !

از انتظار این همه شب که به آفتاب فکر می کنند

بیشترم .

بیشترم از انتظار آدمی برای نجات آدمی

بیشترم از صبر زمین و کفر سنگ هایی که فرود آمدند

بر سنگ ها و آدمی .

 

رفیقا !

دلم که گرفته بود از زمین و انتظار

خودم که بیشترم از انتظار آدمی

خوشم باد که می خواهم بی یا با اذن تو با شیطان حرف بزنم

به جای اینهمه سنگ که حرف زدند به جای آدمی.

 

دلیلا !

سنگی بایدم

که امروز پرتاب کنم به سوی آدمی

برای کفران آدمی.

 

۶ شهریور ۱۳۹۰

   
       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۲۵ ـ جمعه ۲۴ دی ۱۳۹۵ 

  No. 825 - Friday 20 January 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



 

وحشی‌

مولانا شمس‌الدین ( کمالالدین) محمد وحشی‌ی بافقی‌

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

 

 

۱

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد

در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد

دود آتشکده از کلبهی عاشق خیزد

گر  به کاشانه‌ی خود آتش موسا ببرد

می جهد برق جمالی که دهد اجر فراق

کیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد

عشق چون بر سر کس حمله‌ی بی‌داد آرد

اول‌اش قوت بگریختن از پا ببرد

هرکه را بر در نازک بدنان خواند عشق

دل و جانی که بود ز آهن وخارا ببرد

آنکه سود سر بازار محبت خواهد

باید آن جا همه‌ سرمایه‌ی سودا ببرد

در برو باز زنم بی رخ او رضوان را

گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد

ندهد طوف صنم خانه به صد حج ِ قبول

شیخ صنعان که دل‌اش را بُت ترسا ببرد

با چنین درد که وحشی به دعا می‌طلبد

بایدش کشت اگر نام مداوا نبرد

 

 

۲

نوید آشنایی می‌دهد چشم سخن گوی‌ات  

گرفته انس گویا نرمی‌یی با تندی خوی‌ات 

بمیرم پیش آن لب، این‌چنین گاهی تبسم کن  

بحمدالله که دیدم بی گره یک بار ابروی ات 

به رویت مردمان دیده را هست آن چنان میلی  

که ناگه می‌دوند از خانه بیرون تا سر کو‌ی‌ات 

شرابی خورده‌ام از شوق و زور آورده می‌ترسم  

که بردارد مرا ناگاه و بی‌خود آورد سوی‌ات 

ز آتش آب می‌جویم ببین فکر محال من  

وفاداری طمع می‌دارم از طبع جفا جوی‌ات 

فریب غمزه امروز آن‌قدر، خوردم که می‌باید  

مجرب بود ، هر افسون که بر من خواند جادوی‌ات 

چه بودی گر به قدر آرزو جان داشتی وحشی  

که کردی صد هزاران جان فدای یک سر موی‌ات

 

۳

ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست  

بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست 

این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی  

این فتنه دگر چیست که از خواب گران جست 

من بودم و دل بود و کناری و فراغی  

این عشق کجا بود که ناگه به میان جست 

در جرگه‌ی او گردن جان بست به فتراک  

هر صید که از قید کمند دگران جست 

گردن بنه ای بسته‌ی زنجیر محبت  

کز زحمت این بند به کوشش نتوان جست 

گفتم که مگر پاس تف سینه توان داشت  

حرفی به زبان آمد و آتش ز دهان جست 

وحشی می‌ی منصور به جام است مخور هان 

 ناگاه شدی بی‌خود و حرفی ز زبان جست

  

۴

باده کو تا خرد این دعوی بی‌جا ببرد

بی‌خودی آید و ننگ خودی از ما ببرد 

خوش بهشتی‌ ست خرابات کسی کـ آن بگذاشت

دوزخ حسرت جاوید ز دنیا ببرد 

ما و میخانه که تمکین گدایی‌در او

شوکت شاهی ی اسکندر و دارا ببرد 

جام می کشتی نوح است چه پروا داریم

گر چه سیلاب فنا گنبد والا ببرد 

جرعه‌ی پیر خرابات بر آن رند حرام

که به پیش دگری دست تمنا ببرد 

عرصه‌ی ما به مروت که ز عالم کم شد

هدهدی کو که به سر منزل عنقا ببرد 

شاخ خشک ایم به ما سردی عالم چه کند

پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد 

خانه آتش زده گان ایم ستم گو می تاز

آن چه اندوخته باشیم به یغما ببرد 

وحشی  از رهزن ایام چه اندیشه کنیم

ما چه داریم که از ما نبرد یا ببرد 

 

۵

ما چون ز درى پاى كشيديم، كشيديم
اميد ز هر كس كه بريديم، بريديم
دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند
از گوشه‌ی بامى كه پريديم، پريديم
رَم دادن صيد خود از آغاز غلط بود
حالا كه رماندى و رميديم، رميديم
كوى تو كه باغ ارم روضه‌ی خلد است
انگار كه ديديم، نديديم، نديديم
سر تا به قدم تيغ دعاييم و تو غافل
هان واقف دم باش رسيديم، رسيديم
وحشى سبب دورى و اين قسم سخن‌ها
آن نيست كه ما هم نشنيديم، شنيديم

         
       

بالای صفحه