_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره ی ۸۲۷ ـ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

  No. 827- Friday 3 February 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


اسماعیل شاهرودی (الف. آینده)

[۱۳۶۰ ـ  ۱۳۰۴ خورشیدی / ۱۹۸۱ ـ ۱۹۲۵ میلادی]

چند شعر

 

۱

اما مجاب سینه نشد آن حرف...

 

او آن یگانه را

من از نگاه پنجره پرسیدم

و جام شیشه

با انتظار این تمامت استادن

از او شتاب آمدن و رفتن را پاسخ گفت

اما مجاب سینه نشد آن حرف...

 

۲              

با غریو چشم تو

 

با غریو چشم تو

ستاره های کور سو

سوی اشان زجلوه می رود...

چشم و چار تو

در هوای جست و جوی رونق ستاره نیست...

 

۳

تو سراسر پاکی را

 

تو سراسر پاکی را

از دست های خود

جاری کن

تا اندیشه ی کهکشان

بی غبار شود

و شب

به ستاره

سلام گوید.

۴

به سکوت‌اش...

 

به سکوت اش نهفته غوغایی

شرم می‌ریزد از دو چشمان اش.

سایه‌ی محو آرزوهای ام

می‌خزد نرم روی دامان اش.

گه به کاشانه‌ی تصّور من

عهدهای شکسته می‌آید. -

تا در انبوه بار خاطره‌ام

یادبودش غمی بیافراید.

غم دیرین من به خشم امید

شد گرفتار و خورد سیلی‌ها

یأس ترسید و پا کشید و برفت

حال غم نیز گشته ناپیدا.

عهد امید را نمی‌شکنم،

عهد دارد امید با او نیز.

کی در آغوش ات،  آرزو! افتم

ای سکوت! از میان ما برخیز













پرتو نوری علا

تاجی از انار

 

سایش سرانگشت بر شکمم،

با کابوسی شبانه: خط، نقطه، خط،

حجمی که دَم به دَم بزرگ میشود

و ذائقه یی که ویار انار کردهست.

 

دستمالِ نازکِ سُرخم

گِردی ی شکمم را قشنگ میپوشاند؛

دورِ گردنم پیچیدند اما،

دستمالِ نازکِ سرخم را تهِ باغ.

 

سرشکستهام آیا؟

آه... مادر! چقدر توی سرت زدهاند

تا توی سرم بزنی؟

ما هر دو زن ایم؛

خون هردویمان سیاه است

از دوده ی تونل‎‎های دیروز و امروز

از ردِ پایی مفلوک

که سرشت آدمیزاد را انکار کرده است.

 

از تو چه پنهان

حرکتِ تند بیلچه در خاک،

و ریزش مرگ،

که می پاشَد مرطوبِ مرطوب،

اندامِ ستبرِ شمشاد را هم میلرزاند

در گودالِ خیسِ تَهِ باغ

 

 می لرزد دستم بر حجمی که ...

دهانم پُرِ خاک

گره کور، سرخ می بیند

بر سَرم تاجی از انار روییده است.

 

لس آنجلس ـ  ژانویه ۲۰۱۶


 

مهدی فلاحتی

دریا

 

هنوزش ببین

جانِ دریا به لب نیست

و امواج

گه‌گاه اگر پُرشتاب،

فقط سوگِ مارا مکرّر کنند

- به وقتی که درحجمِ دریای لَخت

جان می کَنند.

 

هنوز آن چه گوشِ هراسِ من است،

هیاهویِ مرغانِ ماهی- شکار است

و دریا

چنان غرق اندیشه گویا

که از هرچه هست این هیاهو

کنار است.

 

هنوز از همه لای و گِل

که دریا می آرد به ساحل

نشان از یکی گوهر از یک صدف نیست

و آن چه عزیز و دریغاست،

نَفَس های خونینِ ترسیده ی ماهیان است.

جز این، هیچ   دریا به کف نیست.

