_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۲۹ ـ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵ 

  No. 829- Friday 17 February 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


علی باباچاهی

دو شعر

 

۱

از صلح

 

محکوم به خوش بختی

پس مار زیبایی‌ی فوق العاده یی دارد

عین فشار آب که سوراخ می کند صف شمشادها را

و چاقو از گردن آهو هم باریکتر است

وقتی فرو نمی رود در کتف سنگ

فقط می برد سر دخترکی را که به عکس خودش

در چشم پلنگ نگاه کرده

آدم خوش بخت با درخت سوخته چه نسبتی دارد؟

با مار فوق العاده چه طور؟

قهر بلد نیست

وقتی از کوه پایین می آمدم

صلح در لوله های تفنگ به دنبال خودش می گشت

در عصر های مختلف بسیار

و من سیب به سیب / انار به انار محکوم به خوش بختی بودم

در عصرهای مختلف بسیار

از تانک آتش گرفته یی پرسیدم

سر باز مجروحی گفت ـ نگفت

با اسکناس نیم سوخته هم می توان گل خشکیده ای خرید

در عصرهای مختلف بسیار.

۲

گوش ماهی

 

گوش ماهی ها زیرک اند و خیلی رفیق باز

در رازداریّ حریف شان نمی شوی هرگز

چل سالِ تمام با یکی از آن ها به گرمابه و گلستان می رفتم

منت خدای را عزوجل سعدی شاهد است.

غرق تماشای پرنده یی که شدم یک روز

دیر رسیدم به قرار: دکه یی کنار اسکله!

گوش و هوش تیزی دارند گوش ماهی ها گفتند:

تاخیر تو هم تعبیری دارد

این پرنده برای قفس ساخته نشده است!



سارا محمدی اردهالی

دو شعر

 

۱

گزارش پستچی

اشتباه از شما نبود!
تقصير من هم نبود!
به جان مادرم
خودکشی هم نبود

زنگ که زدم
اشتباهی
پنجره را
جای در باز کرد

گفتم از شيراز نامه داريد
به جای پله‌ها
باز اشتباهی
مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد.

منصور خاکسار

[۱۳۸۸ ـ  ۱۳۱۷ خورشیدی / ۲۰۱۰ ـ ۱۹۳۸ میلادی]

نقطه نوری کوتاه

 

همسو با خود روی‌ام

می‌پرد

پرنده یی که بال و پری آزاد می‌زند

دور از من

که در سایه‌ی او

خود را رها کرده‌ام

 

تنهای ام!

دو گامی زودتر از روز

و در پوششی از پاییز

با پرنده یی که در پروازش

هوای آزادی پیدا کرده‌ام

 

تصادف پروازی

در نگاه

و مرگ برگ برگ درختانی

که هر دوسوی ام می‌ریزد

 

نقطه ی نوری کوتاه

      از پَر

از فاصله‌ی آزادی

در آینه‌ی آبی

و خاکی که از خواب مرگ

                               برنمی‌خیزد.


 

سارا محمدی اردهالی

دو شعر

 

۲

زنی بود

در تمام کافه‌ ها

دونات تمشک سفارش می‌ داد

نمی‌ دانست

پاییز یعنی چه

عشق بی‌ فرجام یعنی چه

زنی که

مدام عاشق می‌ شد

و همیشه خیال می‌ کرد

بار اول است

دونات تمشک سفارش داده‌ است

 

































       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۲۹ ـ جمعه ۲۹ بهمن ۱۳۹۵ 

  No. 829- Friday 17 February 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



ولی‌ی دشت بیاضی

میرزا محمد ولی‌ی دشت بیاضی

[ سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

تا ز برقع بر مه رخسار خود بستی نقاب

گوییا در زیر ابری رفت ناگه آفتاب

یک خدنگ از ترکش ات برکش ز بهر خون من

ناوک مژگان چه حاجت بهر قتلم بی حساب

گل چنان بی آبرو شد از دور رخسارت که گر

خرمنی گل را بسوزی قطره یی ندهد گلاب

ای تمامی خواب از من برده چشم سرخوش ات

وی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب

تاب زلف ات سر به سر آلوده ی خون ولی ست

گر بخواهی ریخت خون اش زلف را چندین متاب

 

