_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۲۶ ـ  جمعه ۲۷ ژانویه ۲۰۱۷

  No. 826 - Friday 27 January 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

 


محمد علی سپانلو

[۱۳۹۴ ـ ۱۳۱۹ خورشیدی /  ۲۰۱۵ ـ ۱۹۴۰ میلادی]

دو شعر

 

۱

سوگلی

 

زمان ترانه‌ی آرامش من است و باران‌ها

به گیسوان زرافشان بانوی پاییز نشانده رشته‌ی مروارید

نشسته بانو در آستان تابستان

هلال نقره ی ماه

به پشت لاله‌ی او گوشواره‌یی جاوید

تو مثل آب لطیفی و مثل باد بلند

 تو مثل آتش بوری

تو ارتعاش نسیمی و شبهه‌ی لب خند

چو خاطرات زمین خوابناک و گسترده

کشیده‌ای به سراشیب جلگه ها پرده . . .

به بوی پرتو صبح است انتظار هوا

به میهمانی‌ی نزدیک می‌رویم برآ

عروس سوگلی‌ی من عروس تاریخی!

 

۲

دم به دم

من در نفس تو رمزها يافته ام
من با نفس توزنده
گي ساخته ام
من در نفس تو يافتم ميكده یي
با خون ترانه ي تو در رگ هايم
در خشك ترين كوير بي باران
من در نفس تو خرم آبادم
وقتي دو كبوتر حرم را ديدم
در قرمزي‌ی نوك هاشان مي شكفند
پنهان كردم در نفس تو گنج هايم را
در ژرف ترين خواب تو اسرارم را
پنهان ز تو، آهسته امان‌ ات دادم
من در نفس تو رود را پوييدم
بازيچه ي موج
از راه تنفس دهان با تو
از غرق شدن به زنده
گي برگشت
هر بازدم تو روح روياي من است
مهرابه ي آتشكده در بوسه ي تو. . .
من آتش را به بوسه برگرداندم
خاكستر بوسه را به آهي كوتاه
تا با نفس تو مشتبه گردد
در راسته ي عطرفروشان ، امشب
دربين هزار شيشه ي مشك و گلاب
مي پرسم:
دستمال عطرآگيني از نفس او چند؟

 


 

شیدا محمدی

دوشعر

۱

نوستالوژی

 

بریده بریده

اسلاید کودکی ام بر دیوار رو به رو

مات می شود عکس کهنه یی در نگاه تو.

کوچه ام صندلی ی سفیدی

در سبزی ی سرزمین تو بود

برعکس حرف می زنم

آه تهران !

در صندلی ی سفیدی گم می شوی

وقتی دو لاستیک کهنه

در چشمانم رد سرخی می اندازد.

عیدی نعمتی

سه شعر

 

۱

سایه‌ی تفنگ ها همسان اند

گریهی مادران نیز

سربازان خسته گی را

پیاله یی چای سر می کشند

باد

جسدها را یکسان لیس می زند

غبار تن مرده گان را یکسان می برد

سایه تفنگ ها همسان اند

گریه مادران نیز !

 

۲

ارتش مژگان ات را فرا بخوان

برای فتح دریا وُ چشمان ات

ارتش عشق را فرا خوانده ام

سنگری که سرنوشت این جنگ را رقم می زند

بوسه‌باران لب های توست!

 

۳

از نزدیک ترین فاصله

درون ات را می کند توفانی

دست ات به گردن اش

نگاه ات به نگاه اش

بوسه وُ کنار

بوی تن

گذر ناب به شیدایی

گاه

می خروشد

موج بر می دارد

شعر است

درون ات را می کند توفانی !

 

 


 

شیدا محمدی

دوشعر

 

۲

نارنجی ی این برگ ها . . .

 

نارنجیِ ی این برگ‌ ها

صدایِ شکسته‌ یی دارد

و دلهره‌ یِ یواش ِ آینه

آن‌ جا

همان‌ جا...

چقدر کم بود

در باران ِ چرا نمی‌باردِ این پاییز

این بغضِ من

چیزی کم بود

مثل شعری که به تو نمی‌رسید

در گلوی زنی

که با من مرده بود.