۲۰۰۶

 
       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

      شماره ی ۸۲۷ ـ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

  No. 827- Friday 3 February 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



کاهی‌ی کابلی

سید نجم‌الدین ابوالقاسم محمد میان‌کالی‌ی کابلی

(متخلص به کاهی)

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

به هر منزلی باشد به راه عشق مشکل ها

ز سر گر نگذری مشکل توانی قطع منزل ها

چنان بی لعل او بحر من به جوش آمد

که از هر موج او افتد هزاران دُر به ساحل ها

شهیدان غم ات را پیرهن گر بر کنند از تن

نشان لاله بینی داغ های تازه بر دل ها

جواب حافظ شیراز گفتی آن چنان کاهی

که تحسین کرد سعدی، آفرین، خسرو، به محمل ها

 

۲

مصور تا به صورت کرد نسبت این پری رو را

نمی خواهم که بر دیوار بینم صورت او را

هوس دارد که آموزد فسون چشم او نرگس

مگر در خواب بیند شیوه ی آن چشم جادو را

ز عارض بر گرفتی زلف و دل بردی به هر مویی

فرو نگذاشتی در دل ربایی یک سر مو را

چه شد یک بار کاهی را  اگر از خاک برداری

که از بار دل خود بر زمین مانده ست پهلو را

 

۳

بلبل به بوی غنچه مکن تیز ناله را

کـ آلوده کرده اند به زهر این پیاله را

ای گل صبا چو وصف تو در لاله زار کرد

شوق رخ ات به رقص در آورد لاله را

چون گل شکفته باش نه چون غنچه تنگ دل

یعنی مده  زدست چو نرگس پیاله را

خوش وقت ان حریف که دارد به کنج دیر

ساقی ی خرد سال و می ی دیر ساله را

کاهی که شد سگ تو به سوی اش نظر مکن

ای صید کرده آهوی چشم ات غزاله را

 

۴

چنان شد موج زن بحر سرشکم در غم‌اش شب‌ها

که نشناسد خیال‌اش را کسی از جرم کوکب‌ها

به غیر از شمع آه خود ندارم یار دل‌سوزی

که با او در غم هجران به روز آورده‌ام شب‌ها

از آن روزی که شد معلوم طفلان قصّه‌ی حسن‌ات

نمی‌خوانند دیگر سوره‌ی یوسف به مکتب‌ها

بر اطراف چمن‌ها نیست ای سرو روان لاله

که از شوق‌ات گل‌اندامان تهی کردند قالب‌ها

به اهل زهد کاهی آشنا هرگز نخواهد شد

کجا صحبت برآید چون موافق نیست مذهب‌ها

 

۵

چشمه که می‌زاید از این خاکدان

اشک مقیمان دل خاک دان

نرگس شهلا نبود هر بهار

این که برآید به لب جویبار

چشم بتان است که گردون دون

بر سر چوب آورد از گل برون

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

 

 

 

 

 

 

۶

باش ثابت قدم دلا در فقر

برتر آمد چو ثابت از سیّار

همچو کشتی مرو به هر سویی

گرد خود گرد آسیا کردار

پای بیرون منه ز مرکز خویش

گر کنندت دوپاره چون پرگار

 

۷

خواه زاهد خواه رند باده نوش

با همه کس بر سر انصاف باش

تا کشندت خوب رویان در بغل

همچو شیشه با درون صاف باش

 

۸

ای که پا می نهی به راه طلب

گر ز بد بگذری نکو گردی

مرکب سعی ی خویش را میران

تا به جایی که جمله او گردی

 

۹

گر ز یاری نصیحتی  شنوی

خاطر خود از آن مساز ملول

مقبل است آن کسی که گوید پند

نیک بخت آن کسی که کرد قبول

 

۱۰

کاهی رهی به کعبه ی مقصود هر که یافت

دیگر نبست توسن همت به میخ آز

کوتاه همتی که پی ی حاصل دو کون

دست طمع به  جضرت بی چون کند دراز

 

۱۱

ای آن که زبان ات به معانی گویاست

و زنور یقین چشم دل ات پرده گشاست

کاری نکنی کـ از آن پشیمان گردی

حرفی نزنی که عذر آن باید خواست

 

۱۲

تا چند به این و آن مقید باشیم

در چشم نکویان جهان بد باشیم

از مردم عالم چو ندیدیم وفا

آن به که دگر به عالم خود باشیم


















         
       

بالای صفحه