۲

دل به راه طلب ات گرم عنان می بایست

دیده ی شوقم از این به نگران می بایست

زود گفتم غم دل پیش تو، زآن خوار شدم

بی خودی کردم و آخر نه چنان می بایست

به تمنای تو ترک دو جهان گرد ولی

مهربانی ی تو هم در خور آن می بایست

 

۳

گرچه مجنون را گل سودا به صحرا سبز شد

داغ سودا در زمین سینه ی ما سبز شد

فیض کیفیت نظر کن ز آن که در جوش بهار

قطره ی می هر کجا افتاد مینا سبز شد

کرد گل داغ جنون از لاله زار سینه ام

تا ز امداد هوا دامان صحرا سبز شد

آن قدر محو رخ اش گشتم ولی کـ از عکس آه

پرده های دیده در چشم تماشا سبز شد

 

۴

کشم جفا و نگویم به کس حکایت تو

که نا امید ندانندم از عنایت تو

ز بس که درد دل من محبت آمیز است

به طرز شکر ادا می شود شکایت تو

رقیب مانع صلحم چه می شوی بگذار

که مرگ پیش ولی بهتر از حمایت تو

۵

من بی خبر و از پی‌ی دل عشوه‌گری هست

دل بی تپشی نیست، حریفان خبری هست

یک چند دل از بخت فریب عجبی خورد

پنداشت تو را با من مسکین نظری هست

تهمت زده‌ام کرد به عشق، دگری، کاش

پرسند که غیر از تو به عالم دگری هست

چون دید ولی قاعده‌ی مرحمت دوست

دانست که صدبار ز دشمن بتری هست

 

 

 

 

 

۶

ای غم‌ات همدم یار جانی

کشت شوق تو مرا تا دانی

درد دل با تو نگویم، ترسم

که به درمان دلم درمانی

هست در میکده‌ی عشق مرا

با وجود همه بی سامانی

سینه‌یی همچو خم می در جوش

دیده‌یی همچو قدح مرجانی

یک دل و بی‌هده چندی غم و درد

یک سر و این همه سرگردانی

عمر رو کرده به بی‌هوده روی

بخت خو کرده به نافرمانی

مهره‌ی طالع‌ام از گردش چرخ

مانده در ششدر بی‌سامانی

بعد از این چاره ندارم که کنم

با شه اظهار غم پنهانی

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .  

.   .   .   .   .   .   .   .   .   . 

 

۷

به جوش آورده مغز طاقتم را شور سودایی

هجوم آورد بر دل یاد عشق بی محابایی

بتی نازک خیالی هم‌چو بوی خود سبک‌روحی

به معشوقی همه نازی چو عاشق ناشکیبایی

جفا آیین وفا بی‌گانه‌یی با صلح در جنگی

سخن نشنو تغافل پیشه‌یی مغرور خود رایی

دو چشم از فتنه مدهوشی کمند زلف بر دوشی

تذرو خوش‌خرامی می‌برد دل را به ایمایی

به صورت ماه تابانی ولی را دین و ایمانی

به مژگان ناوک اندازی به قامت سرو بالایی

 

۸

نماز شام که زد ماه بر فلک خرگاه

درآمد آن مه شب‌گرد از درم ناگاه

به عشوه گرم تلافی به جلوه مایل صلح

به لب خراب تبسم به چشم مست نگاه

چه گفت گفت ز بی تابیم چو یافت خبر

چه گفت گفت ز درد دلم چو شد آگاه

چه کرده‌ام که دلت شکوه‌ی جفای مرا

چو صیت دعوی‌ی عشقت فگنده در افواه

چو دیدم‌اش به سر وقت من نموده گذر

به گریه گفتم‌اش ای غم فزای شادی‌ کاه

به پرسشم دم مردن میا که می‌ترسم

یقین شود که زحالم نبوده‌ای آگاه

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .  .   .   .  

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .  .   .   .  

 

         
       

بالای صفحه