_

 
       

 

 
       

 صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان (چاپ واشینگتن دی. سی )

 
           
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
       

 

 
 

 

 

 

 
 

هفته نامه‌‌ی ایرانیان جمعه ها  منتشر می شود

   

   شماره‌ی ۸۳۰ ـ جمعه ۶ اسفند ۱۳۹۵

  No. 830 - Friday 24 February 2017

 
 

 

 

 

 
 

 تارنمای صمصام کشفی

       

 

تماس با صفحه‌‌ی شعر

    


بیژن نجدی

[۱۳۷۶ ـ ۱۳۲۰ خورشیدی / ۱۹۸۷ ـ ۱۹۴۱ میلادی]

دو شعر

 

۱

گاهی ، اسبی در سرم یورتمه می رود

گاهی، پرنده یی می گذرد از دل.

مردانی

می آیند و تکیه می کنند به حنجره های سینه من

و ناگاه می گریند

 

این روزها

اسبی در سرم نمی رود یورتمه

پرنده یی نمی گذرد از دل

 . . . . .تکیه نمی کنند و نمی گریند

پس

دریا ، در من فرود آمده است

 

۲

در آستان گشایش زیتون

 

هنوز ایستاده روی زمین

خانه ی من

سفال روی سفال اش سرد

اتاق اش در آغوش افشاری

پیراهن پرده بر شانه های لخت پنجره اش

و بوی هیزم از آینه می ریزد.

 

***

 

در من روزه یی است که با نمک نمی شکند

آن دانه ی زیتون را بیاورید

با کاسه یی پر از صبح کوهستان

بی گناهان از قالیچه های آتش می گذرند

بی که زخمی در کف پای مخمل شان

گیاهی کنارشان

بی هیچ صدا روییده است

که آوازشان یادم نمی آید

اسب ؟ چرا ؟

دیروز بود که "آقا"ا ز سپیدی اش فرو افتاد

و زمین لرزید

دشنه؟

یک لحظه پیش گذشت

آهسته از دنده ی سهراب

و باران زد

کنار من رودابه

در تالاب آب و آیینه راه می رود

و جمعه یی برهنه، پیچیده است

در بازوان لخت عید فطر

نان و نمک کجاست؟

وآن دانه ی  زیتون؟

 


 

مه ناز طالبی طاری

دوشعر

 

۱

جمعه

 

در بُهتِ روشنِ کوچه

هراسِ یخ

در خوابِ خاموشِ شاخه ها آب می شود . . .

 

من کفش های ام را در برف جا می گذارم

و گوش های ام را با دقتِ تمام

پشتِ نوسان های سردِ خاک گُم می کنم

تا رد پای سکوت

در تمامِ طولِ فصل

دست نخورده بماند . . .

یاشار احد صارمی

مرسدس بنز سیاه

برای عباس صفاری

 

کفش های سفید و شلوار آبی م را بیاور گل اندام

صدای خش خش برگ ها را کمی بلندتر کن

دیگر باید کم کم از راه برسند

با چترهاشان، صندلی های چوبی شان، چشم های پر مرکب شان،

با کلاه های آبی شان

در میان شان چند شاعر هم !

پنجره را هم باز کن طرف دارالسعادت

 

آن جا هنوز تو داری از پله ها پری می آیی بالا

آرام آن جا

آهسته آن جا

عروس مادرم بشوی یادت هست؟

نگاهی به بال های ام انداختی و . . .

آینه های فارسی شاعر را یک عمر بی پر و آسمان نشان می دادند

آن جا هنوز باران می بارد چتر می خواهی ؟

ها ؟

خش خش برگ های تهران چرا این همه یواش به گوش می رسد؟

انگار دارم با خودم حرف می نم

و چه قدر آفتاب گردان در پنجره هم شبیه دخترم چه دل واپس،

چه نگران مرا می نگرد !

مرا بیا به باغ ببر

می خواهم گیلاس را هم ببینم

این جوی باریک پاییز را کچا می برد ؟

. . . . .

اگر بر نگشتم

سال آینده، دخترم را بیاور زیر ماه صدای ام کند

با شالی که برای ام بافته بودی

این جا خواهم آمد

 

دستم را ول کن گل اندام . . .

. . . . .

 

خوش و بش می کنم با این راننده ی زبان شناس

ــ قورباغه را کجا می بری افندی ؟

راه می افتیم و باران دوباره می بارد

ا . . .!

چترت را کی دستم دادی ؟

خرفت ام یگر

پاک یادم می رود برای ات دست تکان دهم !

 

اکتبر ۱۹۹۹ ـ ونیس، کالیفرنیا

 


 

مه ناز طالبی طاری

دوشعر

 

 

۲

سو . نا . می  ۲

 

رادیو نمیخوانَد، سوسکها اَکتیواند

ماهیهای مُرده، خانهام را میبَرند

به عمقِ دریایی، که هرگز آبی نبود.