 

 























 

   
       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۲۶ ـ  جمعه ۲۷ ژانویه ۲۰۱۷

  No. 826 - Friday 27 January 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



نوری

قاضی نورالدین محمد نوری‌ی اصفهانی

[ سده‌ی دهم قمری /  ۱۶میلادی]

 

 

۱

گفتی چرا دادی ز کف آن ترک کافر کیش را

اندک شکیبی داشتم گم کرده بودم خویش را

گر در دلم آن غمزه زن ناید نمی‌رنجم از آنک

کاری نه بس آسان بود دیدن درون ریش را

در کار من کن همتی زاهد که باز از جاهلی

در ورطه یی افگنده‌ام عقل صلاح‌اندیش را

عمرم به هجران صرف شد سوی خودم کم خوان از آنک

شادی‌ دم مردن بود حسرت‌فزا درویش را

ترسم از این بی‌گانه‌گی خجلت کشد آن بی‌وفا

نوری به یادش آورم آن روزگار پیش را

 

۲

هر چند که آزرده ز بی‌داد نگردیم

آن نیست که از عذر ستم شاد نگردیم

چون بتکده‌ی کهنه به نزدیکی‌ی کعبه

گویا که خدا خواست که آباد نگردیم

خار سر دیوار تو بر جان زده ناخن

گرد گل و پیرامن شمشاد نگردیم

کوه از مژه در عشق توان کند ولیکن

برهم زن هنگامه‌ی فرهاد نگردیم

خاصیت عشق است پریشان شدن از لطف

باید که سراسیمه ز بی‌داد نگردیم

ما حلقه به گوشان به اسیری چو درافتیم

همت بگماریم که آزاد نگردیم

 

۳

آتش ز شکوه بر دل خونین جگر مزن

دوزخ اگر نه‌ای نفس آتشین مزن

ترسم که نازنین دل‌ات اندوهگین شود

پر بر غبار خاطر ما آستین مزن

هر استخوان که در تن ما بود آب شد

الماس بر جراحت ما بیش از این مزن

هر قطره نیست لایق آن گلشن ای سحاب

آن‌جا جز آب دیده‌ی ما بر زمین مزن

نوری ز ناله‌ات جگر سنگ گشت خون

بی‌درد، ارغنون محبت چنین مزن

 

۴

گهی که چشم سیاه تو میل ناز کند

هزار رخنه به جان و دل نیاز کند

شکار پیشه نگاه تو را شوم قربان

که صید را نگذارد که چشم باز کند

چو طوف کوی تو و سجده‌ی تو بتوان کرد

چرا به کعبه رود کس چرا نماز کند



 

 

 

۵

ای عشق نه کافرم ببخشای دمی

تعجیل به خون من مفرمای دمی

ای غم همه وقت می توان کشت مرا

از راه رسیده ای بیاسای دمی

 

۶

گهی که چشم تو در خانه‌ی کمان آید

شکست در صف چندین هزار جان آید

تو چون به قصد دل خسته ناوک اندازی

اگرچه تیر تو بی‌خواست، بر نشان آید

به ناخن از تن خود استخوان برون آرم

که ناوک تو مبادا بر استخوان آید

درِ سرا نگشایم چو با تو می‌نوشم

اگر فرشته‌ی رحمت ز آسمان آید

خیال زلف تو شب‌ها در آرد از خوابم

به سان دزد که در خواب پاسبان آید

اسیر دوست کسی‌دان که در برابر دوست

خموش باشد و بی‌دوست در فغان آید

به عندلیب که تا گل به بوستان باشد

نیاز باشد و چون موسم خزان آید

ز بوستان برود، باز چون شود نوروز

دو روز پیش‌تر از گل به بوستان آید

مریض عشق تو زهر اجل چنان نوشد

که از تصور آن آب در دهان آید

پس از مشاهده‌ی ذوقِ جان‌فشانی‌ها

کجا به چشم کسی عمر جاودان آید

گر از نشاط نمیرد دگر نخواهد مرد

دمی که دوست به بالین ناتوان آید

یکی ز روی عرقناک پرده یک‌سو نه

که آب و رنگی بر چهره‌ی جهان آید

اگر نه بر سر بازار عشق و رسوایی

مرا همیشه زیان بر سر زیان آید

گشوده‌ام در دکان جان و منتظرم

که بد معامله‌یی بر درِ دکان آید

علاجِ دیده‌ی ما خاک آستان شماست

ولی دریغم از آن خاک آستان آید

بود چو پند پدر سودمند بر دل ما

ملامتی اگر از عشق مهربان آید

ز بیم آب شدم این گرفته‌گی تا کی

تبسمی که به دل قوّت و توان آید

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

         
       

بالای صفحه