۱۳ مارس ۲۰۱۱












       
 
       

بالای صفحه

 
       

   qبرای دیدن بخش صُحبَتِ گُل (نمونه‌هایی از شعر کلاسیک پارسی) این جا را کلیک کنید   q

 
         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         
       

صفحه‌‌ی شعر هفته نامه‌‌ی ایرانیان

 ( بخش دوم، شعر کهن )

 

 
       

گزینه‌‌ی صمصام کشفی

 
           
       

   شماره‌ی ۸۳۰ ـ جمعه ۶ اسفند ۱۳۹۵

  No. 830 - Friday 24 February 2017

 
 

در گلستانه

   

صُحبَتِ گُل

 
       

 نمونه‌هایی از  سروده های سده ی   دهم  قمری  ||||    شانزدهم میلادی

 

 هفته نامه‌‌ی ایرانیان

(چاپ واشینگتن دی. سی)

جمعه ها  منتشر می شود



فضولی

ملامحمد فضولی‌ی بغدادی

[شاعر پارسی سرا و ترکی گوی سده‌ی دهم قمری / ۱۶ میلادی]

 

۱

عشق ات از دایره ی عقل برون کرد مرا

داخل سلسله ی اهل جنون کرد مرا

در غم عشق بتان هیچ کسی چون من نیست

نظری کن که غم عشق تو چون کرد مرا

به امیدی که مگر طعنه زنان نشناسند

شادم از اشک که آغشته به خون کرد مرا

رسته بودم ز گرفتاری ی شیرین دهنان

باز لعل تو مقید به فسون کرد مرا

کم نشد با لب شیرین تو جان کندن من

وه که این شیوه ز فرهاد فزون کرد مرا

از ازل بود فضولی دل من در غم عشق

فلک آشفته بدینسان نه کنون کرد مرا

 

۲

سرم را درد بر بالین محنت سود دور از تو

تنم در بستر بی چاره گی فرسود دور از تو

بر آن بودم که چون دور از تو گردم کم شود دردم

ندانستم که خواهد محنتم افزود دور از تو

بلای هجر بسیار است و ما بسیار کم تاقت

نمی دانیم حال ما چه خواهد بود دور از تو

مرا گفتی که خواهی مرد در هجران من بی شک

محال است این سخن کی می توان آسود دور از تو

نماتد از ناله ی من تاب صحبت همنشینان را

کجا شد آن که مارا صبر می فرمود دور از تو

تو آنش پاره ای من خاره ی ره، بر من چو بگذشتی

اثر مگذار کـ از من بر نیاید دود دور از تو

جهان شد تیره در چشم فضولی بی مه روی ات

فلک هرگز ره راحت بدو ننمود دور از تو

 

۳

آمد صبا و ز آن گل نورس خبر نداد

تسکین آتش دل و سوز جگر نداد

بنمود رخ ولی نظری سوی من نکرد

فریاد از آن نهال که گل کرد و پر نداد

می‌خواستم به گریه کنم با تو شرح حال

حیرت به گریه رخصت این چشم تر نداد

امشب به دیده خواست کشد رخت‌ خویش خواب

سیل سرشک دیده به او ره‌گذر نداد

خوش آن‌که داد جان به تو در اول نظر

با ناله‌های زار تو را درد سر نداد

امید داشتم که ز وصل تو برخورم

نخل امید غیر ندامت ثمر نداد

از من مجو قرار فضولی به هیچ باب

چون بخت بد ره‌ام سوی آن خاک در نداد






۴

ما را هلاک غمزه‌ی خون‌ریز کرده‌ای

تیغی عجب به کشتن ما تیز کرده‌ای

دل را نمی‌رسد ز فرح پای بر زمین

تا بسته‌اش به زلف دل‌آویز کرده‌ای

جانم فدای طور تو باد ای امید وصل

کـ ‌اندوه هجر را طرب آمیز کرده‌ای

شد تازه داغ شوق تو تا باغ حسن را

آراسته به سبزه‌ی نو خیز کرده‌ای

ای دل به اهل زهد نداری ارادتی

زین ناکسان خوش است که پرهیز کرده‌ای

بغداد را نخواست فضولی مگر دل‌ات

کـ آهنگ عیش‌خانه‌ی تبریز کرده‌ای

 

۵

نی همین سرگرم سودای بُتان تنها من‌ام

هر که باشد عشق می‌ورزد ولی رسوا من‌ام

تاری از زلفی‌ست در هر تن که می‌‌جنبد رگی

نی همین در بند محبوبانِ مه سیما من‌ام

حیرتی دارم که در هرجا که باشد پیکرم

کس نمی‌داند که آن نقشی‌ست از من یا من‌ام

زین ستم کــ از دستِ من امروز دامن می‌کشی

آن‌که خواهد دست زد در دامن‌ات فردا من‌ام

جای گر زیرِ زمین سازم ز بیم غم چه سود

روی بر من می‌نهد سیلابِ غم هرجا من‌ام

اعتباری نیست دنیا را فضولی پیشِ ما

ترک دنیا کرده‌ای گر هست در دنیا من‌ام

 

۶

به رندان از جهنم می‌دهد دایم خبر واعظ

مگر مطلق ندیده در جهان جای دگر واعظ

گریبان چاک از این غم می‌کند محراب در مسجد

که آبروی منبر برد با دامانِ تر واعظ

به تفسیر مخالف می‌دهد تغییر قرآن را

تمنای تفوق می‌کند با این هنر واعظ

دم از کیفیت اعراب مصحف می‌زند هر دم

بنای خانه‌ی دین می‌کند زیر و زبر واعظ

ز گوی آن صنم سوی بهشت هشت در هر دم

چه می‌خواند مرا یارب که افتد در به در واعظ

تنزل از مقام خود نمی‌کرد این‌چنین دایم

اگر در منبع می  می‌داشت قول معتبر واعظ

فضولی نیست میل صحبت واعظ مرا  زآن رو

که منع اهل دل کرد از بتان سیمبر واعظ

 

         
       

بالای صفحه